نقد و بررسی
نقد The Midwife | 2017
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
میان مراقبت و زیستن فیلم «ماما» ساختهٔ مارتن پروو در ظاهر قصهٔ برخورد دو زن با خلقوخوهایی متضاد است: کلر، مامایی دقیق و خویشتندار که سالها زندگیاش را صرف مراقبت از دیگران کرده، و بئاتریس، زنی بیقاعده و خودمحور که ناگهان از گذشته سر میرسد. اما نیروی اصلی فیلم نه در تفاوتهای آشکار این دو، بلکه در پرسشی نهفته است که برخوردشان پیش میکشد: کسی که همیشه پناه دیگران بوده، چگونه میتواند مسئولیت خواستهها و نیازهای خودش را نیز بپذیرد؟
کلر در آستانهٔ چند دگرگونی قرار دارد. زایشگاهی که در آن کار میکند در معرض تعطیلی است و شیوهٔ کاریاش با پزشکیِ بیمارستانی و فناوریمحور تفاوت دارد. همزمان، بازگشت بئاتریس زخمی قدیمی را از زیر غبار بیرون میآورد. فیلم این بحرانها را با شتاب به هم گره نمیزند؛ بیشتر به زندگی روزمرهٔ زنی مینگرد که عادت کرده وظیفه را بر میل شخصی مقدم بداند.
همین نگاه آرام، به قصه حالوهوایی انسانی و صمیمی میبخشد. کلر؛ زنی که خود را به تعویق انداخته است کلر از آن شخصیتهایی نیست که احساساتشان را با گفتارهای طولانی توضیح دهند. انضباط او در عادتهای روزانه، تصمیمهای کاری و طرز مواجههاش با دیگران آشکار میشود. او در کارش مهارت دارد، اما این توانایی صرفاً نشانهٔ شایستگی حرفهای نیست؛ گویی مراقبت از دیگران به چارچوبی بدل شده که زندگی شخصیاش را در آن محصور کرده است.
در برابر نیازهای دیگران، کلر بهسرعت واکنش نشان میدهد؛ در برابر نیازهای خود، مکث میکند. فیلم در ترسیم این وضعیت از قضاوت شتابزده پرهیز میکند. فداکاری کلر را نه فضیلتی بینقص نشان میدهد و نه باری که باید فوراً از دوش برداشته شود. در دل آن، هم مهربانی هست و هم نوعی ترس از آشفتگی؛ هم تعهد به شغل و خانواده و هم عادت به عقبنشاندن خویشتن.
« زایشگاهی که در آن کار میکند در معرض تعطیلی است و شیوهٔ کاریاش با پزشکیِ بیمارستانی و فناوریمحور تفاوت دارد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
بازگشت بئاتریس این تعادل را بههم میزند، اما فیلم کلر را بهسرعت دگرگون نمیکند. تغییر او، هرجا که رخ میدهد، از مواجههای تدریجی و گاه پرتنش سر برمیآورد. بئاتریس؛ آزادی بیقاعده و سایهٔ گذشته بئاتریس درست در نقطهٔ مقابل کلر قرار میگیرد: بیپروا، نامنظم و گاه آزاردهنده. او جهان را با همان قاعدهمندیای نمیبیند که کلر به آن خو گرفته است و همین بیاعتنایی، نخست میتواند همچون خودخواهی جلوه کند.
بااینحال، فیلم او را به کاریکاتوری از «زن آزاد» تقلیل نمیدهد. بیپرواییاش هم جذابیت دارد و هم هزینه؛ در پشت آن، گذشتهای حلنشده و رابطهای پیچیده با احساس گناه و فقدان حضور دارد. کاترین دونوو به بئاتریس سرزندگی و تناقض میبخشد. او در یک لحظه میتواند شوخ، سرسخت، خودخواه یا آسیبپذیر به نظر برسد، بیآنکه این سویهها به اجزایی جدا از هم بدل شوند.
