نقد و بررسی
نقد The Mandela Effect | 2019
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
ایدهای میان حافظه و واقعیت فیلم «The Mandela Effect» از پرسشی ساده اما ناآرامکننده نیرو میگیرد: اگر شمار زیادی از مردم چیزی را به یاد بیاورند که ظاهراً هرگز چنین نبوده، آیا خطای حافظه تنها توضیح ممکن است؟ اثر ماندلا، یعنی خاطرهٔ نادرست و مشترک میان افراد، نقطهٔ عزیمت روایتی است که بهتدریج از بازی با جزئیات آشنا فراتر میرود و تردید دربارهٔ خود واقعیت را پیش میکشد.
فیلم به کارگردانی David Guy Levy میکوشد این پدیده را به معمایی علمیتخیلی و در عین حال داستانی خانوادگی پیوند بزند. جذابیت آغازین اثر در آن است که موضوعی شناختهشده در فرهنگ اینترنت را به تجربهای شخصی تبدیل میکند. خاطرههای روزمره، نامها و تصویرهایی که گمان میکنیم بهخوبی به یاد داریم، ناگهان میتوانند به نشانههایی از اختلالی بزرگتر بدل شوند.
این جابهجایی از امر آشنا به امر مشکوک، موتور تعلیق فیلم است: تماشاگر همزمان با شخصیت اصلی میپرسد آیا واقعاً چیزی تغییر کرده، یا ذهن آدمی در ساختن یقینهای کاذب مهارت دارد؟ سوگ، نیروی پنهان روایت در مرکز فیلم، برندن قرار دارد؛ مردی که در پی فقدان دخترش، سام، با مجموعهای از ناهمخوانیها روبهرو میشود.
همین پیوند میان سوگ و کنجکاوی، به ایدهٔ انتزاعی فیلم وزن عاطفی میدهد. اگر داستان صرفاً به نمونههای خاطرهٔ جمعی و فرضیههای مربوط به جهانهای موازی محدود میماند، احتمال داشت به یک سخنرانی تصویری بدل شود. اما اندوه برندن سبب میشود پرسش دربارهٔ واقعیت با پرسشی دردناکتر درآمیزد: آیا میتوان پذیرفت آنچه از دست رفته، بازنمیگردد؟
« جذابیت آغازین اثر در آن است که موضوعی شناختهشده در فرهنگ اینترنت را به تجربهای شخصی تبدیل میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم در این بخش موقعیتی دوپهلو میسازد. وسواس برندن را میتوان جستوجویی برای کشف حقیقت دید، اما در عین حال ممکن است راهی برای عقبراندن سوگ باشد؛ تلاشی برای یافتن جهانی که در آن فقدان رخ نداده است. این دو انگیزه در کنار هم شخصیت را پیچیدهتر میکنند، هرچند فیلم همیشه فرصت کافی برای کاوش عمیق در آنها نمییابد.
گاه ایدهٔ بزرگ علمیتخیلی بر تجربهٔ انسانی سایه میاندازد، درحالیکه رابطهٔ میان اندوه و انکار میتوانست ستون عاطفی نیرومندتری برای کل اثر باشد. آغاز پرکشش و ابزارهای آشنا بخشهای نخست بهخوبی کنجکاوی میسازند. برندن با دیدن تفاوتی کوچک در چیزی آشنا، به جستوجوی نمونههای دیگر میپردازد و مخاطب را نیز به مشارکت ذهنی فرامیخواند.
فیلم از گوگل، ویدیوهای اینترنتی و ارجاع به نمونههای واقعیِ خاطرههای جمعی بهره میگیرد؛ انتخابی که با جهان روزمرهٔ شخصیت سازگار است و به قصه حالوهوایی ملموس میبخشد. از سوی دیگر، این مواد آشنا برای تماشاگر نوعی بازی ایجاد میکنند: آیا خودش هم آن جزئیات را همانگونه به یاد میآورد؟
این شیوه در شروع ثمربخش است، چون فاصلهٔ میان تماشاگر و ماجرا را کم میکند. ما تنها شاهد وسواس برندن نیستیم؛ ممکن است خودمان نیز درگیر همان پرسش شویم. بااینحال، بهرهگیری از مواد اینترنتی شمشیری دولبه است. هرچه فیلم بیشتر به فهرستکردن نمونهها و توضیح آنها تکیه میکند، خطر آن بیشتر میشود که بهجای دراماتیزهکردن ایده، آن را صرفاً بازگو کند.
