نقد و بررسی
نقد چشم آبی کم رنگ (The Pale Blue Eye) | 2022
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
یک جنایت در دل سرمای گوتیک «چشم آبی کمرنگ» اثری است که از همان آغاز خود را در مرز میان معمای جنایی و داستان گوتیک جای میدهد. سال ۱۸۳۰ است؛ در آکادمی نظامی وستپوینت، جسد دانشجویی حلقآویزشده پیدا میشود و کشف قلبِ بیرونآوردهشده از سینهاش، مرگ را از واقعهای تلخ به معمایی هولناک بدل میکند.
آگوستوس لاندور، مأمور بازنشستهای با گذشتهای سنگین، برای تحقیق فراخوانده میشود و ادگار آلن پو، دانشجویی جوان با ذهنی ادبی و نامتعارف، به او یاری میرساند. فیلم در این نقطه، وعده یک کارآگاهی کلاسیک را میدهد: سرنخها باید کنار هم قرار گیرند، مظنونان از پرده بیرون آیند و سکوت نهاد نظامی ترک بردارد.
اما علاقه اصلی اثر صرفاً به یافتن قاتل محدود نیست؛ «چشم آبی کمرنگ» میخواهد تماشاگر را در جهانی محصور و بیاعتماد فرو ببرد، جهانی که در آن رازهای شخصی، اقتدار نهادی و جذابیت آیینهای تاریک به هم گره خوردهاند. این انتخاب، به فیلم هویتی روشن میبخشد، هرچند گاهی بر سرعت و وضوح روایت سایه میاندازد.
وستپوینت؛ فضایی که خود به شخصیت بدل میشود یکی از برجستهترین دستاوردهای فیلم، ساختن فضای آن است. وستپوینت نه پسزمینهای تاریخی و خنثی، بلکه محیطی زنده و فشارآور است: مکانی سختگیر، منزوی و آکنده از انضباط که اسرارش را بهآسانی در اختیار غریبهها نمیگذارد. سرمای بیرونی با خشکی روابط و سکوت درونی ساکنان همنواست.
« این انتخاب، به فیلم هویتی روشن میبخشد، هرچند گاهی بر سرعت و وضوح روایت سایه میاندازد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
برف، نور کمجان، ساختمانهای سنگین و فضاهای بسته، پیوسته حسی از انزوا و احتضار میسازند. این سرمای بصری فقط برای زیبا کردن قابها به کار نمیرود؛ با جهان اخلاقی فیلم نیز پیوند دارد. در محیطی که همهچیز تابع سلسلهمراتب و اعتبار نهاد است، حقیقت هم به چیزی تبدیل میشود که باید پنهان، مهار یا دستکاری شود.
کارگردانی Scott Cooper با مکث بر راهروها، اتاقهای کمنور و چهرههای بسته، به تماشاگر فرصت میدهد تا پیش از آنکه از رازها باخبر شود، وزن فضای آنها را احساس کند. بااینحال، تأکید بر اتمسفر گاه از حد میگذرد. سکون و تیرگیای که در ابتدا به تعلیق کمک میکنند، در بخشهایی از فیلم به یکنواختی نزدیک میشوند.
فضای سرد چنان بر همهچیز مسلط میشود که تفاوت میان لحظههای اضطراب، اندوه و کشف کمرنگ میماند. فیلم در ساختن جهان خود تواناست، اما همیشه نمیتواند این جهان را به نیرویی روایی تبدیل کند. لاندور و پو؛ تضاد دو شیوه دیدن رابطه میان لاندور و پو یکی از محورهای جذاب فیلم است. لاندور مردی کمحرف، خسته و محتاط است؛ کسی که تجربه و مشاهده را بر نظریه مقدم میشمارد.
در سوی دیگر، پو جوانی پرشور، خیالپرداز و متمایل به زبان و نماد است. او در دل یک نهاد نظامی، غریب به نظر میرسد؛ نه فقط بهسبب شخصیتش، بلکه چون جهان را از راههایی میخواند که با منطق خشک آن محیط سازگار نیست. این تقابل، ظرفیت دراماتیک خوبی دارد. لاندور به آثار ملموس و رفتار آدمها توجه میکند؛ پو در پی معنای پنهان و الگوهایی است که شاید دیگران نادیده بگیرند.
