نقد و بررسی
نقد The Merry Widow | 1934
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جایگاه اثر و جهان داستانی «بیوهٔ شاد» ساختهٔ ارنست لوبیچ، بازآفرینی سینمایی اپرت مشهور فرانتس لهار است؛ اثری که بیش از آنکه بر غافلگیریهای روایی تکیه کند، از ظرافت بازیگری، شوخیهای اشرافی و شکوه صحنهآرایی نیرو میگیرد. داستان در مارشویا، پادشاهی خیالی و کوچک، میگذرد؛ جایی که ثروت سونیا، بیوهای جوان و متمول، چنان اهمیتی دارد که تصمیم شخصی او به مسئلهای ملی بدل میشود.
شاه، برای جلوگیری از خروج دارایی او از کشور، کنت دانیلو را مأمور میکند دلش را به دست آورد. این نقشه، زمینهٔ کشمکشی میان مصلحت سیاسی، میل شخصی و صداقت عاطفی فراهم میآورد؛ کشمکشی که فیلم با لحنی سبک و بازیگوشانه دنبال میکند، بیآنکه بخواهد آن را به درامی سنگین تبدیل کند. کمدیِ مصلحت و میل یکی از جذابیتهای فیلمنامه در این است که عشق از همان ابتدا در فضایی آلوده به حسابوکتاب شکل میگیرد.
مأموریت دانیلو برای خواستگاری، با احساسات واقعی او درهم میآمیزد و همین دوگانگی، به کمدی موقعیت جان میدهد. سونیا نیز صرفاً موضوع رقابت مردان یا ابزاری برای نجات اقتصاد مارشویا نیست؛ او زنی است که میخواهد دربارهٔ آیندهاش تصمیم بگیرد و در برابر نقشههایی که پشت سرش کشیده میشود، واکنش نشان میدهد.
البته فیلم این استقلال را در چارچوبی آشنا و رمانتیک عرضه میکند و کمتر به پیامدهای اجتماعی یا سیاسی آن میپردازد. با این حال، ایدهٔ تبدیل یک ازدواج به راهحل اقتصادی، به داستان طعنهای سبک دربارهٔ پیوند ثروت، قدرت و ازدواج میبخشد. طنز فیلم بیشتر از آنکه بر شوخیهای کلامیِ پرسروصدا استوار باشد، از فاصلهٔ میان ظاهر رسمی و انگیزههای واقعی شخصیتها پدید میآید.
« شاه، برای جلوگیری از خروج دارایی او از کشور، کنت دانیلو را مأمور میکند دلش را به دست آورد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
تشریفات دربار، زبان دیپلماتیک و نگرانیهای ملی، بارها پوششی برای حسادت، هوس یا منفعتطلبی میشوند. این فاصله، همان منبع اصلی شوخطبعی اثر است: شخصیتها میکوشند آدابدان و محترم به نظر برسند، حال آنکه رفتارشان پیوسته نظم ظاهری را مختل میکند. لوبیچ و هنرِ اشاره امضای لوبیچ را میتوان در شیوهٔ روایت غیرمستقیم و اعتماد او به نگاه تماشاگر دید.
فیلم بسیاری از شوخیهایش را با توضیح صریح تحویل نمیدهد؛ یک مکث، واکنش چهره یا تغییر موضوع میتواند بیش از گفتوگویی طولانی معنا داشته باشد. او از فضاهای خصوصی و عمومی نیز بهخوبی بهره میگیرد: دربار و سالنهای مجلل محل نمایش آداباند، اما پشت این ظواهر، رقابتها و مناسباتی جریان دارد که فیلم با کنایه آشکارشان میکند.
حتی لحظات عاشقانه هم از این نگاه بیرون نمیمانند و اغلب با شوخی یا سوءتفاهم تعدیل میشوند. در بهترین لحظهها، کارگردانی لوبیچ اجازه میدهد تماشاگر یک گام جلوتر از شخصیتها بایستد و تناقض رفتارشان را دریابد. این شیوه، طنزی سبک اما دقیق میسازد؛ طنزی که نه به تمسخر بیرحمانه میرسد و نه به احساساتگرایی بیمهار.
