نقد و بررسی
نقد شب ایگوانا (The Night of the Iguana) | 1964
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
کشیشی در انتهای طناب «The Night of the Iguana» ساختهٔ جان هیوستون، بیش از آنکه قصهای با گرهافکنی و گرهگشایی کلاسیک باشد، مکثی طولانی در لحظهٔ فرسودگی است: مواجههٔ آدمی با آنچه از خودش ساخته و آنچه دیگر نمیتواند از آن بگریزد. فیلم از یک موقعیت ساده آغاز میکند؛ کشیش پیشین کلیسای اپیسکوپال، لارنس شنون، گروهی از آموزگاران باپتیست را در سفر به سواحل مکزیک همراهی میکند.
اما این سفر بهتدریج به صحنهای برای برخورد گذشته، میل، شرم و تنهایی بدل میشود. اثر بر نمایش بحران درونی تکیه دارد، نه بر حادثههای پیدرپی؛ از همین رو تماشاگر را دعوت میکند تا بیش از آنکه منتظر اتفاقی تازه باشد، به حالات و گفتوگوهای شخصیتها گوش بسپارد. فیلم برگرفته از نمایشنامهای از تنسی ویلیامز است و ریشهٔ نمایشیاش در ساختار آن آشکار میماند: شمار محدودی شخصیت، مکانی محصور و گفتوگوهایی که بار اصلی کشمکش را به دوش میکشند.
هیوستون این مواد را به فیلمی بدل میکند که همچنان حالوهوای صحنه را حفظ کرده، اما از امکانات تصویر برای ساختن فضایی ملموس و پرتنش بهره میبرد. «شب ایگوانا» نه برای شتاب و غافلگیری، بلکه برای دقت در نوسانهای عاطفی و اخلاقی آدمهایش ارزشمند است. شنون؛ تناقضی زنده و ناآرام لارنس شنون شخصیت محوری فیلم است، اما قهرمانی برای همدلی آسان نیست.
او هم از شکستهای گذشته زخم خورده و هم در برابر مسئولیت رفتارهایش مقاومت میکند. گاهی خود را قربانی شرایط میبیند و گاهی با لحنی تلخ، بهخوبی میداند که در ساختن وضع موجود سهم داشته است. این کشمکش، او را از نمونهٔ سادهٔ «مرد سقوطکردهای که در پی رستگاری است» دور میکند؛ شنون میخواهد از عذاب رها شود، اما حتی تعریفش از رهایی نیز مرتب تغییر میکند.
« اما این سفر بهتدریج به صحنهای برای برخورد گذشته، میل، شرم و تنهایی بدل میشود. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
ریچارد برتون این تناقض را با حضوری پرقدرت و در عین حال شکننده جان میبخشد. صدای پرطنین و بیان خطابی او گاه همچون سلاحی برای پوشاندن ترس عمل میکند؛ پشت فصاحتش، مردی دیده میشود که از سکوت و تنهایی میهراسد. بازی برتون در بهترین لحظهها، میان خشم، شوخی تلخ، خواهش و درماندگی جابهجا میشود، بیآنکه این دگرگونیها به نمایشگری صرف فروکاسته شوند.
بااینحال، ممکن است برخی تماشاگران با خودِ شنون همراه نشوند: او گاهی چنان در خودبیزاری و آشفتگی فرومیرود که تماشای او دشوار، و حتی فرساینده میشود. این دشواری از ضعف نقشآفرینی نیست؛ بخشی از تجربهٔ روبهرو شدن با شخصیتی است که جذابیتش از آرامش و نجابت نمیآید، بلکه از ناتوانیاش در پنهان کردن آشفتگی میجوشد.
سه زن، سه شیوهٔ ایستادگی در کنار شنون، مکسین و هانا دو پاسخ متفاوت به رنج و تنهایی عرضه میکنند. مکسین، با بازی آوا گاردنر، حضوری زمینی، بیپرده و سرشار از انرژی دارد. او در فضایی که بسیاری از شخصیتها در حصار تردید یا انضباط گرفتارند، با جسارت وارد صحنه میشود و بهسادگی از مرکز توجه کنار نمیرود.
گاردنر به مکسین نیرویی میدهد که هم میتواند گرم و پذیرا باشد و هم سخت و مسلط. او فقط شخصیتی رنگارنگ برای سبک کردن فضای سنگین فیلم نیست؛ شیوهٔ او برای زیستن، پاسخی عملی به آسیبپذیری است: بهجای پنهان کردن خواستهها، آنها را آشکار میکند. هانا، با بازی دبورا کر، در سوی دیگر این طیف قرار دارد.
