نقد و بررسی
نقد زن دیگر (The Other Woman) | 2010
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
روایتی میان سوگ و خانواده «The Other Woman» درامی خانوادگی است که اندوه را نه بهصورت حادثهای گذرا، بلکه نیرویی میبیند که شکل روابط و نگاه آدمها به خودشان را تغییر میدهد. امیلیا، وکیلی جوان که با ازدواج با جک وارد خانوادهای ازپیشساخته شده است، پس از مرگ نوزادش با فقدانی روبهرو میشود که توان بازگشت ساده به زندگی را از او میگیرد.
در کنار این سوگ، او باید با پسر جک، ویلیام، رابطهای بسازد و با حضور پرتنش کارولین، همسر سابق جک، کنار بیاید. فیلم از همان ابتدا چند خط عاطفی را به هم میپیوندد: سوگ، احساس گناه، رقابت بر سر جایگاه در خانواده و کوشش برای نزدیکشدن به کودکی که خود نیز گرفتار آشفتگی بزرگترهاست. این تراکم موضوعی هم سرچشمهی نیروی فیلم است و هم علت بخشی از لغزشهای آن.
اثر میخواهد هم دربارهی زنی داغدیده باشد، هم دربارهی خانوادهی ترکیبی و هم دربارهی پیامدهای انتخابهای عاشقانه؛ اما همهی این مسیرها همیشه به یک اندازه مجال و عمق پیدا نمیکنند. بااینحال، پیوند میان فقدان امیلیا و رابطهی دشوارش با ویلیام، هستهی عاطفی روشن و قابلپیگیری داستان را شکل میدهد.
امیلیا؛ شخصیتی دشوار و آسیبپذیر یکی از انتخابهای جسورانهی فیلم آن است که امیلیا را قهرمانی بینقص و بیدرنگ دوستداشتنی نمیسازد. او گاه تندخو، کنارهگیر و ناتوان از همدلی به نظر میرسد؛ در عین حال، رفتارهایش در بستر سوگی عمیق و احساساتی حلنشده معنا پیدا میکنند. فیلم از تماشاگر نمیخواهد همهی تصمیمهای او را تأیید کند، بلکه میکوشد فاصلهی میان ظاهر سردش و آشفتگی درونیاش را نشان دهد.
« در کنار این سوگ، او باید با پسر جک، ویلیام، رابطهای بسازد و با حضور پرتنش کارولین، همسر سابق جک، کنار بیاید. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
ناتالی پورتمن این دوگانگی را با بازیای مهارشده منتقل میکند. امیلیای او بیش از آنکه با گریههای مداوم یا فورانهای بزرگ عاطفی تعریف شود، در مکثها، نگاههای گریزپا و واکنشهای ناگهانیاش آشکار میشود. این شیوه باعث میشود شخصیت از قالب قربانیِ صرف بیرون بیاید؛ زنی که هم رنج میکشد و هم گاهی دیگران را میرنجاند.
اجرای پورتمن، بهویژه در صحنههایی که امیلیا ناچار است میان میل به نزدیکی و غریزهی دفاع از خود انتخاب کند، به فیلم بنیانی انسانی میدهد. رابطه با ویلیام و معنای خانواده رابطهی امیلیا و ویلیام، ظریفترین محور عاطفی فیلم است. ویلیام صرفاً مانعی میان زن و شوهر یا ابزاری برای افزودن تنش به داستان نیست؛ او کودکی است که میان بزرگسالانی با خواستهها و رنجهای متعارض گرفتار شده است.
امیلیا نیز نمیتواند تنها با عنوان «نامادری» جای خود را در زندگی او تثبیت کند. نزدیکی میان آن دو باید از دل لحظههای کوچک، سوءتفاهمها و آزمونهای اعتماد شکل بگیرد. فیلم در این بخش به نکتهای مهم دست مییابد: پیوند خانوادگی همیشه از محبت فوری و بیقیدوشرط پدید نمیآید. گاهی رابطه از صبر، توجه و پذیرش دشواریهای طرف مقابل ساخته میشود.
