نقد و بررسی
نقد مرشد و مارگاریتا (The Master and Margarita) | 2024
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازآفرینی رمانی که از تن دادن به اقتباس سر باز میزند فیلم «The Master and Margarita» ساختهٔ مایکل لوکشین، اقتباسی وفادار به معنای بازگویی بندبهبند رمان میخائیل بولگاکف نیست؛ بیش از آن، گفتوگویی سینمایی با جهان رمان است. فیلم از مسکوی دههٔ ۱۹۳۰ آغاز میکند؛ جایی که نویسندهای با ممنوعیت اثرش و حذفشدن از محافل رسمی روبهرو میشود.
اما ماجرا صرفاً دربارهٔ نویسندهای سرخورده نیست: او در دل فشار و طردشدگی، رمانی تازه مینویسد و شخصیتهای آن کمکم چنان به زندگیاش نزدیک میشوند که تشخیص مرز میان تجربه و تخیل دشوار میشود. این انتخاب، اثر را به روایتی دربارهٔ نوشتن، سرکوب و نیروی نافرمان خیال بدل میکند. خیال در برابر واقعیت مهمترین بازی فرمی فیلم، پیوندزدن زندگی نویسنده با جهانی است که در داستان او شکل میگیرد.
ولاند و همراهانش، از یکسو نیرویی مرموزند که نظم مسکو را بر هم میزنند و از سوی دیگر میتوانند انعکاس ذهن زخمی نویسنده باشند؛ ذهنی که برای فهم آنچه بر او میگذرد، به زبان تمثیل و هجو پناه برده است. فیلم تماشاگر را به تماشای یک معما دعوت میکند، نه حل فوری آن: هر صحنه ممکن است در واقعیت روزمره ریشه داشته باشد یا از دل نوشتهای سر برآورده باشد که نویسنده هنوز در حال شکلدادنش است.
این ابهام در بهترین لحظات، نیروی اصلی اثر است. تماشاگر بهجای دریافت توضیحی قطعی، پیوسته روایت را بازبینی میکند و رابطهٔ میان وقایع را از نو میسنجد. بااینحال، همین شگرد گاهی به دشواری هم بدل میشود. وقتی روایت میان چند لایه و زمان رفتوآمد میکند، پیگیری خط داستانی مستلزم توجه مداوم است؛ اگر تماشاگر از نشانههای جزئی جا بماند، ممکن است در تشخیص جایگاه یک رویداد سردرگم شود.
« این انتخاب، اثر را به روایتی دربارهٔ نوشتن، سرکوب و نیروی نافرمان خیال بدل میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این سردرگمی همیشه عیب نیست، اما فیلم گاه چنان بر چندمعنایی تکیه میکند که پیوند عاطفی با ماجرا در پسِ رمزگشایی عقب مینشیند. طنز سیاه و نقد قدرت هجو در فیلم زینتی بر بدنهٔ فانتزی نیست؛ راهی است برای آشکارکردن سازوکارهای قدرت. صاحبان نفوذ و محافل رسمی، در ظاهر از نظم و معیارهای هنری سخن میگویند، اما رفتارشان اغلب از ترس، منفعتطلبی و میل به کنترل سرچشمه میگیرد.
در برابر آنان، ورود ولاند و دارودستهاش نیرویی آشوبگر پدید میآورد؛ آشوبی که تناقضهای جامعه را به صحنه میآورد و چهرهٔ آراستهٔ ریاکاری را کنار میزند. طنز فیلم در بسیاری از لحظهها گزنده است، اما به موعظهٔ مستقیم فروکاسته نمیشود. کمدی، هراس و گروتسک در کنار هم قرار میگیرند و همین ترکیب، جهان اثر را زنده نگه میدارد.
گربهٔ سیاه عظیم، حقهباز بذلهگو و دیگر همراهان ولاند فقط ابزار سرگرمی نیستند؛ حضورشان منطق خشک و خودبسندهٔ شهر را مختل میکند. در این جهان، آنچه «عادی» خوانده میشود ممکن است مضحکتر از جادو باشد. فیلم از همین وارونگی برای نشاندادن این نکته بهره میگیرد که جامعهٔ گرفتار تظاهر، گاه پیشاپیش به نمایشی غریب تبدیل شده است.