« ریچارد برتون این تناقض را با حضوری پرقدرت و در عین حال شکننده جان میبخشد. »
شخصیتها و اجرا
آرامش و خویشتنداری او را نباید با بیحسی یا انفعال اشتباه گرفت. در رفتار و گفتارش نوعی استقلال هست که از پذیرفتن محدودیتهای زندگی سرچشمه میگیرد، نه از پیروزی بر آنها. کر با ظرافتی کمادعا، شخصیتی میسازد که حضورش بیشتر از راه گوش دادن، سنجیدن و انتخاب کلمات اثر میگذارد. گفتوگوهای او با شنون از لحظههای مهم فیلماند، زیرا هیچیک صرفاً نقش نجاتدهنده یا قاضی دیگری را بر عهده نمیگیرد.
رابطهٔ این دو بیشتر برخورد دو تصور از رنج است: یکی پیوسته با آشوب خود درگیر است و دیگری میکوشد با دیدن زندگی همانگونه که هست، برای خود جایگاهی بسازد. مکزیک بهمثابه منظره و وضعیت ذهنی فضای گرم و رازآلود ساحل مکزیک، تنها پسزمینهای چشمنواز برای داستان نیست. محیط فیلم، با رطوبت، سکون و گسترهٔ طبیعتش، بر حال شخصیتها فشار میآورد و گویی زمان را کند میکند.
هیوستون از این مکان برای ایجاد حس تعلیق بهره میگیرد: آدمها از جهان پیشین خود دور افتادهاند، اما دوری جغرافیایی بهتنهایی رهایی نمیآورد. گذشته همراهشان آمده و حالا در فضای محدود و مشترک، راهی برای پنهان ماندن ندارد. تصویربرداری سیاهوسفید گابریل فیگوئروآ به این اقلیم کیفیتی دوگانه میدهد.
چشماندازها هم زیبا هستند و هم اندکی خشن و بیتفاوت؛ طبیعت در برابر آشوب انسانی واکنشی نشان نمیدهد. قابها گاه حس وسعت و آزادی را القا میکنند، اما این آزادی در تضاد با تنگنای روانی شخصیتها قرار میگیرد. فیلم در نتیجه از تقابل آشنای «طبیعت آرام در برابر انسان آشفته» تصویری ساده نمیسازد؛ منظره میتواند آرامشبخش باشد، اما هیچ تضمینی نمیدهد که درون آدمها نیز آرام شود.
« آرامش و خویشتنداری او را نباید با بیحسی یا انفعال اشتباه گرفت. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
گفتوگو؛ نیروی اصلی و محدودیت فیلم بزرگترین دستاورد و در عین حال مهمترین دشواری فیلم، اتکای آن به گفتوگوست. دیالوگها هوشمندانهاند و اغلب بهجای توضیح مستقیم احساسات، آنها را از میان کنایه، طفرهرفتن و برخوردهای لفظی آشکار میکنند. شخصیتها در حرفهایشان خود را معرفی میکنند، اما همیشه چیزی را هم پنهان نگه میدارند.
همین فاصله میان گفته و ناگفته به فیلم عمق میدهد و سبب میشود بازبینی آن بتواند لایههایی تازه آشکار کند. بااینحال، گفتار گاهی بیش از حد بر فیلم مسلط میشود. چون بخش مهمی از کشمکش از راه بحث و اعتراف پیش میرود، لحظههایی وجود دارد که ضرباهنگ افت میکند و صحنهها بیش از نیاز در یک حالت عاطفی باقی میمانند.
فیلمنامه به تماشاگر فرصت میدهد در اندیشهٔ شخصیتها مکث کند، اما این مکث همیشه به تنش یا کشف تازه نمیانجامد. برای تماشاگرانی که انتظار حرکت روایی پیوسته دارند، این شیوه میتواند یکنواخت یا حوصلهسربر شود. حتی در برخی لحظهها، بازیگران چنان بار معنایی دیالوگها را برجسته میکنند که احساس میشود فیلم بیش از اندازه به نیروی بازی و کلام متکی است.
کارگردانی و اجرای گروهی هیوستون بهجای آنکه هر صحنه را با تأکیدهای بصری آشکار هدایت کند، بیشتر به بازیگران و برخوردهای میان آنها مجال میدهد. نتیجه، فیلمی است که در آن وزن هر شخصیت از حضورش در جمع شکل میگیرد. هیچکدام از آدمها تنها مجموعهای از صفات مشخص نیستند؛ حتی کسانی که در ابتدا خشک یا آزاردهنده به نظر میرسند، با گذر زمان نشانههایی از ترس، غرور یا نیاز خود را بروز میدهند.
