نقد و بررسی
نقد ملفیستو والتز (The Mephisto Waltz) | 1971
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
میان شهرت و تسخیر «The Mephisto Waltz» ساختهٔ پل وندکوس، وحشت را نه از دلِ ناشناختهای دور، بلکه از شکافی آشنا آغاز میکند: فاصلهٔ میان استعدادی که آدمی در خود میبیند و زندگیای که عملاً نصیبش شده است. مایلز کلارکسون روزنامهنگار موسیقی و پیانیستی است که آرزوی صحنههای بزرگ را کنار گذاشته؛ دیدار با دانکن الی، نوازندهای نامدار و رو به مرگ، ناگهان او را دوباره به رؤیای ازدسترفته نزدیک میکند.
اما تحسین دانکن از مایلز آرامآرام حالتی نامعمول مییابد و همسر مایلز، پائولا، زودتر از او در این دوستی نشانههای تهدید را میبیند. فیلم از همین موقعیت، روایتی دربارهٔ وسوسه میسازد: وسوسهٔ بازگشت به جوانی، رسیدن به نبوغ، دستیابی به اعتبار و تصاحب زندگیای که گمان میکنیم سزاوار آن بودهایم.
سازوکار فراطبیعی داستان بیش از آنکه صرفاً شگردی برای ایجاد غافلگیری باشد، صورتِ افراطی همین میل است؛ میل به آنکه فرصت ازدسترفته را نه با تلاش و زمان، بلکه با راهی ممنوع جبران کنیم. پیانو؛ زبانِ بدن و قدرت موسیقی در این فیلم تزئینی برای همراهی تصاویر نیست؛ نیرویی است که شخصیتها را به هم پیوند میدهد و تنش را پیش میبرد.
پیانو، که در ظاهر وسیلهای برای نمایش مهارت و ظرافت است، در جهان فیلم به نشانهای جسمانی بدل میشود: دستها پیش از آنکه هویت آدمها را آشکار کنند، آیندهٔ هولناکشان را لو میدهند. توجه دانکن به دستهای مایلز از لحظههای کلیدی داستان است، زیرا تحسین هنری را به نگاهِ مالکانه و محاسبهگر تبدیل میکند.
روایت و ریتم؛ جریان داستان
عنوان فیلم نیز این پیوند را فشرده میسازد. والس مفیستوِ فرانتس لیست با آوای پرشتاب و نمایشیاش، سایهای شیطانی بر موسیقی کلاسیک میاندازد؛ زیبایی در اینجا بیخطر نیست و virtuosity، یا چیرهدستی، میتواند به صورت دیگری از سلطه بدل شود. موسیقیِ جری گلداسمیت فضای عصبی و شومی میسازد که گویی آرامش هر صحنه را از درون میجود.
این صداها بهویژه در لحظههایی که ظاهرِ معاشرت متمدنانه هنوز پابرجاست، تهدیدی زیرپوستی ایجاد میکنند. فضا، رنگ و تصویر یکی از دستاوردهای اصلی فیلم، ساختن فضایی است که در آن خانهها و مهمانیها بهتدریج از مکانهای عادی به صحنههایی برای سوءظن تبدیل میشوند. رنگهای غلیظ، دکورهای پرجزئیات و قاببندیهای نامتعارف به فیلم شکوهی اندکی مصنوعی میبخشند؛ همین تصنع، بهجای آنکه جهان داستان را گرم و دلپذیر کند، آن را از واقعیت روزمره جدا میسازد.
گویی شخصیتها در فضایی نمایشی زندگی میکنند که قواعد پنهانیاش را هنوز نمیدانند. وندکوس در استفاده از بازتابها، قابهای درون قاب و زاویههای ناآرام، حسِ دیدهشدن و فریبخوردن را تقویت میکند. تصویر گاه چنان آراسته است که مخاطب را به مکث و تماشا فرامیخواند، و گاه با عناصر ناهنجار و کابوسوار این زیبایی را میشکند.
همین تضاد، دلهره را مؤثرتر میکند: شر در فیلم همیشه با چهرهای آشکار وارد نمیشود؛ گاهی پشتِ ظاهری آراسته و معاشرتی پنهان میماند. بازیها و کشمکش شخصیتها آلن آلدا در نقش مایلز، چهرهای میسازد که شورِ فروخوردهٔ هنرمندی ناکام را با نوعی رضایتمندی تازه درهم میآمیزد. اهمیت بازی او در این است که تغییر شخصیت را صرفاً با نشانههای بیرونی نمایش نمیدهد؛ مکثها، نگاهها و دگرگونیِ لحن، کمکم فاصلهای میان مردی که پائولا میشناسد و مردی که اکنون در برابرش ایستاده ایجاد میکنند.
« عنوان فیلم نیز این پیوند را فشرده میسازد. »
شخصیتها و اجرا
جاذبهٔ بازی آلدا همچنین به فیلم کمک میکند تا وسوسهٔ مایلز را باورپذیر کند: آنچه او به دست میآورد، در آغاز میتواند همچون جبرانِ سالها ناکامی جلوه کند. ژاکلین بیست در نقش پائولا، مرکز عاطفی و اخلاقی روایت است. بدگمانی او از همان ابتدا صرفاً واکنشی به حسادت یا بیاعتمادی زناشویی نیست؛ او خطر را در نوع توجهی میبیند که دیگران به همسرش نشان میدهند، پیش از آنکه مایلز حاضر باشد آن را بپذیرد.
بیست، اضطراب را با خویشتنداری پیش میبرد و همین خویشتنداری، ترس شخصیت را واقعیتر میکند. کورد یورگنس نیز به دانکن وقار و سردی میبخشد؛ حضوری که بهجای تهدید آشکار، از اعتمادبهنفس و حقبهجانببودن نیرو میگیرد. باربارا پارکینز در نقش روکسان نیز بر ابهام روابط و فضای ناآرام فیلم میافزاید.