با این همه، همین گرایش به بازیگوشی گاهی مانع از آن میشود که رابطهٔ اصلی به خلوت و صمیمیتی عمیقتر دست یابد. فیلم در شوخیهای موقعیتی و ظرافتهای اجتماعی مطمئنتر از لحظاتی است که باید عشق را بیواسطه و پرقدرت باورپذیر کند. بازیها و فاصلهٔ عاطفی ژانت مکدانلد در نقش سونیا، ترکیبی از وقار، هوشمندی و شوخطبعی را عرضه میکند.
« تشریفات دربار، زبان دیپلماتیک و نگرانیهای ملی، بارها پوششی برای حسادت، هوس یا منفعتطلبی میشوند. »
شخصیتها و اجرا
حضور او به شخصیت امکان میدهد که هم در فضای اپرتی فیلم بدرخشد و هم در برابر بازیهای اطرافش منفعل نماند. مکدانلد در لحظات کمدی، واکنشهای سنجیدهای دارد و در بخشهای موسیقایی نیز مهارت آوازخوانیاش با سبک اثر هماهنگ است. موریس شوالیه نیز دانیلو را با همان سبک آشنای خود، یعنی جذابیتی خودآگاه و کمی لافزنانه، بازی میکند.
شخصیت او قرار است میان خوشگذرانی و احساس مسئولیت نوسان کند و شوالیه در بخشهای سبکتر و طنازانهٔ این مسیر راحتتر به نظر میرسد. با وجود تواناییهای هر دو بازیگر، رابطهٔ عاشقانهٔ آنها گاه کمرمق مینماید. کشمکش و بگومگو میانشان از لحظات نرم و صمیمانه باورپذیرتر است؛ در نتیجه، تماشاگر ممکن است بیش از آنکه به شور عاشقانهٔ میان سونیا و دانیلو دل ببندد، از جدال و شوخی آنها لذت ببرد.
این مسئله بهتنهایی فیلم را از کار نمیاندازد، اما فاصلهای میان جذابیت کمدی و نیروی عاطفی داستان ایجاد میکند. بازیگران مکمل، از جمله ادوارد اورت هورتون در مقام سفیر و اونا مرکل در نقش ملکه، با واکنشها و حضور کمیک خود به بافت فیلم رنگ میافزایند؛ گاه همین شخصیتهای فرعیاند که صحنه را از یکنواختی بیرون میآورند.
موسیقی و ریتم روایت موسیقی فرانتس لهار بخش جداییناپذیر هویت فیلم است. آوازها و رقصها فضایی اپرتی میسازند که با دنیای اشرافی و خیالپردازانهٔ مارشویا تناسب دارد. فیلم در شمارههای موسیقاییاش به دنبال واقعنمایی نیست؛ اجراها بخشی از نمایش پرزرقوبرق جهان داستاناند و قرار است تماشاگر را در لذت صحنه، لباس و آهنگ غرق کنند.
« حضور او به شخصیت امکان میدهد که هم در فضای اپرتی فیلم بدرخشد و هم در برابر بازیهای اطرافش منفعل نماند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
در لحظات موفق، موسیقی به شخصیتپردازی کمک میکند و احساساتی را که گفتوگوها پنهان میکنند، به سطح میآورد. اما این رویکرد همیشه به سود ریتم تمام نمیشود. برخی ترانهها طولانیاند و مکثی محسوس در پیشروی داستان ایجاد میکنند. از آنجا که خط روایی از ابتدا پیچیدگی چندانی ندارد، هر توقف موسیقاییِ کماثر بیشتر به چشم میآید.
میان لذت شنیداری و حرکت دراماتیک، فیلم گاهی تعادل خود را از دست میدهد: صحنهای که میتوانست نقطهٔ اوج عاطفی باشد، به اجرایی کشدار بدل میشود و تماشاگر را از کشمکش اصلی دور میکند. این ضعف، بیشتر به سلیقهٔ مخاطب و میزان علاقهاش به اپرت وابسته است، اما نمیتوان اثر آن را بر آهنگ روایت نادیده گرفت.
طراحی صحنه و شکوه بصری مارشویا در فیلم، واقعیتی تاریخی نیست؛ صحنهای خیالانگیز برای بازی میان سیاست و عشق است. طراحی صحنههای مجلل، لباسهای آراسته و تالارهای بزرگ، این خیال را به جهانی دیدنی تبدیل میکنند. شکوه بصری اثر نه فقط پسزمینهای تزئینی، بلکه بخشی از منطق آن است: شخصیتها در فضایی زندگی میکنند که همهچیز، از مراسم رسمی تا خواستگاری، حالت نمایش دارد.
