نقد و بررسی
نقد The New Year That Never Came | 2024
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
تاریخی که هنوز نیامده است «سال نوی که هرگز نیامد» ساختهٔ بوگدان مورشانو، در ظاهر روایتی از آستانهٔ انقلاب رومانی در دسامبر ۱۹۸۹ است؛ اما نیروی اصلی فیلم نه در بازسازی یک نقطهٔ عطف تاریخی، بلکه در نزدیکشدن به زندگی روزمرهٔ کسانی نهفته است که ناگهان درمییابند جهان آشنایشان در حال فروریختن است.
فیلم با تمرکز بر شش زندگی که در روزهای پرالتهاب به یکدیگر گره میخورند، تاریخ را از ارتفاع تریبونها و میدانهای رسمی پایین میآورد و به خانهها، راهروها، محل کار و گفتوگوهای نیمهتمام میبرد. از این زاویه، انقلاب نه یک مفهوم انتزاعی، بلکه فشاری است که بر تصمیمهای کوچک و اضطرابهای شخصی سایه میاندازد.
عنوان اثر نیز از همین فاصلهٔ میان انتظار و واقعیت نیرو میگیرد. سال نو وعدهٔ آغاز و تجدید است؛ اما در جهان فیلم، آینده هنوز نامعلوم و حتی تصور آن دشوار است. شخصیتها به استقبال جشن میروند، در حالی که زبان رسمی میکوشد تصویری باشکوه و کنترلشده از کشور عرضه کند. پشت آن تصویر، اما، ترس و بدگمانی و خستگی انباشته شده است.
همین تضاد میان آیین شادمانهٔ جشن و واقعیت تلخ زندگی، زمینهٔ طنزی گزنده را فراهم میکند؛ طنزی که درد را خنثی نمیکند، بلکه پوچی وضع موجود را آشکارتر میسازد. روایت چندپاره و منطق پیوندها مورشانو داستان را از مسیر یک قهرمان واحد پیش نمیبرد. فیلم میان چند شخصیت و موقعیت رفتوآمد میکند: بازیگری که برای حضور در برنامهای ستایشآمیز زیر فشار قرار میگیرد، خانوادهای درگیر بحرانی خصوصی، مردی که از پیامدهای حرفهای کودکانهٔ پسرش بیم دارد و کسانی که در دستگاه رسمی حکومت نیز از آشوب روزگار مصون نماندهاند.
« عنوان اثر نیز از همین فاصلهٔ میان انتظار و واقعیت نیرو میگیرد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این پراکندگی در ابتدا میتواند تماشاگر را از یافتن مرکز روایی محروم کند. فیلم عمداً از معرفی ساده و یکبارهٔ همهچیز فاصله میگیرد و بهجای آن، اطلاعات را در تکههایی از زندگی روزمره پخش میکند. این انتخاب در آغاز اندکی دشواری میآفریند، اما با پیشرفتن روایت، معنای ساختاری آن روشنتر میشود.
آدمها در ابتدا همچون جزیرههایی جدا از هم به نظر میرسند؛ سپس معلوم میشود که جداییشان ظاهری است و همگی در شبکهای از ترس، نظارت و فشار اجتماعی گرفتارند. اتصال خردهروایتها بیشتر از آنکه بر تصادفهای نمایشی تکیه کند، از فضای مشترکی برمیآید که آنها را احاطه کرده است. حکومت ممکن است در هر داستان چهرهای متفاوت داشته باشد، اما اثرش در همهجا حاضر است: در حرفی که گفته نمیشود، در تصمیمی که به تعویق میافتد و در ترسی که حتی به روابط خانوادگی راه پیدا میکند.
طنز در سایهٔ تهدید یکی از موفقیتهای مهم فیلم، حفظ تعادل میان کمدی تلخ و درام تاریخی است. شوخیها از جنس لطیفههای بیرونی نیستند و شخصیتها نیز برای سبککردن بار روایت به ابزار طنز بدل نمیشوند. سرچشمهٔ خنده، تناقضی است که نظامی سرکوبگر میان ادعاهای رسمی و واقعیت زندگی مردم پدید آورده است.
