نقد و بررسی
نقد The Neighbor | 2016
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
تعلیق در دل یک شهر خاموش «همسایه» ساختهٔ مارکوس دانستن، تریلری جنایی با رگههایی از وحشت است که از موقعیتی آشنا آغاز میشود: جان پس از بازگشت به خانه درمییابد دوستدخترش، رزی، ناپدید شده است. سرنخها او را به خانهٔ همسایهای مرموز میکشانند؛ جایی که در زیرزمین آن، نهفقط رزی، بلکه چندین قربانی دیگر نیز گرفتارند.
از این لحظه، فیلم به جدالی برای بقا بدل میشود؛ جدالی که در آن جان باید پیش از بازگشت همسایه، راهی برای بیرون بردن اسیران پیدا کند. این طرح ساده، نیروی اصلی فیلم و در عین حال محدودیت آن است. «همسایه» میداند چگونه از موقعیتی بسته و تهدیدآمیز تعلیق بسازد، اما برای رسیدن به آن نقطه، راهی طولانیتر از حد لازم میپیماید.
فیلم بیش از آنکه بر غافلگیریهای پیاپی تکیه کند، از انتظار و اضطراب بهره میگیرد: هر صدای بیرون از قاب، هر مکث و هر نشانهٔ مبهم میتواند ورود خطر را نوید دهد. همین رویکرد در بخشهای مؤثر فیلم جواب میدهد و تماشاگر را به فضای ناامن خانه میکشاند؛ بااینحال، دیر رسیدن به موتور اصلی ماجرا گاه از شدت اثر میکاهد.
ریتمی که دیر جان میگیرد نیمهٔ نخست فیلم بیش از اندازه درنگ میکند. مقدمه برای معرفی جهان جان و شرایط زندگیاش لازم است، اما فیلم در پرداخت این زمینهها همیشه به اندازهٔ کافی فشرده و هدفمند نیست. برخی صحنهها بهجای آنکه بر اضطراب بیفزایند یا اطلاعات معناداری دربارهٔ شخصیتها بدهند، صرفاً زمان میخرند.
« این طرح ساده، نیروی اصلی فیلم و در عین حال محدودیت آن است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
در نتیجه، پیش از آنکه قصه به فضای محبوس و نفسگیر خانهٔ همسایه برسد، ممکن است حوصلهٔ مخاطبی که منتظر تریلری پرشتاب است آزمایش شود. با ورود جان به خانه، ریتم شکل تازهای میگیرد. حرکت محتاطانهٔ او در فضای ناآشنا، تماشاگر را وادار میکند به جزئیات کوچک توجه کند و تهدید را در گوشههای قاب بجوید.
فیلم در این بخش، از سکوت و تأخیر بهرهٔ مناسبی میبرد: خطر فوراً ظاهر نمیشود، اما حضورش پیوسته احساس میشود. بااینحال، این افزایش تنش کاملاً یکنواخت نیست. گاهی صحنهای کش میآید بیآنکه اطلاعات تازه یا تحول دراماتیکی به همراه بیاورد. تعلیق هنگامی مؤثرتر است که انتظار را به کشف یا انتخابی دشوار پیوند بزند؛ «همسایه» همهجا به این تعادل دست نمییابد.
خانهٔ همسایه و منطق نگاه یکی از امکانات بصری فیلم، مضمون نظارت و نگاه است. شخصیتها یکدیگر را زیر نظر دارند و دوربینهایی درون جهان داستان، حس حضور ناظری پنهان را تقویت میکنند. این تمهید، خانهٔ همسایه را صرفاً مکانی برای حبس و تهدید نمیسازد؛ آن را به فضایی بدل میکند که در آن دیدن و دیدهشدن خود بخشی از خطر است.
جان با ورود به این قلمرو، از مرزی عبور میکند که پیشتر میان زندگی روزمره و رازهای تاریک همسایه فاصله میانداخت. فیلم از آشناییزدایی کامل از فضای خانه ناتوان است، اما استفاده از راهروها، اتاقهای بسته و زیرزمین، کارکرد روشنی دارد: هرچه جان بیشتر پیش میرود، امکان کنترل او بر موقعیت کمتر میشود.
« با ورود جان به خانه، ریتم شکل تازهای میگیرد. »
شخصیتها و اجرا
خانه به نقشهای از مسیرهای مسدود و انتخابهای پرهزینه بدل میشود. این رویکرد در کنار ارجاعهای آشکار به سنت وحشت خانگی، از جمله یادآوریهایی به «روانی» و «کشتار با ارهبرقی در تگزاس»، به اثر بافتی سینمایی میدهد؛ هرچند همان ارجاعها گاهی یادآور وابستگی فیلم به الگوهای پیشین نیز هستند.
بازیها و نیروی شخصیتها جاش استوارت در نقش جان تکیهگاه اصلی فیلم است. او شخصیتی را میسازد که بیش از آنکه با سخنرانی یا واکنشهای نمایشی شناخته شود، از طریق مراقبت، سکوت و تصمیمهای ناگهانی خود را آشکار میکند. جان نه قهرمانی شکستناپذیر است و نه صرفاً قربانی منفعل؛ ترس و فرسودگی در رفتارش حضور دارند، اما در لحظهٔ خطر توان اقدام نیز از او سلب نمیشود.
استوارت با بازی کماغراقش، این ترکیب را باورپذیر میکند و به فیلم پیوستگی میبخشد. بیل انگوال نیز در نقش تروی انتخابی مؤثر است. حضور او کیفیتی دوگانه دارد: در ظاهر میتواند عادی و حتی آشنا به نظر برسد، اما همین عادیبودن با حس ناخوشایندی همراه میشود. انگوال از اتکای صرف به هیبت بیرونی پرهیز میکند و تهدید را در رفتار و سکون شخصیت جا میدهد.