نقشآفرینی او آگاهانه پررنگ است، اما در کنار بازی مهارشدهٔ کاترین فروت، به تعادل میرسد. رابطهٔ این دو بازیگر، قلب عاطفی فیلم را میسازد: یکی با احتیاط و سکوت، دیگری با حضور پرهیاهو، و هر دو با زخمی که در زبان روزمره بهآسانی بیان نمیشود. بازیها و هنرِ کمگویی کاترین فروت در نقش کلر، بازیای مبتنی بر ظرافت و کنترل ارائه میدهد.
او بهجای آنکه احساسات شخصیت را آشکارا نمایش دهد، تغییرات کوچک در نگاه، مکث و واکنش را به ابزار روایت تبدیل میکند. کلر ممکن است در ظاهر آرام بماند، اما بازی فروت نشان میدهد که این آرامش گاه حاصل تلاش برای مهار چیزی است که به سطح نمیآید. چنین اجرایی برای فیلمی که به مشاهدهٔ رفتارهای روزمره تکیه دارد، نقشی اساسی دارد.
« بازگشت بئاتریس این تعادل را بههم میزند، اما فیلم کلر را بهسرعت دگرگون نمیکند. »
شخصیتها و اجرا
طبیعیبودن بازیها بهویژه در صحنههای مربوط به کار کلر اهمیت پیدا میکند. فیلم با احترام به جزئیات حرفهٔ مامایی، تماس نزدیک میان مراقبت، اضطراب و تولد را ملموس میسازد. این صحنهها صرفاً برای افزودن هیجان یا نمایش مهارت حرفهای نیستند؛ آنها درک ما از کلر را عمیقتر میکنند و نشان میدهند چرا شغلش برای او چیزی بیش از منبع درآمد است.
در برابر این واقعگرایی، صحنههای مربوط به بئاتریس گاهی رنگوبویی نمایشیتر میگیرند؛ تضادی که با شخصیت او سازگار است، هرچند همیشه به یک اندازه قانعکننده از کار درنمیآید. زایشگاه و تغییر معنای مراقبت محور حرفهای داستان میتوانست به نقدی پرقدرت دربارهٔ دگرگونی پزشکی تبدیل شود. زایشگاه کوچک و نزدیک به جامعه، در برابر بیمارستانی قرار میگیرد که تصویری از نظارت و فناوری بیشتر عرضه میکند.
مسئله تنها تقابل ابزارهای قدیمی و نو نیست؛ بحث بر سر نوع رابطهای است که نظام درمان با بیمار برقرار میکند. برای کلر، مراقبت یعنی حضور، شناخت و همراهی؛ نگرانی او این است که این پیوند انسانی در ساختاری بزرگتر و کارآمدتر کمرنگ شود. بااینهمه، فیلم این مضمون را پیوسته دنبال نمیکند.
اهمیت زایشگاه در آغاز محسوس است، اما در ادامه روایت، نقد فناوریزدگی پزشکی گاه به حاشیه میرود و دوباره سر برمیآورد، بیآنکه به کاوشی کامل بدل شود. از همین رو، لایهٔ اجتماعی داستان بیش از آنکه به استدلالی منسجم برسد، همچون زمینهای معنادار برای بحران شخصی کلر باقی میماند. این پراکندگی، یکی از فرصتهای ازدسترفتهٔ فیلم است؛ زیرا صحنههای کاری از زندهترین لحظههای آناند.
« طبیعیبودن بازیها بهویژه در صحنههای مربوط به کار کلر اهمیت پیدا میکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
ریتم آرام و فضاسازی نزدیک پروو روایت را با ضرباهنگی آرام پیش میبرد و بهجای تکیه بر حادثههای بزرگ، به تکرارهای زندگی و تماسهای کوچک میان آدمها توجه میکند. این انتخاب با شخصیت کلر تناسب دارد: زندگی او در نظم و مسئولیت جریان مییابد و گسست اصلی هنگامی پدیدار میشود که گذشته در همین نظم رخنه میکند.
