نقد و بررسی
نقد 2022 مردی از شمال (The Northman) | 2022
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جهانِ سنگ و خون «مرد شمالی» ساختهٔ رابرت اگرز، روایتی از انتقام در جهان وایکینگهاست؛ اما بیش از آنکه بازسازی پرزرقوبرق یک گذشتهٔ دور باشد، تلاشی است برای ساختن جهانی که در آن اسطوره، آیین و خشونت در تار و پود زندگی روزمره تنیده شدهاند. فیلم از همان آغاز، تماشاگر را به فضایی سرد و خشن میبرد؛ جایی که قدرت با زور تثبیت میشود و مناسک جمعی به همان اندازه که مقدساند، هراسانگیز نیز به نظر میرسند.
این جهان نه پسزمینهای تزئینی برای ماجرا، بلکه نیرویی فعال است که شخصیتها را شکل میدهد و انتخابهایشان را محدود میکند. داستان با زخمی بنیادین آغاز میشود: شاهزادهٔ جوان، آملث، شاهد فروپاشی خانواده و نظم آشنای زندگیاش است. سالها بعد، او در قامت جنگجویی وایکینگ به سوی هدفی بازمیگردد که از کودکی در ذهنش ریشه دوانده است.
این خط داستانی در ظاهر ساده و آشناست، اما فیلم میکوشد آن را از مسیر پرسشهای دشوارتری عبور دهد: آیا انسان سرنوشت موروثی خود را دنبال میکند، یا میتواند از آن فاصله بگیرد؟ انتقام برای آملث فقط یک خواسته نیست؛ هویتی است که به او آموختهاند و در عین حال، قفسی است که باید درون آن زندگی کند.
قصهٔ انتقام و سایهٔ سرنوشت فیلم از الگوی روایی حماسههای انتقام بهره میگیرد، ولی به پیروزی یا شکست قهرمان بسنده نمیکند. در مرکز اثر، کشمکش میان میل شخصی و فرمانی قرار دارد که آملث گمان میکند از سوی خون، خانواده و جهان اسطورهای بر او تحمیل شده است. وعدهٔ انتقام، در آغاز نیرویی روشن و قاطع به نظر میرسد؛ هرچه مسیر پیش میرود، معنای آن پیچیدهتر میشود.
« داستان با زخمی بنیادین آغاز میشود: شاهزادهٔ جوان، آملث، شاهد فروپاشی خانواده و نظم آشنای زندگیاش است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
آیا وفاداری به پدر و گذشته، نشانهٔ شرافت است یا راهی برای نگریختن از خشمی کهنه؟ این ابهام از نقاط قوت فیلم است، زیرا داستان را از یک ماجرای صرفاً قهرمانانه فراتر میبرد. با این حال، فیلم همیشه میان رازآلودگی و وضوح تعادل برقرار نمیکند. نشانهها، پیشگوییها و تصاویر اسطورهای گاه چنان پررنگ میشوند که تماشاگر ناچار است بهجای دنبالکردن پیوندهای عاطفی و علتومعلولهای داستان، معنای هر تصویر را رمزگشایی کند.
این انتخاب برای برخی مخاطبان بخشی از جذابیت اثر است؛ برای برخی دیگر، فاصلهای میان فیلم و تجربهٔ مستقیم قصه ایجاد میکند. کارگردانی و ساختن فضا امضای اگرز در توجه وسواسگونه به جزئیات تاریخی و خلق فضایی ملموس آشکار است. جهان فیلم با تمیزی و آراستگی خیالانگیز ساخته نشده؛ خاک، دود، چوب و بدنهای فرسوده در آن حضوری مادی دارند.
سکونتگاهها و چشماندازها حس محیطی زنده و بیرحم را منتقل میکنند، نه صحنههایی که صرفاً برای نمایش زیبایی چیده شده باشند. این انتخاب، خشونت را نیز از حالت نمایشی بیرون میآورد: ضربهها سنگیناند و پیامدهایشان بر بدن و فضا باقی میماند. قابهای طولانی و حرکتهای پیوستهٔ دوربین، تماشاگر را به دل آیینها، تعقیبها و درگیریها میکشانند.
دوربین اغلب از فاصلهای نزدیک حرکت میکند و اجازه نمیدهد خشونت به مجموعهای از نماهای کوتاه و بیوزن تبدیل شود. اما همین نزدیکی، گاهی به یکنواختی میانجامد. لحن فیلم از آغاز تا پایان سنگین و متراکم باقی میماند و فرصت چندانی برای تغییر آهنگ یا آسودن از فشار مداوم آن فراهم نمیکند.
« آیا وفاداری به پدر و گذشته، نشانهٔ شرافت است یا راهی برای نگریختن از خشمی کهنه؟ »
شخصیتها و اجرا
وقتی همهچیز با شدت بالا اجرا شود، لحظههای اوج ممکن است از نظر عاطفی تفاوت کمتری با لحظههای میانی پیدا کنند. بازیها و شخصیتها الکساندر اسکارشگورد نقش آملث را با حضوری کمحرف و جسمانی پیش میبرد. بازی او بیش از آنکه بر توضیح احساسات تکیه کند، خشم و اندوه را در قامت، نگاه و شیوهٔ حرکت شخصیت جای میدهد.
این خویشتنداری با دنیای فیلم سازگار است: آملث مردی نیست که بهآسانی دربارهٔ دردش سخن بگوید؛ او آن را به کنش، تمرین و خشونت تبدیل میکند. نتیجه، شخصیتی است که حضور فیزیکی نیرومندی دارد، هرچند گاه دسترسی به لایههای درونیاش دشوار میشود. نیکول کیدمن در نقش مادر آملث، به روایت بُعدی ناآرام و پیشبینیناپذیر میبخشد.