نمایش تلویزیونیِ ستایشآمیز، در کنار اضطراب کسانی که باید آن را اجرا یا اداره کنند، به تصویری از شکاف میان نمای عمومی و تجربهٔ خصوصی بدل میشود. این طنز هرگز خطر را از میان نمیبرد. برعکس، گاه خنده دقیقاً به این دلیل تلخ است که شخصیتها برای دوامآوردن ناچارند وضعیت غیرعادی را عادی جلوه دهند.
« این پراکندگی در ابتدا میتواند تماشاگر را از یافتن مرکز روایی محروم کند. »
شخصیتها و اجرا
مناسبات اداری، برنامههای تلویزیونی و آیینهای روزمره همچنان ادامه دارند، اما هر کنش زیر سایهٔ احتمال مجازات یا افشاگری قرار گرفته است. فیلم از این راه به جای سخنرانی مستقیم دربارهٔ سرکوب، نشان میدهد که چگونه قدرت در عادتهای کوچک و رفتارهای ظاهراً بیاهمیت رسوخ میکند. بازیها و شخصیتهای گرفتار بازی گروهی، ستون عاطفی فیلم است.
تعدد شخصیتها فرصت چندانی برای ساختن قهرمانی مرکزی فراهم نمیکند؛ ازاینرو، بازیگران باید در زمان محدود، نشانههایی دقیق از ترس، ملاحظهکاری، خشم یا درماندگی ارائه دهند. هماهنگی گروه بازیگران کمک میکند که شخصیتها صرفاً کارکردهای یک طرح تاریخی نباشند. آنها خواستهها و ضعفهای خود را دارند و بحران سیاسی را نه بهعنوان موضوعی برای بحث، بلکه بهعنوان واقعیتی ملموس تجربه میکنند.
نکتهٔ دلنشین آن است که فیلم برای برانگیختن همدلی، شخصیتها را به الگوهای بینقص شجاعت یا مقاومت تبدیل نمیکند. بسیاری از آنان گرفتار تردیدند، گاهی مصلحت را بر جسارت ترجیح میدهند و گاه نمیدانند کدام رفتارشان آنان را از خطر دور یا به آن نزدیک میکند. همین محدودیت اخلاقی و روانی، آدمها را باورپذیرتر میسازد.
در فضای پلیسی، انتخاب آزادانه بهندرت ساده است؛ حتی تصمیمهای بهظاهر شخصی نیز پیامدهایی دارند که از اختیار فرد بیرون میروند. قاببندی، فضا و حضور حکومت زبان بصری فیلم با مضمون آن همخوان است. قابهای فشرده و محیطهای بسته، حس کمبود فضا و امکانِ اندکِ گریز را منتقل میکنند. خانه یا محل کار در اینجا پناهگاه کامل نیست؛ دیوارها میتوانند محل انزوا باشند و گفتوگوهای خصوصی هم از خطر بیرون نمانند.
« بازیها و شخصیتهای گرفتار بازی گروهی، ستون عاطفی فیلم است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
دوربین بهجای آنکه به هر شخصیت فاصلهای امن بدهد، تماشاگر را در محدودهٔ تنگ زندگی او نگه میدارد. نتیجه، فضایی است که در آن فشار سیاسی نه صرفاً در خیابان و برخوردهای آشکار، بلکه در خودِ سازمان زندگی روزمره محسوس میشود. استفاده از مواد آرشیوی نیز به فیلم امکان میدهد میان تجربهٔ فردی و حافظهٔ تاریخی رفتوآمد کند.
این عناصر، گذشته را از حالت بازسازی تزئینی بیرون میآورند و یادآور میشوند که آشوب داستان در خلأ رخ نمیدهد. بااینحال، اثر بیش از آنکه بر بازنمایی کلان رویدادها تکیه کند، به واکنش آدمهای عادی توجه دارد؛ کسانی که شاید در روایتهای رسمی نامی از آنان نماند، اما زندگیشان از همان رویدادها شکل گرفته است.