« آغاز پرکشش و ابزارهای آشنا بخشهای نخست بهخوبی کنجکاوی میسازند. »
شخصیتها و اجرا
در برخی لحظهها، حس تماشای یک مطلب اینترنتیِ مصور پدید میآید؛ مطلبی که بهجای پرورش تدریجی مفهوم، اطلاعات را مستقیم پیش روی مخاطب میگذارد. لغزش از معما به نظریهپردازی مسئلهٔ اصلی فیلم در نحوهٔ گسترش ایدهاش آشکار میشود. روایت از خاطرههای نادرست و خطاهای ادراکی به پرسشهایی دربارهٔ جهانهای موازی و ماهیت واقعیت میرسد؛ مسیری که بالقوه ظرفیت زیادی دارد، اما به توضیحی منسجم و مرحلهبهمرحله نیازمند است.
فیلم در میانهٔ راه گاه بهجای آنکه تردید را در رفتار شخصیتها و پیامدهای ملموس آن نشان دهد، به نظریهپردازی رو میآورد. نتیجه این است که بعضی ایدهها بیش از آنکه از دل تجربهٔ داستانی بجوشند، شبیه فرضیههایی هستند که برای پیشبردن طرح به آن افزوده شدهاند. این شتاب در ساختن چارچوبی توضیحی، بخشی از رمزآلودگی مؤثر آغاز فیلم را کاهش میدهد.
ابهام وقتی جذاب است که چند تفسیر ممکن را در برابر مخاطب نگه دارد و از او بخواهد میان آنها حرکت کند؛ اما وقتی روایت ناگهان مفاهیم سنگین را کنار هم میچیند، بیآنکه رابطهٔ آنها را بهاندازهٔ کافی بپرورد، ابهام به سردرگمی نزدیک میشود. فیلم میخواهد هم معمایی دربارهٔ حافظه باشد، هم اثری علمیتخیلی دربارهٔ واقعیت و هم داستانی دربارهٔ سوگ.
این سه لایه گاهی به هم نیرو میدهند، اما گاهی نیز برای جلب توجه یکدیگر رقابت میکنند. ریتمی که از نفس میافتد روایت در آغاز با کشفهای کوچک پیش میرود و همین حرکت تدریجی مخاطب را همراه میکند، اما پس از مدتی الگوی صحنهها تکراری میشود. برندن میگردد، جستوجو میکند، به شواهدی مشکوک میشود و دوباره در شک خود فرومیرود.
« لغزش از معما به نظریهپردازی مسئلهٔ اصلی فیلم در نحوهٔ گسترش ایدهاش آشکار میشود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این تکرار از نظر معنایی میتواند بازتاب وسواس شخصیت باشد، ولی در عمل همیشه به افزایش تنش نمیانجامد. گاهی فیلم بیش از اندازه در همان حالوهوای جستوجو و تردید باقی میماند و پیشرفت درونی یا بیرونیِ کافی ندارد. در نتیجه، بعضی بخشها کشدار به نظر میرسند. مشکل فقط کندی نیست؛ کندی زمانی اثرگذار است که هر مکث، رابطه یا مضمون تازهای آشکار کند.
در این فیلم، برخی مکثها بیشتر همان وضعیت قبلی را تکرار میکنند. تماشاگر ممکن است از خود بپرسد آیا داستان واقعاً به کشفی تازه نزدیک میشود یا صرفاً قرار است با تردیدهای شخصیت همراه بماند. این نوسان میان لحظههای کنجکاویبرانگیز و صحنههای کمتحرک، تجربهٔ تماشا را ناهمگون میکند. بازیها و ساختن فضای تردید بازیهای گروه اصلی به فضای کموبیش واقعگرایانهٔ فیلم کمک میکنند.
Charlie Hofheimer در نقش برندن باید مردی را تصویر کند که هم از فقدانی شخصی آسیب دیده و هم هرچه بیشتر در نظریهای فراگیر غرق میشود. اجرایش در بهترین لحظهها، این دوگانگی را به شکلی قابلباور منتقل میکند: برندن هم جستوجوگری جدی است و هم انسانی که شاید به توضیحی برای تحمل دردش نیاز دارد.