بازیها و مرکز ثقل روایت آگوست دیهل در نقش ولاند یکی از برجستهترین نقاط قوت فیلم است. او این شخصیت را نه به هیولایی پرهیاهو تبدیل میکند و نه به موجودی صرفاً حکیم و دور از دسترس. ولاندش وقار سرد و شوخطبعی تاریکی دارد؛ حضوری که هر بار وارد قاب میشود، توجه را به خود میکشد، بیآنکه همهٔ معناهای شخصیت را توضیح دهد.
« طنز سیاه و نقد قدرت هجو در فیلم زینتی بر بدنهٔ فانتزی نیست؛ راهی است برای آشکارکردن سازوکارهای قدرت. »
شخصیتها و اجرا
همین خویشتنداری، کاریزمای او را مؤثرتر میکند: خطر در رفتارش هست، اما بیشتر از راه مکث، نگاه و لحن منتقل میشود تا نمایش آشکار خشونت. یوگن تسگانوف، در مقام نویسنده، تصویری از فرسودگی و انزوا میسازد که با شور آفرینش در او در کشمکش است. یولیا اسنیگیر نیز به مارگاریتا کیفیتی مستقل میبخشد؛ او صرفاً چهرهای آرمانی یا نیرویی الهامبخش در حاشیهٔ زندگی مرد نویسنده نیست، بلکه در مسیر خود، تصمیم و حضوری داستانی دارد.
بااینهمه، ساختار فیلم گاهی توجه را چنان میان نویسنده، مارگاریتا و ماجراهای ولاند تقسیم میکند که پیوند عاطفی این سه محور یکدست نمیماند. فیلم در لحظههایی که بر رابطهٔ انسانی تمرکز میکند، آرامتر و صمیمیتر میشود؛ اما در بخشهای پرزرقوبرقتر، ممکن است آن پیوند زیر سایهٔ جلوه و آشوب قرار گیرد.
مسکوی رؤیایی و معماری تصویر طراحی صحنه و لباس، مسکوی فیلم را از پسزمینهای تاریخی به فضایی خیالپردازانه بدل میکند. خیابانها، ساختمانها و فضاهای داخلی هم نشانههای یک دورهٔ مشخص را دارند و هم اندکاندک به تصویری دگرگونشده از شهر تبدیل میشوند؛ شهری که انگار زیر نگاه نویسنده شکل دیگری پیدا کرده است.
این دگرگونی ظاهری با مضمون فیلم هماهنگ است: مسکو فقط مکانی برای وقوع داستان نیست، بلکه صحنهای است که مناسبات قدرت و خیال بر آن نقش میبندند. کارگردانی هنری به فیلم شکوه و بافت میدهد، و قابها غالباً در پی ساختن تصویری بهیادماندنیاند، نه صرفاً ثبت کنش. جلوههای بصری نیز به جهان جادویی فیلم وسعت میبخشند، هرچند کیفیت اجرایی آنها همیشه یکسان نیست.
« یوگن تسگانوف، در مقام نویسنده، تصویری از فرسودگی و انزوا میسازد که با شور آفرینش در او در کشمکش است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بعضی تصاویر بهاندازهٔ کافی قانعکننده یا یکپارچه نیستند و در مقایسه با دقت طراحی صحنه، اندکی مصنوعی به نظر میرسند. این کاستی در اثری که تا این اندازه بر جاذبهٔ دیداری تکیه دارد، محسوس است؛ بااینحال، بیشتر به ناهمواریهای اجرایی شباهت دارد تا ناتوانی در ساختن جهان فیلم. نسبت با رمان و خط اورشلیم اقتباس لوکشین ساختار و تأکیدهای رمان را تغییر میدهد.
