نقد و بررسی
نقد The Peddler | 1987
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
سه چهره از یک محرومیت «دستفروش» (The Peddler)، ساختهٔ محسن مخملباف، سه داستان مستقل را کنار هم مینشاند تا جهان فرودستان را از لحظهٔ تولد تا واپسین تقلاهای زندگی به تصویر بکشد. فیلم نه بر یک قهرمان واحد تکیه دارد و نه میکوشد از شخصیتهایش الگویی اخلاقی بسازد؛ نیروی اصلی آن از مواجهه با آدمهایی میآید که انتخابهایشان زیر فشار تنگدستی، انزوا و ترس شکل گرفته است.
هر اپیزود، گوشهای از همین وضعیت را میکاود: خانوادهای درمانده که برای نوزاد تازهرسیده آیندهای دیگر میجوید، پسری منزوی که بار مراقبت از مادر سالخوردهاش را به دوش میکشد، و دستفروشی که از سلطهٔ اربابش میگریزد. پیوند این روایتها کمتر از جنس پیرنگ و بیشتر از جنس تجربهٔ مشترکِ بیپناهی است.
فقر، بیش از کمبود پول فقر در فیلم صرفاً وضعیتی اقتصادی نیست؛ نیرویی است که دامنهٔ انتخاب را تنگ میکند، روابط انسانی را فرسوده میسازد و حتی تصمیمهای خصوصی را به مسئلههایی اخلاقی بدل میکند. زوج اپیزود نخست را نمیتوان بهآسانی در جایگاه آدمهایی بیرحم نشاند، همانطور که نمیتوان تصمیمشان را بیدردسر توجیه کرد.
فیلم موقعیتی میآفریند که در آن تماشاگر همزمان با رنج کودک و استیصال والدین روبهرو میشود، بیآنکه راهحلی مطمئن پیش پایش گذاشته شود. همین امتناع از داوری ساده، به داستان تلخی ماندگار میبخشد؛ هرچند کوتاهی پرداخت، گاه شخصیتها را بیشتر به نشانههایی از فلاکت بدل میکند تا آدمهایی با تاریخچه و زندگی درونی کامل.
« پیوند این روایتها کمتر از جنس پیرنگ و بیشتر از جنس تجربهٔ مشترکِ بیپناهی است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
اپیزود نخست: تصمیمی بدون پاسخ آسان داستان خانوادهٔ تهیدست از همان آغاز نیرویی تکاندهنده دارد. حضور چند کودک معلول و تولد نوزادی تازه، موقعیتی میسازد که در آن امید به آینده با ترس از تکرار مصیبت درهم میآمیزد. فیلم تصمیم پدر و مادر را نه بهصورت معمایی برای حل کردن، بلکه همچون پیامد فشاری انباشتهشده پیش چشم میگذارد.
این نگاه انسانی، مانع از آن میشود که فیلم رنج را به نمایش صرفِ بدبختی تقلیل دهد. بااینحال، همین اپیزود یکی از محدودیتهای اثر را نیز آشکار میکند. فیلم برای نشاندادن وضعیت اضطراری خانواده شتاب دارد، اما مجال کمتری برای شناخت زندگی روزمره، پیوندهای میان اعضای خانواده و انگیزههای جزئیتر آنها فراهم میآورد.
در نتیجه، اثرگذاری موقعیت از عمق روانشناختی شخصیتها پیشی میگیرد. این نابرابری لزوماً قدرت داستان را از میان نمیبرد، اما سبب میشود ضربهٔ عاطفی آن بیش از آنکه از شناختی تدریجی برآید، از خودِ موقعیت و بار اخلاقیاش سرچشمه بگیرد. اپیزود دوم: مراقبت در سایهٔ انزوا اپیزود دوم، با تمرکز بر جوانی کمتوان ذهنی و رابطهاش با مادر سالخورده و رو به مرگ، آرامتر و درونیتر از بخش نخست پیش میرود.
در اینجا رنج نه فقط از کمبود امکانات، بلکه از دشواری ارتباط و محدودیت توان شخصیت برای فهمیدن و پاسخدادن به جهان پیرامون شکل میگیرد. رابطهٔ مادر و پسر، بهواسطهٔ جزئیات مراقبت و وابستگی متقابل، بار عاطفی ویژهای پیدا میکند؛ عاطفهای که از اعلام مستقیم احساسات نمیآید، بلکه در رفتارهای روزمره و تکرارهای ناگزیر خانه رسوب میکند.
« اپیزود نخست: تصمیمی بدون پاسخ آسان داستان خانوادهٔ تهیدست از همان آغاز نیرویی تکاندهنده دارد. »
شخصیتها و اجرا
این بخش از آن رو مؤثر است که فیلم شخصیت جوان را صرفاً وسیلهای برای برانگیختن ترحم نمیکند. انزوای او هم منبع آسیبپذیری است و هم بخشی از واقعیت زیستهاش. رابطه با مادر، جهان کوچک او را قابلفهمتر میسازد، بیآنکه به آن نظم یا امنیتی تصنعی ببخشد. در قیاس با اپیزود نخست، اینجا مجال بیشتری برای ماندن در کنار شخصیتها و مشاهدهٔ رابطهشان وجود دارد؛ از همین رو، برای بسیاری از تماشاگران، این بخش میتواند عاطفیترین قسمت فیلم باشد.
اپیزود سوم: ترس بهمثابه نیروی محرک در داستان دستفروش، مرکز ثقل از خانواده و خانه به خیابان و تهدید بیرونی منتقل میشود. شخصیت اصلی، مردی هراسان و درمانده است که میکوشد از سلطهٔ اربابش بگریزد. تعلیق این اپیزود بلندآوازه و پرشتاب نیست؛ بیشتر از تردیدها، واکنشها و احساس ناامنی شخصیت تغذیه میکند.
