نقد و بررسی
نقد The Peripheral | 2022
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
ایدهای جذاب در مرز دو جهان «The Peripheral» از همان نقطهای آغاز میکند که علمیتخیلیِ مؤثر باید آغاز کند: از مسئلهای انسانی و ملموس. فلین فیشر، زنی جوان در شهری کوچک در آپالاشیا، با بازیهای واقعیت مجازی از تنگنای زندگی روزانه فاصله میگیرد؛ اما ورود دستگاهی تازه، مرز میان سرگرمی و تجربهٔ واقعی را فرو میریزد.
سریال در این گذار، پرسشی مرکزی پیش میکشد: اگر تجربهای را نتوان از واقعیت تشخیص داد، چه چیزی آن را «واقعی» میکند؟ همین پرسش، موتور کنجکاوی اثر است و به آن اجازه میدهد از یک تریلر فناورانه فراتر برود. داستان میان آیندهٔ نزدیک و آیندهای دورتر حرکت میکند و از این تقابل برای ساختن تعلیق بهره میگیرد، بیآنکه از همان ابتدا همهٔ قواعد جهانش را آشکار کند.
فناوری بهمثابه دروازه، نه مقصد دستگاه آزمایشی در سریال صرفاً وسیلهای برای نمایش جلوههای بصری یا ساختن موقعیتهای اکشن نیست؛ نقش دروازهای را دارد که شخصیت را وارد شبکهای از نیروهای سیاسی، اقتصادی و شخصی میکند. بازیکردن، در این جهان، به تجربهای بدل میشود که پیامدهایش از فضای مجازی بیرون میزند و زندگی خانوادهٔ فلین را در معرض خطر میگذارد.
« همین پرسش، موتور کنجکاوی اثر است و به آن اجازه میدهد از یک تریلر فناورانه فراتر برود. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
«The Peripheral» از این راه به موضوعاتی چون اختیار، مالکیت تجربه و قدرت شرکتهای فناورانه نزدیک میشود: چه کسی قواعد این جهان را مینویسد و چه کسی هزینهٔ آزمایشهای آن را میپردازد؟ بااینحال، سریال همیشه این پرسشها را به زبان دراماتیک و روشن بیان نمیکند. گاه ایدهها و اصطلاحات تازه با سرعتی وارد میشوند که مجال تأمل دربارهٔ معنای انسانیشان محدود میماند.
در نتیجه، تماشاگر ممکن است بیشتر سرگرم فهمیدن سازوکار جهان شود تا دنبالکردن تأثیر آن بر شخصیتها. این پیچیدگی بخشی از جذابیت اثر است، اما در لحظاتی به مانعی میان مخاطب و بار عاطفی داستان تبدیل میشود. دو فضا و تضاد طبقاتی یکی از موفقیتهای مهم سریال، تقابل فضای روستایی و کمبرخوردارِ زندگی فلین با آیندهٔ شهری و پرزرقوبرق است.
این دو جهان فقط از نظر ظاهر تفاوت ندارند؛ هرکدام تصویری از توزیع نابرابر قدرت و امکان ارائه میکنند. زندگی فلین با فشار مالی، مسئولیت خانوادگی و محدودیت فرصتها تعریف میشود، درحالیکه جهان آینده با فناوریهای پیشرفته و معماری چشمگیر، ظاهری آراسته و دستنیافتنی دارد. این شکاف، پرسشی اجتماعی را در دل داستان علمیتخیلی جا میدهد: آیا آینده برای همه به یک اندازه آینده است؟
« بااینحال، سریال همیشه این پرسشها را به زبان دراماتیک و روشن بیان نمیکند. »
شخصیتها و اجرا
طراحی بصری، بهویژه در ساخت فضای رازآلود و آیندهنگر، از نقاط قوت اثر است. محیطها و جزئیات فناورانه اغلب حس جهانی مستقل و باورپذیر میسازند؛ جهانی که هم جذاب است و هم تهدیدآمیز. بااینهمه، زیبایی بصری گاهی جای پرداخت بیشتر به زندگی روزمرهٔ شخصیتها را میگیرد. تماشاگر جهان را میبیند و دربارهٔ آن کنجکاو میشود، اما همیشه فرصت نمییابد رابطهٔ عاطفی عمیقی با ساکنانش برقرار کند.
فلین و خانواده؛ مرکز عاطفی داستان فلین در مقام شخصیت محوری، بیش از آنکه قهرمانی ازپیشآماده باشد، فردی زیرک و عملگراست که در شرایط محدود، تواناییهایش را به کار میگیرد. این ویژگی، او را برای ورود به جهانی پیچیده مناسب میکند: نه صرفاً بهسبب مهارتش در بازی، بلکه چون میتواند موقعیت را بخواند و راهحلهایی بیابد که دیگران از دیدنشان بازمیمانند.
Chloë Grace Moretz نقش را با ترکیبی از هوشیاری، آسیبپذیری و اراده پیش میبرد و حضورش به بخشهایی از روایت که در معرض پراکندگیاند، انسجام میبخشد. رابطهٔ فلین با برادرش برتون، با بازی Jack Reynor، از معدود تکیهگاههای گرم سریال است. پیوند میان آن دو بر اعتماد و شناخت متقابل استوار است و در عین حال، تفاوتهایشان را نیز آشکار میکند.