چارلی تاهان حضوری طبیعی و گیرا دارد و به ویلیام سرسختی و آسیبپذیری همزمان میبخشد. تعامل او با پورتمن از معدود بخشهایی است که لحن اثر را از شدت ملودرام دور میکند و به آن نوعی شوخطبعی خشک و گرمای روزمره میدهد. کارولین و کشمکش بر سر جایگاه کارولین، همسر سابق جک، میتوانست به شخصیتی تکبعدی بدل شود: زنی حسود که تنها وظیفهاش آزار امیلیاست.
« ناتالی پورتمن این دوگانگی را با بازیای مهارشده منتقل میکند. »
شخصیتها و اجرا
فیلم گاه به چنین تصویری نزدیک میشود، اما بازی لیزا کودرو لایهای از رنج و آسیب را پشت رفتار تند او نمایان میکند. کارولین بهخوبی میداند که رابطهاش با جک پایان یافته، اما هنوز در پی حفظ نفوذ خود بر خانواده و زندگی پسرش است. این میل، هرچند در رفتارهایی خصمانه بروز میکند، از ترسِ ازدستدادن جایگاه و کنترل سرچشمه میگیرد.
تقابل دو زن زمانی مؤثرتر است که فیلم از داوری ساده فاصله میگیرد و نشان میدهد هر یک از آنها به شیوهای متفاوت درگیر ناامنی و اندوه است. بااینحال، فیلمنامه همیشه این پیچیدگی را حفظ نمیکند. برخی برخوردها چنان آشکارا برای بالا بردن تنش طراحی شدهاند که شخصیتها بهجای آنکه از منطق درونی خود پیش بروند، در خدمت تشدید درام قرار میگیرند.
در نتیجه، رابطهی امیلیا و کارولین گاهی به جدالی پرصدا بدل میشود، بیآنکه فرصت کافی برای شکلگیری فهمی عمیقتر میان آن دو فراهم شود. بازیگری و فضای عاطفی بازیگران، مهمترین تکیهگاه فیلماند. پورتمن در مرکز روایت، از نمایش احساسات به شکل مستقیم و یکنواخت پرهیز میکند و به شخصیتش تضاد میبخشد.
اسکات کوهن نیز جک را بیشتر بهعنوان مردی گرفتار میان مسئولیتهای متعارض تصویر میکند تا شخصیتی مسلط بر وضعیت؛ این انتخاب به روابط خانوادگی، حالوهوایی فرسوده و باورپذیر میدهد. کودرو نیز از همان لحظههایی که فیلمنامه به او امکان میدهد، تلخی و آسیبپذیری کارولین را در کنار خشونت کلامیاش نگه میدارد.
« این میل، هرچند در رفتارهایی خصمانه بروز میکند، از ترسِ ازدستدادن جایگاه و کنترل سرچشمه میگیرد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فضای اثر صمیمی است و جهان آن از جزئیات روابط روزمره نیرو میگیرد، نه از حادثههای بیرونی بزرگ. این نزدیکی به زندگی معمولی، با موضوع سنگین فیلم تناسب دارد: سوگ اغلب در قالب لحظههای کوچک بازمیگردد، در گفتوگوهای ناتمام و واکنشهایی که برای دیگران نامتناسب به نظر میرسند. بااینحال، صمیمیت تصویری و عاطفی همیشه به ظرافت منتهی نمیشود.
گاهی موسیقی، بازی یا تأکید روایی، احساسی را که صحنه پیشتر منتقل کرده است دوباره برجسته میکند و نتیجه بیش از آنکه اثرگذار باشد، تصنعی به نظر میرسد. فیلمنامه و ریتم نامتوازن فیلمنامه میخواهد مواد عاطفی فراوانی را در یک روایت جا دهد؛ از رابطهی ممنوعهی آغازین تا سوگ، احساس گناه، تنشهای خانوادگی و تلاش برای بازسازی پیوندها.
این گستردگی به داستان انرژی میدهد، اما تمرکز آن را نیز پراکنده میکند. بعضی موضوعها بهسرعت معرفی میشوند و پیش از آنکه پیامدهایشان کاملاً در شخصیتها رسوب کند، روایت به بحران بعدی میرود. حاصل، گاه احساس شلوغی است: انگار هر رنج باید فوراً به رخداد یا مواجههای دراماتیک تبدیل شود.