« برف، نور کمجان، ساختمانهای سنگین و فضاهای بسته، پیوسته حسی از انزوا و احتضار میسازند. »
شخصیتها و اجرا
همکاری این دو، معما را از یک تحقیق صرف فراتر میبرد و به برخورد دو نوع شناخت بدل میکند: تجربه در برابر تخیل، مشاهده در برابر تفسیر. فیلم همچنین از همین رابطه برای ساختن تعلیق استفاده میکند، زیرا هر یک از مردان بخشی از جهان را میبیند، اما هیچیک بهتنهایی تصویر کامل را در اختیار ندارد.
Christian Bale نقش لاندور را با خویشتنداری و اندوهی کنترلشده اجرا میکند. بازی او از جنس نمایشهای پرشور نیست؛ بخش مهمی از تأثیرش در سکوتها، نگاههای فرسوده و دشواریای است که در مواجهه با دیگران نشان میدهد. Harry Melling نیز پو را نه به صورت نابغهای تمامعیار و اسطورهای، بلکه جوانی هوشمند و تا حدی خودنما به تصویر میکشد؛ حضوری پرکلام و پرتحرک که در برابر سنگینی لاندور تضاد مؤثری میسازد.
هر دو بازیگر به فیلم نیرویی میدهند که گاه فیلمنامه در حفظ آن ناتوان است. معمای جنایی و میزانسنِ راز فیلم از نشانههای ژانر جنایی بهره میگیرد، اما ساختارش به معمایی کاملاً سرنخمحور تبدیل نمیشود. مرگ نخست، جسدهای بعدی، نشانههای مبهم و احتمال پیوند قتلها با آیینهای رازآلود، مجموعهای از مسیرهای گوناگون پیش روی تماشاگر میگذارد.
اثر میکوشد همزمان حس کندوکاو کارآگاهی و اضطراب فراطبیعی را زنده نگه دارد؛ پرسش فقط این نیست که چه کسی دست به جنایت زده، بلکه این هم هست که آیا رویدادها معنایی فراتر از انگیزههای معمول دارند یا نه. این دوگانگی در آغاز به سود فیلم عمل میکند. عناصر رازآلود، فضای تاریخی را از یک پرونده جنایی آشنا متمایز میکنند و پیوند پو با جهان تاریک و وهمآلود داستان طبیعی جلوه میکند.
« Christian Bale نقش لاندور را با خویشتنداری و اندوهی کنترلشده اجرا میکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
در عین حال، خود پو به نوعی پل میان واقعیت تاریخی و تخیل ادبی بدل میشود: شخصیت شناختهشدهای که هنوز در آغاز راه است و ذهنش را میتوان در پرتو تجربههای این ماجرا تصور کرد، بیآنکه فیلم به بازسازی زندگینامهای صرف تن دهد. اما هرچه فیلم پیش میرود، معما گاهی بیش از آنکه از دل جزئیات دقیق و منصفانه رشد کند، به چیدمان روایی متکی میشود.
برخی نشانهها وزن یکسان ندارند و بخشی از رمزآلودگی از کمبود اطلاعات میآید، نه از بازی هوشمندانه با اطلاعات موجود. برای تماشاگرانی که از داستانهای کارآگاهی انتظار دارند بتوانند با کنار هم گذاشتن سرنخها به نتیجهای برسند، این ویژگی ممکن است رضایتبخش نباشد. گرهگشاییها نیز چنان طراحی نشدهاند که همه ابهامهای پیشین را به شکلی بینقص بازآرایی کنند.
روایت آهسته؛ فضاسازی یا کشآمدن؟ ریتم فیلم آهسته و سنجیده است. این کندی در بخشهایی با مضمون اثر تناسب دارد: تحقیق در فضای بسته و محتاط وستپوینت، قرار نیست با شتاب یک تعقیبوگریز پیش برود. مکثها فرصت میدهند تا شخصیتها در سکوت خود دیده شوند و تماشاگر نیز در حس بیاعتمادی محیط سهیم شود.