در چنین جهانی، تصویر و ظاهر بهاندازهٔ کلمات اهمیت پیدا میکنند و خودِ تشریفات زمینهای برای شوخی میشوند. فیلم سیاهوسفید است، اما از تضادها، ترکیببندیها و بافت دکورها برای ساختن جلوهای غنی بهره میگیرد. طراحی تولید آن چنان چشمگیر است که در زمان خود نیز مورد توجه قرار گرفت و جایزهٔ اسکار طراحی صحنه را به دست آورد.
« در لحظات موفق، موسیقی به شخصیتپردازی کمک میکند و احساساتی را که گفتوگوها پنهان میکنند، به سطح میآورد. »
قوتها و کاستیها
با این حال، فراوانیِ تجمل گاهی بر ظرافت انسانی صحنهها سایه میاندازد؛ جهان فیلم چنان آراسته است که حس خودجوشی و نزدیکی میان شخصیتها در آن کمتر مجال بروز مییابد. محدودیتهای داستان و ماندگاری لحن داستان «بیوهٔ شاد» بر طرحی آشنا بنا شده است: مأموریتی که با نیت مصلحتآمیز آغاز میشود، به عشق میانجامد و سپس صداقت آن عشق زیر سؤال میرود.
مسیر کلی برای مخاطب امروز نیز چندان دور از انتظار نیست و فیلم از الگوهای تثبیتشدهٔ کمدی عاشقانه استفاده میکند. شخصیتهای فرعی غالباً کارکردی مشخص در پیشبرد شوخیها دارند و کمتر به زندگی مستقل خود دست مییابند. از این رو، اثر بیش از آنکه به عمق روانشناختی یا پیچیدگی روایت متکی باشد، بر سبک اجرا، بازیها و حالوهوای پرزرقوبرقش تکیه میکند.
با این همه، آشنایی طرح مانع از سرگرمکنندگی فیلم نمیشود. لوبیچ از موقعیتی ساده، مجموعهای از سوءتفاهمها، کنایهها و بازیهای اجتماعی میسازد و لحن اثر را تا حد زیادی یکدست نگه میدارد. فیلم در روایتپردازیِ ظریف و طراحی موقعیتها از خود اطمینان نشان میدهد، حتی اگر در پرداخت عاطفی به اندازهٔ کمدیاش موفق نباشد.
جذابیت آن بیش از آنکه در پاسخ نهایی داستان نهفته باشد، در نحوهٔ بازی شخصیتها با نقشهایی است که دربار و جامعه برایشان تعیین کردهاند. جمعبندی «بیوهٔ شاد» اثری دیدنی از دوران طلایی موزیکالهای هالیوود است؛ فیلمی که با طنز اجتماعیِ ملایم، بازیهای پرجاذبه و طراحی صحنهٔ چشمگیر، جهان اپرت را به نمایش سینمایی بدل میکند.
« شخصیتهای فرعی غالباً کارکردی مشخص در پیشبرد شوخیها دارند و کمتر به زندگی مستقل خود دست مییابند. »
جمعبندی
نقطهٔ قوت اصلی آن، ظرافت لوبیچ در ساختن شوخی از دل تشریفات و تناقضهای رفتاری است؛ نقطهٔ ضعفش نیز رابطهای است که گاه بیش از آنکه از صمیمیت عاطفی نیرو بگیرد، بر جدل و جذابیت ستارهها تکیه میکند. ترانههای کشدار و طرح آشنای داستان ممکن است برای برخی تماشاگران ریتم اثر را کند کنند، اما سبک بصری و شوخطبعی آن همچنان نیرویی پایدار دارند.
فیلمی است که بیش از هیجان روایی، لذتِ تماشای یک نمایش عاشقانهٔ خوشساخت و آراسته را عرضه میکند.
« فیلمی است که بیش از هیجان روایی، لذتِ تماشای یک نمایش عاشقانهٔ خوشساخت و آراسته را عرضه میکند. »
ثبت دیدگاه