« گفتوگو؛ نیروی اصلی و محدودیت فیلم بزرگترین دستاورد و در عین حال مهمترین دشواری فیلم، اتکای آن به گفتوگوست. »
قوتها و کاستیها
شخصیتهای فرعی نیز به شلوغی بیهدف داستان اضافه نشدهاند؛ هر یک بخشی از فضای اخلاقی و عاطفی فیلم را میسازند. بااینهمه، اجرای گروهی همیشه به معنای تعادل کامل نیست. نیروی ستارهای گاردنر و برتون گاه توجه را به سوی آنها میکشد، در حالی که ظرافت بازی کر به تماشاگر صبورتر پاداش میدهد.
بعضی شخصیتها و موقعیتها نیز بیش از آنکه در دل روایت بهطور کامل بسط یابند، کارکردی نمادین پیدا میکنند. این ویژگی با منشأ نمایشی اثر سازگار است، اما میتواند حس ساختگی بودن برخی مواجههها را افزایش دهد. قوت فیلم در این است که حتی در چنین لحظههایی، بازیها معمولاً به شخصیتها جان میدهند و آنها را از ابزارهای صرفِ بحثهای اخلاقی فراتر میبرند.
پایانبندی و مسئلهٔ رهایی فیلم در سراسر مسیر خود پرسشی را پیش میکشد که پاسخ سادهای ندارد: آیا آدمی میتواند از گذشتهاش عبور کند، یا تنها میتواند رابطهاش را با آن تغییر دهد؟ «شب ایگوانا» بهجای ارائهٔ حکمی روشن و قطعی، سراغ تصویری مبهمتر از رهایی میرود؛ رهایی در اینجا الزاماً به معنای پاک شدن خطاها یا رسیدن به آرامشی بیدردسر نیست.
همین رویکرد با حالوهوای اثر سازگار است، اما ممکن است برخی تماشاگران را ناراضی بگذارد، بهویژه اگر انتظار داشته باشند همهٔ مسیرهای داستانی در پایان به شکلی روشن و محکم بسته شوند. پایان فیلم را میتوان بیشتر بهمنزلهٔ ادامهٔ پرسشهای آن دید تا پاسخ نهاییشان. این ابهام برای کسانی که از پایانهای باز و معنای چندلایه استقبال میکنند، بخشی از جذابیت اثر است؛ برای دیگران ممکن است گیجکننده یا ناکافی به نظر برسد.
« شخصیتهای فرعی نیز به شلوغی بیهدف داستان اضافه نشدهاند؛ هر یک بخشی از فضای اخلاقی و عاطفی فیلم را میسازند. »
جمعبندی
فیلم در این نقطه نیز از ویژگی کلی خود پیروی میکند: بهجای داوری نهایی دربارهٔ شخصیتها، آنها را در وضعیت انسانی پیچیدهشان باقی میگذارد. جمعبندی «The Night of the Iguana» درامی آرام، متکی بر شخصیت و گفتوگوست که نیروی اصلیاش را از بازیهای درخشان، فضای گرم و رازآلود مکزیک و پرسشهای اخلاقیاش میگیرد.
ریچارد برتون، آوا گاردنر و دبورا کر هر یک به شیوهای متفاوت به فیلم جان میبخشند؛ برتون با آشوبی پرطنین، گاردنر با حضوری جسور و ملموس، و کر با وقاری آرام و تأملبرانگیز. حاصل، اثری است که بیش از روایت رخدادها، به نمایش آدمهایی علاقه دارد که میکوشند در برابر شکست، تنهایی و میل، راهی برای ادامه دادن پیدا کنند.
کندی ریتم و تکیهٔ سنگین بر دیالوگها ممکن است فاصلهای میان فیلم و تماشاگر ایجاد کند، و پایانبندی نیز برای همه به یک اندازه اقناعکننده نخواهد بود. بااینحال، این کاستیها ارزش تجربهٔ آن را از میان نمیبرند. فیلم برای کسانی جذابتر است که از درامهای روانشناختیِ مبتنی بر بازی و زیرمتن لذت میبرند و با روایتهای کمشتاب کنار میآیند.
«شب ایگوانا» اثری بینقص نیست، اما فضای ماندگار و شخصیتهای چندوجهیاش آن را به تجربهای قابلتأمل بدل میکنند؛ تجربهای
« بااینحال، این کاستیها ارزش تجربهٔ آن را از میان نمیبرند. »



ثبت دیدگاه