چنین ریتمی برای مخاطبی که از آثار رازآلود و تأملی لذت میبرد، میتواند بخشی از جاذبه فیلم باشد. بااینهمه، سنجیدگی با کشدار شدن یکی نیست. بعضی صحنهها بیش از آنکه لایه تازهای به شخصیت یا معما بیفزایند، همان حالوهوای پیشین را تکرار میکنند. در نتیجه، فاصله میان گامهای تحقیق طولانیتر از نیاز دراماتیک داستان احساس میشود.
« گرهگشاییها نیز چنان طراحی نشدهاند که همه ابهامهای پیشین را به شکلی بینقص بازآرایی کنند. »
قوتها و کاستیها
فیلم در ایجاد انتظار مهارت دارد، اما همیشه نمیتواند این انتظار را با پیشرفت متناسب پاسخ دهد. این مسئله بهویژه زمانی آشکار میشود که تماشاگر در تشخیص مسیر احتمالی معما از خود روایت جلو میافتد؛ تعلیق باقی میماند، اما شگفتی کاهش مییابد. لایه عاطفی زیر پوست تاریکی در کنار قتلها و رازهای نهادی، فیلم به اندوه شخصی و فقدان نیز توجه دارد.
لاندور تنها یک کارآگاه نیست که پروندهای را حل کند؛ گذشته او بر شیوه حضورش در اکنون اثر گذاشته و در رفتار محتاط و غمگینش رسوب کرده است. همین لایه عاطفی، به بازی Bale عمق میدهد و انگیزههای او را از چارچوب وظیفه حرفهای فراتر میبرد. بااینحال، فیلم در پیوند دادن این اندوه با خط اصلی جنایی همیشه یکدست نیست.
گاهی بار عاطفی داستان پشت مهآلودگی بصری و لحن سرد آن پنهان میشود. تماشاگر میتواند رنج شخصیت را تشخیص دهد، اما ممکن است فاصلهای میان فهم آن و تجربه مستقیمش احساس کند. اگر فیلم مجال بیشتری برای تضاد میان شکنندگی شخصیتها و خشونت محیط فراهم میکرد، پیوند احساسی ما با ماجرا استوارتر میشد.
موسیقی و طراحی صدا نیز در خدمت همین لحناند. آنها بیش از آنکه بخواهند هر لحظه را به اوج هیجان برسانند، بر حس ناامنی و رازآلودگی میافزایند. نتیجه، اثری است که بهجای هراس ناگهانی، بیشتر به دلنگرانی آرام و ماندگار تکیه میکند؛ انتخابی مناسب برای جهان گوتیک فیلم، اما گاه محدودکننده برای ضرباهنگ دراماتیک آن.
« فیلم در ایجاد انتظار مهارت دارد، اما همیشه نمیتواند این انتظار را با پیشرفت متناسب پاسخ دهد. »
جمعبندی
جمعبندی «چشم آبی کمرنگ» فیلمی است با هویت بصری روشن و بازیهایی نیرومند که از برخورد میان یک کارآگاه فرسوده و ادگار آلن پوِ جوان، نیروی روایی قابلتوجهی میسازد. سرمای وستپوینت، سایه رازهای نهادی و آمیختگی تحقیق جنایی با حالوهوای گوتیک، فضایی میآفرینند که مدتها در ذهن میماند.
در مقابل، ریتم کند، تکرار برخی مکثها و معمایی که برای شماری از تماشاگران زودتر از موعد قابل حدس میشود، مانع از آن است که فیلم در همه سطوح به اندازه فضاسازیاش موفق باشد. این اثر بیش از آنکه معمایی بینقص و سرنخمحور باشد، تجربهای اتمسفریک درباره فقدان، راز و میل به یافتن نظمی در دل خشونت است.
تماشاگرانی که با روایتهای آهسته، قابهای سرد و شخصیتهای اندوهگین ارتباط میگیرند، احتمالاً از جهان آن لذت خواهند برد؛ کسانی که انتظار دارند هر نشانه در نهایت به معمایی دقیق و غافلگیرکننده خدمت کند، ممکن است با فاصلهای میان وعده آغازین و دستاورد نهایی روبهرو شوند.
ثبت دیدگاه