روایتِ نابرابر و نیمهٔ نخست ضعف اصلی فیلم در انسجام روایی آن است. نیمهٔ نخست، در کنار معرفی مایلز و دانکن، گاهی مسیرهای فرعی و موقعیتهایی را پیش میکشد که پیوندشان با هستهٔ مرکزی داستان دیرتر روشن میشود. نتیجه آن است که فیلم در آغاز گاه پراکنده به نظر میرسد؛ انگار در حال آزمودن چند جنس متفاوت از درام است، بیآنکه همیشه بداند کدام را باید در مرکز نگه دارد.
این پراکندگی از نیروی تعلیق میکاهد و برخی روابط را بیش از اندازه ناگهانی یا نامأنوس جلوه میدهد. با این همه، کندی و آشفتگی آغازین کاملاً بیفایده نیست. فیلم میخواهد ما پیش از وقوعِ بحران، در جهان مایلز جا بگیریم و بفهمیم چرا پیشنهادِ بازگشت به موسیقی تا این اندازه وسوسهانگیز است.
« ژاکلین بیست در نقش پائولا، مرکز عاطفی و اخلاقی روایت است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
مشکل زمانی پدید میآید که زمینهچینی، بهجای ژرفکردن شخصیتها، به رفتوآمدی ناپیوسته میان موقعیتها تبدیل میشود. هرچه بدگمانی پائولا شکل روشنتری میگیرد، تمرکز فیلم نیز بهتر میشود؛ اما این تمرکز از همان ابتدا یکدست نیست. آشناییهای ژانری و هویت مستقل فیلم فیلم در سنت وحشت فراطبیعیِ دههٔ هفتاد قرار میگیرد و شباهتهایی با آثاری دارد که خانواده، ازدواج و مناسبات طبقهٔ مرفه را به میدان نفوذ شر بدل میکنند.
این آشناییهای ژانری میتوانند برای تماشاگر آگاه به سینمای وحشت، تجربهای دوگانه بسازند: از یک سو، نشانهها و سازوکارهای روایت از پیش آشنا به نظر میرسند؛ از سوی دیگر، موسیقی، دنیای پیانو و تقابل میان ناکامی هنری و نبوغ ناگهانی به فیلم هویتی ویژه میدهند. «The Mephisto Waltz» همیشه از کلیشههای پیرامون محفلهای رازآمیز و توطئههای فراطبیعی فراتر نمیرود، اما نیروی خود را بیشتر از کیفیت اجرا میگیرد تا تازگیِ صرفِ ایده.
لحظههای تصویریِ نامتعارف، فضای خفقانآور و پیوند شوم موسیقی با بدن، به آن چهرهای متمایز میبخشند. در عین حال، برخی تعاملهای شخصیتها چنان عجیب یا نچسب میشوند که بهجای افزایش ابهام، فاصلهای میان تماشاگر و درام ایجاد میکنند. ترس از دستدادن خویشتن در پسِ داستانِ شیطانیِ فیلم، پرسشی ساده و نگرانکننده قرار دارد: اگر موفقیتِ دلخواه به بهای ازدستدادن بخشی از خود به دست آید، آیا هنوز میتوان آن را موفقیت نامید؟
برای مایلز، بازگشت به پیانو فرصتی است برای بازپسگرفتن آیندهای که گمان میکند از او دریغ شده؛ برای پائولا، همین دگرگونی نشانهٔ خطر است. تضاد این دو نگاه، فیلم را از یک معمای فراطبیعیِ صرف به درامی دربارهٔ اعتماد و هویت نزدیک میکند. البته فیلم این پرسشها را همیشه با ظرافتی یکسان نمیپروراند.
« هرچه بدگمانی پائولا شکل روشنتری میگیرد، تمرکز فیلم نیز بهتر میشود؛ اما این تمرکز از همان ابتدا یکدست نیست. »
قوتها و کاستیها
گاهی به تصویرهای هولناک و نشانههای رازآمیز تکیه میکند، بیآنکه پیامدهای روانی و اخلاقیِ موقعیت را به اندازهٔ کافی بکاود. بااینحال، ایدهٔ مرکزی همچنان اثرگذار است، زیرا وحشت را به چیزی پیوند میدهد که شخصیت اصلی خود خواهان آن است. تهدید از بیرون تحمیل نمیشود؛ در لباسی از تحسین، فرصت و وعدهٔ شکوفایی به درون زندگی او راه مییابد.
جمعبندی «The Mephisto Waltz» فیلمی بینقص یا کاملاً منسجم نیست، اما برای علاقهمندان به وحشت فراطبیعیِ دههٔ هفتاد اثری دیدنی و صاحبفضاست. نیمهٔ نخستِ پراکنده، بعضی روابط نامتقاعدکننده و آشناییِ شماری از ایدهها از نقاط ضعف آناند؛ در مقابل، موسیقی پرتنش، طراحی بصریِ غنی، حضور مؤثر ژاکلین بیست و کشمکش میان مایلز و پائولا به فیلم نیرویی ماندگار میدهند.
اثر بیش از آنکه بر غافلگیریهای پیدرپی تکیه کند، از حسِ خزندهٔ بیاعتمادی نیرو میگیرد؛ حسی که در آن هنر، آرزو و وسوسه کمکم مرزهای خود را از دست میدهند.
« بااینحال، ایدهٔ مرکزی همچنان اثرگذار است، زیرا وحشت را به چیزی پیوند میدهد که شخصیت اصلی خود خواهان آن است. »



ثبت دیدگاه