حضورش هر بار که وارد قاب میشود، به صحنه انرژی تازهای میبخشد. الکس اسو نیز در نقش رزی به جهان داستان وجه انسانی میدهد، هرچند فیلمنامه فرصت محدودی برای پرداخت مستقل او فراهم میکند. به همین دلیل، بخشی از بار عاطفی رابطه بیش از آنکه از شناخت عمیق دو شخصیت بیاید، بر ضرورت نجات او تکیه دارد.
« خانه به نقشهای از مسیرهای مسدود و انتخابهای پرهزینه بدل میشود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
خشونت، شباهت و کمبود تازگی «همسایه» ناگزیر با «کلکسیونر» مقایسه میشود؛ هم بهسبب حضور جاش استوارت و هم بهدلیل کارنامهٔ مارکوس دانستن و پاتریک ملتون. شباهتها تنها در سطح بازیگر و فضای گرفتارشدن آدمها نیستند: قهرمانی کمحرف، قربانیانی محبوس و خانهای که به میدان شکار بدل میشود، یادآور همان جهان آشناست.
فیلم میکوشد از الگوی وحشتِ مبتنی بر شکنجه و نمایش افراطی خشونت فاصله بگیرد و به تریلری زمینیتر نزدیک شود، اما این تغییر بهتنهایی هویت تازهای برایش نمیسازد. مسئله این نیست که فیلم از سنت ژانر بهره میبرد؛ تریلرها همواره با قراردادهای آشنا کار میکنند. مسئله آن است که «همسایه» گاه به اندازهٔ کافی آن قراردادها را دگرگون نمیکند.
برخی مسیرهای داستانی زود قابل پیشبینی میشوند و شماری از موقعیتها بیش از آنکه از شخصیتها برخیزند، محصول نیاز فیلم به پیشبردن تعلیقاند. در برابر این کاستی، فیلم از خشونتی نسبتاً کنترلشده و از فضایی واقعگرایانهتر سود میبرد. این انتخاب، آن را از برخی آثار خونبارتر متمایز میکند، ولی همزمان ممکن است برای بینندهای که انتظار وحشتی بیپروا دارد، کممایه جلوه کند.
جغرافیای فرسودگی شهر کوچک کاتر در میسیسیپی فقط پسزمینهای دور از مرکز نیست؛ حالوهوای آن به برداشت کلی فیلم شکل میدهد. محیط روستایی، خانههای پراکنده و حس انزوای اجتماعی، جهان داستان را بسته و فرسوده جلوه میدهند. خطر در چنین فضایی از جایی دور و استثنایی نمیآید؛ در همسایگی و در دل زندگی معمولی جا خوش کرده است.
« مسئله این نیست که فیلم از سنت ژانر بهره میبرد؛ تریلرها همواره با قراردادهای آشنا کار میکنند. »
قوتها و کاستیها
همین نزدیکی، تهدید را ملموستر میکند. فیلم همچنین بهطور ضمنی به گرفتارشدن آدمها در شرایطی اشاره دارد که انتخابهایشان را محدود کرده است. شخصیتها نه قهرمانانی بیرون از جامعهاند و نه چهرههایی کاملاً جدا از محیط پیرامونشان؛ هرکدام در شبکهای از وابستگیها و فشارها زندگی میکنند.
این لایهٔ اجتماعی گاه به اثر عمق میدهد، اما هیچوقت به اندازهای گسترش نمییابد که بر ساختار تعلیقی آن غلبه کند. موسیقی و طراحی صدا نیز در ساخت این فضای تیره سهم دارند: آنها بیشتر برای تشدید حس خطر به کار میروند تا آفرینش لحنی مستقل، ولی در صحنههای پرتنش با فضای خشن فیلم هماهنگاند.
جمعبندی «همسایه» تریلری کارآمد اما نابرابر است؛ فیلمی که در فضای بستهٔ خانهٔ همسایه و در لحظات نزدیکشدن خطر، تعلیقی واقعاً درگیرکننده میآفریند، اما برای رسیدن به آن نقطه بیش از حد وقت صرف میکند. بازی جاش استوارت و بیل انگوال، فضای روستایی میسیسیپی و استفاده از نظارت و حبس بهعنوان عناصر بصری، به اثر جان میبخشند.
در مقابل، ریتم کند نیمهٔ نخست و شباهت آشکار به «کلکسیونر» مانع از آن میشوند که فیلم کاملاً مستقل و تازه به نظر برسد. تماشاگرانی که از تریلرهای کمخرج، شخصیتهای گرفتار و تعلیق مبتنی بر پنهانکاری لذت میبرند، احتمالاً لحظات موفق آن را به یاد خواهند سپرد. اما کسانی که در این ژانر به دنبال طرحی نو، ریتمی پیوسته و شخصیتپردازی گستردهاند، ممکن است با اثری روبهرو شوند که ظرفیتهایش را کامل به کار نمیگیرد.
« فیلم همچنین بهطور ضمنی به گرفتارشدن آدمها در شرایطی اشاره دارد که انتخابهایشان را محدود کرده است. »
جمعبندی
«همسایه» نه تجربهای بیاثر است و نه جهشی در ژانر؛ قوتش در اضطراب موضعی و فضای تیرهاش نهفته است، و ضعفش در آنکه این قوتها را دیر و ناپیوسته عرضه میکند.
ثبت دیدگاه