« طراحی بصری، بهویژه در ساخت فضای رازآلود و آیندهنگر، از نقاط قوت اثر است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
تهدیدهایی که خانواده با آن روبهرو میشود، به داستان فوریت میبخشد؛ اما تمرکز بر جهانسازی و پیچیدگی طرح گاهی باعث میشود این روابط به اندازهای که ظرفیت دارند بسط نیابند. سریال اهمیت خانواده را اعلام میکند، ولی در بعضی لحظات، کمتر درنگ میکند تا وزن عاطفی این اهمیت را بهطور کامل منتقل کند.
بازیگری و شخصیتهای پیرامونی بازیگران اصلی به متقاعدکنندهبودن جهان کمک میکنند. Moretz محور روایی محکمی میسازد و Jack Reynor در نقش برتون حضوری دارد که هم قابلیتهای عملی شخصیت را نشان میدهد و هم نشانههایی از زخمهای گذشته را در خود نگه میدارد. Gary Carr نیز به جهان آینده وجهی انسانیتر میبخشد و در برابر فضای سرد و رازآمیز آن، تعادلی ظریف ایجاد میکند.
بازیها در مجموع از اغراق بیمورد دور میمانند؛ همین خویشتنداری، به موقعیتهای نامعمول امکان میدهد جدی و باورپذیر جلوه کنند. با وجود این، شمار شخصیتها و گروههای اثرگذار گاه بیش از ظرفیت فصل برای پرداخت کامل به نظر میرسد. برخی چهرهها بیشتر برای پیشبرد طرح یا انتقال اطلاعات حضور دارند تا برای شکلدادن به مسیر عاطفی مستقل.
« بازیگری و شخصیتهای پیرامونی بازیگران اصلی به متقاعدکنندهبودن جهان کمک میکنند. »
قوتها و کاستیها
نتیجه آن است که مخاطب با مجموعهای از انگیزهها و مناسبات روبهرو میشود، اما همهٔ آنها به یک اندازه روشن و ماندگار نمیشوند. این مسئله بهخصوص هنگامی محسوس است که روایت از فلین فاصله میگیرد و شخصیتهای تازهای را وارد بازی میکند. روایت پرپیچوخم و ریتم ناهموار ساختار چندلایهٔ «The Peripheral» هم سرچشمهٔ کشش آن است و هم مهمترین دشواریاش.
جابهجایی میان زمانها و فضاها، اطلاعات را قطرهچکانی عرضه میکند و تماشاگر را به بازنگری در برداشتهایش وامیدارد. این شیوه با ماهیت داستانی دربارهٔ واقعیتهای مرتبط و تجربههای فناورانه تناسب دارد، اما همیشه به روشنترشدن درام نمیانجامد. گاه ابهامِ ثمربخش جای خود را به سردرگمی میدهد و مخاطب برای فهم سازوکار اتفاقها ناچار میشود بیش از آنکه با شخصیتها همراه شود، در پی مرتبکردن اطلاعات باشد.
ریتم نیز یکنواخت نیست. بخشهایی از داستان با تهدید و پرسش تازه پیش میروند، اما میان آنها لحظاتی قرار میگیرد که تعلیق را کاهش میدهد و تماشاگر را از پیگیری بیواسطهٔ ماجرا دور میکند. توضیحات طولانی دربارهٔ قواعد جهان، هرچند برای فهم داستان لازماند، گاه جای گفتوگوها و کنشهایی را میگیرند که میتوانستند همان اطلاعات را طبیعیتر و عاطفیتر منتقل کنند.
« این مسئله بهخصوص هنگامی محسوس است که روایت از فلین فاصله میگیرد و شخصیتهای تازهای را وارد بازی میکند. »
جمعبندی
به همین دلیل، سریال در بهترین لحظات خود تأملبرانگیز و هیجانساز است، اما همیشه به این کیفیت دست نمییابد. جمعبندی «The Peripheral» اثری علمیتخیلی با جهانی دیدنی، ایدهای چندلایه و بازیهایی است که به داستان چهرهای انسانی میبخشند. تقابل زندگی محدود فلین با آیندهٔ پرزرقوبرق، پرسشهایی دربارهٔ فناوری، قدرت و امکان انتخاب پیش میکشد و زمینهای مناسب برای تعلیق فراهم میآورد.
در برابر این امتیازها، روایت گاه بیش از اندازه متراکم میشود؛ توضیحات سنگین و ریتم نوسانی نیز فرصت رشد روابط و عمق عاطفی را محدود میکنند. تماشای سریال برای مخاطبی که از رازهای علمیتخیلی و جهانسازی پیچیده لذت میبرد، تجربهای کنجکاویبرانگیز خواهد بود؛ اما کسانی که بیش از هر چیز به شخصیتپردازی پیوسته و درامی با ضرباهنگ ثابت نیاز دارند، ممکن است با بخشهایی از آن فاصله بگیرند.
ارزش اصلی اثر در پرسشهایی است که طرح میکند و در فضایی که میسازد، هرچند پاسخهای دراماتیکش همیشه به اندازهٔ ایدههایش پخته و روشن نیستند.
« به همین دلیل، سریال در بهترین لحظات خود تأملبرانگیز و هیجانساز است، اما همیشه به این کیفیت دست نمییابد. »
ثبت دیدگاه