ترس در اینجا فقط واکنشی لحظهای نیست، بلکه وضعیتی است که بر ادراک مرد سایه میاندازد و امکان تصمیمگیری آزادانه را از او میگیرد. تغییر فضا و لحن در این بخش، هم امتیاز است و هم منشأ ناهماهنگی. فیلم از واقعگرایی خشن دو روایت نخست فاصله میگیرد و به سوی حالوهوایی تیرهتر و ذهنیتر حرکت میکند.
چنین جابهجاییای جهان اثر را گسترش میدهد، اما ممکن است تماشاگر را نیز از پیوند عاطفی پیشین دور کند. اپیزود سوم بهتنهایی واجد کشش و ایدهٔ تصویری خود است، ولی در کنار دو بخش دیگر گاه بیشتر همچون روایتی مستقل مینماید تا مرحلهای طبیعی در یک کل واحد. واقعگرایی و پرهیز از ترحمفروشی یکی از دستاوردهای «دستفروش» آن است که برای برانگیختن احساس، پیوسته به موسیقی یا گفتار توضیحی متوسل نمیشود.
« این بخش از آن رو مؤثر است که فیلم شخصیت جوان را صرفاً وسیلهای برای برانگیختن ترحم نمیکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فیلم به موقعیتها، چهرهها و کنشهای روزمره مجال میدهد تا بار عاطفی را حمل کنند. این رویکرد، رنج شخصیتها را از سطح شعار اجتماعی فراتر میبرد و آن را به تجربهای ملموس بدل میکند. فضای شهری و زندگی دشوار آدمهای حاشیهنشین نیز در خدمت ساختن جهانی است که در آن تنگنا نه حادثهای استثنایی، بلکه بخشی از نظم روزانه به نظر میرسد.
بازیهای کمپیرایه به این کیفیت کمک میکنند. شخصیتها بیشتر با حضور و رفتارشان شناخته میشوند تا با توضیحهایی دربارهٔ خودشان. نتیجه، لحظههایی است که گاه با سکوت یا مکث، بیش از گفتوگو معنا پیدا میکنند. البته پرهیز از احساساتگرایی به معنای خنثیبودن نیست؛ فیلم آشکارا تلخ و گاه تکاندهنده است، اما اثر عاطفیاش را معمولاً از خودِ وضعیت میگیرد، نه از اصرار بر هدایت واکنش تماشاگر.
ساختار سهگانه و مسئلهٔ انسجام سه اپیزود فیلم درونمایهای مشترک دارند: زندگیهایی که زیر فشار فقر و نابرابری، فرصت اندکی برای انتخاب آزادانه مییابند. بااینهمه، اشتراک مضمون بهتنهایی برای ایجاد انسجام روایی کافی نیست. هر داستان دنیای عاطفی و ریتم خاص خود را دارد؛ نخستین بخش بر یک تصمیم خانوادگی دشوار متمرکز است، دومی بر رابطهای مراقبتی و بسته، و سومی بر گریز و ترس.
این تفاوتها به فیلم تنوع میبخشند، اما پیوند میان بخشها را نیز سست میکنند. ازاینرو، «دستفروش» گاهی بیش از آنکه روایتی یکپارچه باشد، مجموعهای از سه طرح تلخ به نظر میرسد. این پراکندگی بهویژه هنگامی احساس میشود که گذار از یک اپیزود به اپیزود بعدی، پیوندی عاطفی یا تصویری همسنگ با تفاوت لحنها ایجاد نمیکند.
« فیلم به موقعیتها، چهرهها و کنشهای روزمره مجال میدهد تا بار عاطفی را حمل کنند. »
قوتها و کاستیها
در عوض، تماشاگر باید خودش رشتهٔ مشترک را بیابد: آدمهایی که در موقعیتهایی متفاوت، با صورتهای گوناگون درماندگی روبهرو هستند. انتخابی که از نظر مضمونی قابلدفاع است، اما از نظر ساختار همیشه کاملاً قانعکننده عمل نمیکند. جمعبندی «دستفروش» فیلمی تلخ و انسانی است که با سه روایت مستقل، چهرههای گوناگون محرومیت را به نمایش میگذارد.
نیروی آن در توجه به آدمهایی است که معمولاً در حاشیهٔ روایتهای بزرگتر میمانند، و در تواناییاش برای یافتن بار عاطفی در کنشهای ساده و روزمره. اپیزود دوم بهواسطهٔ رابطهٔ مادر و پسر عمق احساسی بیشتری مییابد؛ اپیزود نخست با معمای اخلاقیِ بیپاسخش در ذهن میماند؛ و اپیزود سوم با فضای متفاوت خود به تلخی کلی اثر بُعد دیگری میافزاید.
در برابر این قوتها، پیوند سست میان بخشها و پرداخت محدود برخی شخصیتها مانع از آن میشود که فیلم در تمام مدت به یک کلیت کاملاً هموار دست یابد. بااینحال، همین ناهماهنگیها از اهمیت تجربهٔ آن نمیکاهند. «دستفروش» بیش از آنکه پاسخ بدهد، تماشاگر را با پرسشهایی دربارهٔ اختیار، مسئولیت و بهای فقر روبهرو میکند؛ پرسشهایی که پس از پایان هر اپیزود نیز همچنان باقی میمانند.
« انتخابی که از نظر مضمونی قابلدفاع است، اما از نظر ساختار همیشه کاملاً قانعکننده عمل نمیکند. »



ثبت دیدگاه