ریتم نیز یکنواخت نیست. برخی صحنهها بیش از اندازه کش میآیند و بر حسهایی تأکید میکنند که پیشتر روشن شدهاند؛ در مقابل، بعضی دگرگونیهای رابطهای چنان سریع رخ میدهند که به زمان بیشتری برای باورپذیرشدن نیاز دارند. این ناهماهنگی، بهخصوص در بخشهایی که فیلم میکوشد از اندوه به آشتی یا امید برسد، اثر خود را نشان میدهد.
« فضای اثر صمیمی است و جهان آن از جزئیات روابط روزمره نیرو میگیرد، نه از حادثههای بیرونی بزرگ. »
قوتها و کاستیها
اگر فیلمنامه در انتخاب خطوط اصلی سختگیرتر بود و به لحظههای سکوت مجال بیشتری میداد، شاید تأثیر عاطفی فیلم عمیقتر و ماندگارتر میشد. کارگردانی و مرز میان احساس و اغراق کارگردانی دان روس در بهترین لحظهها به بازیگران مجال میدهد تا تناقضهای شخصیتها را بیواسطه نشان دهند. اما در بخشهایی دیگر، میزانسن و تأکیدهای عاطفی بیش از حد آشکارند؛ فیلم بهجای اعتماد به موقعیت، میکوشد احساس موردنظر را برای تماشاگر پررنگ کند.
این رویکرد گاه صحنههایی میآفریند که بهجای تأثر طبیعی، حس طراحیشدگی دارند. منتقدان نیز به دستوپاشکستگی کارگردانی و ملودرامِ متراکم فیلمنامه اشاره کردهاند، هرچند بازیهای مرکزی را از نقاط قوت اثر دانستهاند. پایانبندی نیز در برابر بار سنگینی که روایت بر دوش خود گذاشته، چندان نیرومند نیست.
فیلم به سوی نوعی تسکین عاطفی حرکت میکند، اما این تسکین به اندازهی کافی از دل مسیر شخصیتها برنمیآید تا اثر نهایی کاملاً قانعکننده باشد. این ضعف نه بهسبب نداشتن احساس، بلکه از انباشتهشدن بیش از حد احساسات ناشی میشود: وقتی فیلم بارها بر رنج و آشتی تأکید میکند، فرصت کمتری برای کشف معنای تازه در پایان باقی میماند.
جمعبندی «The Other Woman» اثری نابرابر، اما صاحب لحظههایی صادق و انسانی است. نقطهی قوت اصلی آن در بازیهای باورپذیر، فضای خانوادگی صمیمی و توجه به رابطهی دشوار امیلیا و ویلیام قرار دارد؛ رابطهای که نشان میدهد خانواده نه فقط میراث گذشته، بلکه پیوندی است که باید در زمان حال ساخته شود.
« این رویکرد گاه صحنههایی میآفریند که بهجای تأثر طبیعی، حس طراحیشدگی دارند. »
جمعبندی
پورتمن به شخصیتی ناقص و گاه ناخوشایند عمق میبخشد و تاهان نیز به روایت نیرویی آرام و زنده میدهد. در برابر این امتیازها، فیلمنامه از تراکم ملودرام و تعدد بحرانها آسیب میبیند؛ کارگردانی گاهی احساس را بهجای پرورش، برجسته میکند؛ و ریتم نامتوازن، بعضی صحنهها را کشدار و پایان را کماثر میسازد.
بااینهمه، فیلم برای تماشاگرانی که به درامهای خانوادگی دربارهی سوگ، گناه و پیوندهای دشوار علاقه دارند، تجربهای قابلتأمل فراهم میکند؛ نه اثری کاملاً مهارشده، بلکه روایتی که در بهترین لحظههایش به شکنندگی و پیچیدگی آدمهای واقعی نزدیک میشود.
« پورتمن به شخصیتی ناقص و گاه ناخوشایند عمق میبخشد و تاهان نیز به روایت نیرویی آرام و زنده میدهد. »
ثبت دیدگاه