در این نسخه، سرگذشت نویسنده و شکلگیری رمان در ذهن او جایگاهی محوری مییابد و روایت مربوط به پیلاتس و یشوع حضوری محدودتر از آن دارد که بسیاری از خوانندگان رمان انتظار دارند. آن بخش در فیلم حذف کامل نشده و با زبانهایی از جمله آرامی و لاتین اجرا میشود، اما وزن و گسترهاش نسبت به دیگر لایهها کمتر است.
این انتخاب پیامد روشنی دارد: فیلم بر سانسور، انزوای هنرمند و آمیزش واقعیت با تخیل تأکید بیشتری میکند، اما بخشی از توازن معنایی رمان را کنار میگذارد. خط پیلاتس در کتاب صرفاً حکایتی موازی نیست؛ آینهای برای پرسشهای اخلاقی و تاریخی داستان است. فشردهشدن آن در فیلم سبب میشود این گفتوگوی دوردست با قدرت، مسئولیت و وجدان کمدامنهتر شود.
جابهجایی برخی نقشها و بازآرایی رویدادها نیز ممکن است برای دوستداران رمان ناخوشایند باشد؛ بهخصوص اگر معیارشان وفاداری به ترتیب و نسبتهای نسخهٔ مکتوب باشد. اما فیلم را میتوان موفقتر دانست اگر نه بهعنوان جانشین رمان، بلکه بهمثابه خوانشی مستقل و معاصر از برخی دغدغههای آن تماشا کنیم.
« نسبت با رمان و خط اورشلیم اقتباس لوکشین ساختار و تأکیدهای رمان را تغییر میدهد. »
قوتها و کاستیها
ریتم، انسجام و تماشاگر فیلم بلند است و چندین خط روایی را به هم میبافد. این گستردگی گاهی به آن فرصت میدهد تا جهانش را بسازد و شخصیتها را در نسبت با یکدیگر قرار دهد؛ گاهی نیز ریتم را نوسانی میکند. بخشهایی با شتاب و انرژی پیش میروند، درحالیکه برخی پیوندها میان صحنهها نیازمند مکث و تفسیرند.
فیلم از تماشاگر انتظار دارد که ابهام را بخشی از تجربه بداند و برای یافتن یک پاسخ واحد شتاب نکند. این انتظار برای همه خوشایند نخواهد بود. مخاطبی که در پی روایت خطی و روشن باشد، ممکن است از گسستها و پایان چندپهلو فاصله بگیرد؛ در مقابل، کسی که از فیلمهای خیالپرداز و چندلایه لذت میبرد، احتمالاً همین ناپایداری را سرچشمهٔ جذابیت اثر مییابد.
در هر دو حالت، مهم است که ابهام را با عمق یکی نگیریم: بعضی پرسشها عامدانه باز میمانند، اما برخی گذارها نیز از نظر روایی به اندازهٔ کافی روشن نشدهاند. جمعبندی «The Master and Margarita» فیلمی پرطموح است که بهجای بازسازی بیکموکاست رمان بولگاکف، آن را از خلال مسئلهٔ نویسندهٔ تحت فشار و ذهنی که برای مقاومت به خیال پناه میبرد، از نو صورتبندی میکند.
بازی گیرا و مهارشدهٔ آگوست دیهل، طراحی دیداری غنی و طنز سیاهِ ضدریاکاری، فیلم را به تجربهای متمایز بدل میکنند. در برابر، کمرنگشدن خط پیلاتس، تغییرات نسبت به رمان و نوسان میان ابهام ثمربخش و آشفتگی روایی از محدودیتهای مهم آناند. ارزش فیلم بیش از آنکه در وفاداری ادبی یا پاسخدادن به تمام پرسشها باشد، در جسارتِ تبدیلکردن رمان به جهانی سینمایی و ناآرام نهفته است؛ جهانی که در آن تخیل هم پناهگاه است، هم ابزار اعتراض، و گاه چنان به واقعیت نزدیک میشود که دیگر نمیتوان آن دو را بهآسانی از هم جدا کرد.
« ریتم، انسجام و تماشاگر فیلم بلند است و چندین خط روایی را به هم میبافد. »
ثبت دیدگاه