Aleksa Palladino و Robin Lord Taylor نیز در پیرامون او نقشهایی دارند که میتوانند شکاف میان باور شخصی و نگاه بیرونی را برجسته کنند. بااینهمه، محدودیت فیلمنامه گاه مجال چندانی برای رشد روابط باقی نمیگذارد. شخصیتها بیشتر در نسبت با نظریهٔ مرکزی تعریف میشوند تا در زیست مستقل خودشان.
« این تکرار از نظر معنایی میتواند بازتاب وسواس شخصیت باشد، ولی در عمل همیشه به افزایش تنش نمیانجامد. »
قوتها و کاستیها
همین امر میتواند بار عاطفی داستان را کاهش دهد: بهجای آنکه اختلاف دیدگاهها از شخصیتپردازی مفصل و تجربههای متفاوت برآید، گاهی گفتوگوها وظیفهٔ توضیح ایدهها را بر دوش میکشند. فضای شک و نااطمینانی در چنین لحظاتی حفظ میشود، اما عمق انسانی آن کمتر از ظرفیت بالقوهٔ موضوع است. ابهام، پایانبندی و انتظار مخاطب فیلم میخواهد دربارهٔ حقیقتی قطعی حکم صادر نکند و تماشاگر را با پرسشهایش تنها بگذارد.
این انتخاب با موضوعی دربارهٔ خطای حافظه و ناپایداری ادراک تناسب دارد؛ بااینحال، بازگذاشتن فضا برای تفسیر با روشننبودن منظور اثر یکی نیست. هنگامی که مسیر استدلال و پیوند میان ایدهها بهاندازهٔ کافی محکم نشده باشد، مخاطب ممکن است بهجای تأمل در ابهام، از دنبالکردن منطق روایت بازبماند.
از این رو، واکنش به فیلم احتمالاً به میزان علاقهٔ تماشاگر به نظریههای جهان موازی و شبیهسازی وابسته است. کسی که از دیدن فرضیههای بلندپروازانه و جستوجو در جزئیات فرهنگی لذت میبرد، ممکن است از فضای معمایی و ارجاعهای آشنا سرگرم شود. تماشاگری که انسجام روایی و پرداخت دقیق شخصیتها را در اولویت میگذارد، احتمالاً با افت ریتم و جهشهای فکری فیلم مشکل بیشتری خواهد داشت.
این دو واکنش متضاد، نه تناقضی در ارزش فیلم، بلکه بازتاب فاصلهٔ میان قدرت ایدهٔ مرکزی و نابرابری اجرای آن است. جمعبندی «The Mandela Effect» فیلمی است که با ایدهای پرکشش آغاز میشود و از ترکیب خاطرههای جمعی، سوگ شخصی و تردید دربارهٔ واقعیت، موقعیتی مناسب برای یک معمای علمیتخیلی میسازد.
« فضای شک و نااطمینانی در چنین لحظاتی حفظ میشود، اما عمق انسانی آن کمتر از ظرفیت بالقوهٔ موضوع است. »
جمعبندی
استفاده از نمونههای آشنا و فضای جستوجوی اینترنتی در بخشهای نخست، تماشاگر را به مشارکت ذهنی دعوت میکند؛ در عین حال، پیوند برندن با فقدان دخترش میتوانست به این کنجکاوی بُعدی عمیقتر و انسانیتر ببخشد. اما فیلم در ادامه همیشه نمیتواند ایدههایش را به روایتی یکپارچه تبدیل کند. نظریهپردازیهای کموبیش شتابزده، ریتم نابرابر و صحنههای تکراری از نیروی قصه میکاهند و گاه آن را به توضیحی طولانی دربارهٔ یک فرضیه نزدیک میکنند.
حاصل، اثری ناتمام اما بحثبرانگیز است: فیلمی که شاید در همهٔ لحظهها قانعکننده نباشد، ولی پرسشهایش دربارهٔ حافظه، یقین و میل انسان به بازنویسی واقعیت را پس از تماشا در ذهن باقی میگذارد.
« اما فیلم در ادامه همیشه نمیتواند ایدههایش را به روایتی یکپارچه تبدیل کند. »



ثبت دیدگاه