ریتم و بهای گستردگی گستردگی ساختار چندشخصیتی در کنار زمان ۱۳۸ دقیقهای فیلم، هم امتیاز آن است و هم محدودیتش. زمان طولانی اجازه میدهد جهان اثر بهتدریج ساخته شود و هر خط داستانی، پیش از رسیدن به نقطهٔ اتصال، فضای تنفسی خود را داشته باشد. این فرصت برای پرداختن به جزئیات روزمره ضروری است؛ زیرا اهمیت فیلم دقیقاً در همین جزئیات نهفته است، نه تنها در لحظههای بزرگ و پرهیاهو.
اما همین رویکرد گاهی ریتم را کند میکند. در بخشهایی، انتقال میان روایتها بیش از آنکه حس حرکت رو به جلو ایجاد کند، بر پراکندگی میافزاید. پیوند خردهداستانها نیز برای مدتی دیرتر از حد مطلوب آشکار میشود و ممکن است تماشاگر را وادارد تا میان شخصیتها و انگیزههایشان با زحمت بیشتری ارتباط برقرار کند.
« دوربین بهجای آنکه به هر شخصیت فاصلهای امن بدهد، تماشاگر را در محدودهٔ تنگ زندگی او نگه میدارد. »
قوتها و کاستیها
این دشواری، بهویژه در آغاز، میتواند از کشش عاطفی فیلم بکاهد. در مقابل، وقتی روابط و تنشهای مشترک وضوح مییابند، صبر اولیه پاداش میگیرد و چندپارگی روایت به بخشی از معنای اثر تبدیل میشود. تاریخ از منظر زندگیهای کوچک «سال نوی که هرگز نیامد» انقلاب را نه در قالب شرحی جامع از رخدادها، بلکه از دریچهٔ کسانی مینگرد که در میانهٔ تاریخ، همچنان باید نگران خانواده، کار، خانه و آیندهٔ نزدیک خود باشند.
این انتخاب، فیلم را از روایت قهرمانانهٔ متعارف دور میکند. دگرگونی سیاسی در اینجا چیزی نیست که شخصیتها از آغاز با وضوح آن را پیشبینی کنند؛ بیشتر نیرویی است که آرامآرام به زندگیشان نفوذ میکند و امکانهای پیشین را از اعتبار میاندازد. از این منظر، اثر دربارهٔ لحظهای است که نظم کهنه هنوز بر صحنه مسلط به نظر میرسد، اما دیگر نمیتواند اعتماد یا اطاعت پیشین را تضمین کند.
نمایشها ادامه دارند، دستورها صادر میشوند و مردم میکوشند کارهای روزمره را انجام دهند؛ بااینحال، شکافی در ظاهر استوار جهان پدید آمده است. فیلم با کنار هم گذاشتن این نشانهها، حس تاریخیِ انتظار را میسازد: گویی چیزی در راه است، اما هیچکس نمیداند چه زمانی و با چه بهایی فراخواهد رسید.
جمعبندی اثر مورشانو، در بهترین لحظههایش، تصویری انسانی و تلخوشیرین از زندگی زیر سایهٔ حکومتی رو به زوال ارائه میدهد. بازی گروهی، قاببندیهای فشرده، طنز گزنده و توجه به جزئیات روزمره، تاریخ را به تجربهای نزدیک و ملموس تبدیل میکنند. در برابر این دستاوردها، روایت آغازینِ پراکنده و ریتم گاه کند، بهویژه با توجه به زمان طولانی فیلم، کاستیهایی واقعیاند.
« این دشواری، بهویژه در آغاز، میتواند از کشش عاطفی فیلم بکاهد. »
جمعبندی
بااینهمه، همین ساختار چندپاره سرانجام با مضمون اثر پیوند میخورد: آدمهایی که ظاهراً جدا از یکدیگرند، اما همگی در یک وضعیت مشترک نفس میکشند. «سال نوی که هرگز نیامد» بیش از آنکه دربارهٔ لحظهٔ سقوط یک رژیم باشد، دربارهٔ مردمانی است که در آستانهٔ آن، میان ترس و امید، هنوز میکوشند زندگی خود را از نو معنا کنند.
ثبت دیدگاه