فضای صمیمی فیلم نیز از همین شیوهٔ مشاهده حاصل میشود؛ دوربین به آدمها فرصت میدهد در سکوت و رفتارهای عادی خود شناخته شوند. این آرامش در نیمهٔ نخست بیش از همه به سود اثر تمام میشود. فیلم اجازه میدهد رابطهٔ دو زن شکل بگیرد و تماشاگر بدون توضیحهای مکرر، از تفاوت و کشش میان آنها آگاه شود.
اما هرچه روایت به سوی حلوفصل عاطفی میرود، لحن گاه سادهتر و احساساتیتر میشود. در این بخش، مسیر بعضی تحولات زودتر از آنچه شخصیتپردازی اقتضا میکند قابل حدس است و ظرافت مشاهدهگرانهٔ آغاز فیلم جای خود را به ضرباهنگی آشناتر میدهد. عشق فرعی و پیوندهای ناتمام در کنار رابطهٔ محوری کلر و بئاتریس، فیلم برای کلر مسیری عاطفی نیز در نظر میگیرد.
این خط داستانی میتوانست راهی برای نشاندادن گشودهشدن تدریجی او به زندگی شخصی باشد، اما پرداختش کمرمق است. رابطه فرصت چندانی برای رشد پیدا نمیکند و بهندرت به کشاکشی بدل میشود که لایهای تازه از شخصیت کلر را آشکار کند. در نتیجه، بیش از آنکه عنصری ضروری در ساختمان درام باشد، گاه به نشانهای کلی از امکان تغییر شباهت دارد.
« این آرامش در نیمهٔ نخست بیش از همه به سود اثر تمام میشود. »
قوتها و کاستیها
این ضعف به ساختار کلی فیلم نیز مربوط میشود. اثر چند موضوع را همزمان پیش میکشد: گذشتهٔ خانوادگی، مراقبت از بیمار، آیندهٔ حرفهای کلر و امکان رابطهای تازه. اما همهٔ این مسیرها به یک اندازه پرورده نمیشوند. داستان اصلی بهواسطهٔ بازیهای دو بازیگر نقش اول استحکام مییابد، حال آنکه برخی خردهداستانها بیشتر نقش همراهیکننده دارند و عمق بالقوهشان بهطور کامل محقق نمیشود.
جمعبندی «ماما» در بهترین لحظههایش فیلمی دربارهٔ بخشیدن پاسخ ساده نیست؛ دربارهٔ دیدنِ دیگری و پذیرفتن پیچیدگی رابطهای است که همزمان میتواند رنجآور و دگرگونکننده باشد. مارتن پروو با فضایی آرام و نزدیک، و با تکیه بر بازیهای طبیعی کاترین فروت و کاترین دونوو، قصهای انسانی دربارهٔ مراقبت، گذشته و امکان بازنگری در شیوهٔ زیستن میسازد.
صحنههای زایشگاه و مواجههٔ دو زن، به فیلم صداقتی ملموس میبخشند. بااینحال، نیمهٔ دوم گاهی بهسوی احساساتیگری و پیشبینیپذیری میرود؛ رابطهٔ عاشقانهٔ کلر کمجان میماند و نقد پزشکیِ فناوریمحور نیز به پیگیری منسجمی نمیرسد. این کاستیها مانع از آن نمیشوند که فیلم در مرکز عاطفی خود اثرگذار باشد، اما فاصلهٔ میان ظرفیت موضوعاتش و پرداخت نهایی را آشکار میکنند.
حاصل، درامی آرام و خوشاجراست که بیش از آنکه با پیچیدگی طرحش ماندگار شود، با حضور دو بازیگر و حساسیتش به لحظههای کوچک زندگی در خاطر میماند.
« این ضعف به ساختار کلی فیلم نیز مربوط میشود. »



ثبت دیدگاه