رابطهٔ مادر و پسر از مهمترین محورهای احساسی فیلم است؛ رابطهای که زیر سایهٔ خاطره، قدرت و روایتهای خانوادگی شکل گرفته و ساده یا یکسویه باقی نمیماند. آنیا تیلور جوی نیز در نقش اولگا، با حضوری آرامتر، نوعی امکان متفاوت در دل جهانی خشن پدید میآورد. با این همه، برخی شخصیتهای فرعی بیشتر کارکردی روایی یا نمادین دارند تا آنکه به شخصیتهایی مستقل و عمیق تبدیل شوند.
فیلم بهسبب تمرکز بر مسیر آملث، فرصت محدودی برای پرورش همهٔ اطرافیان او پیدا میکند و در نتیجه، پیوند عاطفی با بعضی از آنها شکل نمیگیرد. تصویر، صدا و خشونت تصویربرداری یارین بلاشکه، از مهمترین عناصر شکلدهندهٔ هویت فیلم است. رنگهای سرد، سایههای سنگین و پهنههای طبیعی، جهانی را ترسیم میکنند که در آن انسان در برابر طبیعت و خشونت، کوچک و آسیبپذیر است.
« وقتی همهچیز با شدت بالا اجرا شود، لحظههای اوج ممکن است از نظر عاطفی تفاوت کمتری با لحظههای میانی پیدا کنند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
زیبایی بصری اثر از جنس منظرهپردازی دلنشین نیست؛ چشماندازها اغلب تهدیدآمیزند و حتی شکوهشان با نوعی بیم همراه است. گاهی تصویر چنان چشمگیر میشود که خود به مرکز توجه بدل میگردد و احساس تماشاگر نسبت به شخصیتها را به حاشیه میراند. موسیقی و طراحی صدا نیز به همین منطق وفادارند. صداهای کوبهای، آواهای آیینی و سکوتهای حسابشده، فضایی میسازند که گویی از دل افسانهای کهن برخاسته است.
در صحنههای نبرد، صدا به خشونت وزن میدهد و آن را به تجربهای جسمانی بدل میکند، نه منظرهای دور و بیخطر. این کیفیت تأثیرگذار است، اما بیپردهبودن و تکرار خشونت میتواند خستهکننده شود. فیلم گاه چنان بر خون و تنآزاری تأکید میکند که شدتِ تصاویر جایگزین دگرگونی عاطفی میشود؛ در این لحظهها، شوک کمکم اثر اولیهاش را از دست میدهد.
اسطوره در برابر انسان «مرد شمالی» اسطوره را صرفاً آرایهای خیالانگیز نمیبیند؛ اسطوره در این جهان نظامی برای فهم زندگی و توجیه انتخابهاست. شخصیتها با پیشگوییها، نسب خانوادگی و باورهای آیینی مواجهاند و در پرتو آنها معنای کنشهایشان را میسازند. از این رو، فیلم میپرسد انسان تا چه اندازه صاحب ارادهٔ خویش است، وقتی از کودکی به او گفتهاند چه کسی باید باشد و چه سرنوشتی در انتظار اوست.
با وجود این، تکیهٔ پررنگ بر نشانهها همیشه به غنای معنایی نمیانجامد. بعضی بخشها چنان در فضای رؤیا، آیین و پیشآگاهی فرو میروند که پیوندشان با تجربهٔ انسانی شخصیتها سست میشود. فیلم در بهترین لحظات، میان امر اسطورهای و اندوه ملموس یک خانواده پیوند برقرار میکند؛ در لحظات کماثرتر، نمادها خودبسنده میشوند و داستان را پشت پردهای از ابهام میپوشانند.
« موسیقی و طراحی صدا نیز به همین منطق وفادارند. »
قوتها و کاستیها
این نوسان، هم سرچشمهٔ یگانگی اثر است و هم یکی از محدودیتهای آن. جمعبندی «مرد شمالی» فیلمی پرهیبت و سختگیر است که جهان خود را با جزئیات بصری، خشونت بیپرده و حضور مداوم اسطوره بنا میکند. ارزش اصلی آن در بازتعریف داستان انتقام بهمثابه پرسشی دربارهٔ هویت، اراده و میراث خانوادگی است؛ پرسشی که بهجای پاسخ آسان، تماشاگر را در فضای سرد و متزلزل شخصیت اصلی رها میکند.
بازی اسکارشگورد و ساختار دیداری فیلم، این سفر را به تجربهای ماندگار و پرقدرت بدل میکنند. در مقابل، تیرگی مداوم، خشونت تکرارشونده و اتکای گاه افراطی به نمادپردازی میتوانند فاصلهای میان تماشاگر و روایت بسازند. «مرد شمالی» بیش از آنکه سرگرمی ماجراجویانهای برای همه باشد، حماسهای آیینی و سنگین است؛ اثری که از مخاطب میخواهد با جهان خشنش همراه شود و ابهامهایش را بپذیرد.
اگر این همراهی شکل بگیرد، فیلم تجربهای غریب و تأملبرانگیز فراهم میآورد؛ اگر نه، زیبایی و شدت آن ممکن است بهجای کشف، به فرسودگی بینجامد.
« این نوسان، هم سرچشمهٔ یگانگی اثر است و هم یکی از محدودیتهای آن. »
ثبت دیدگاه