نقد و بررسی
نقد مردی با باران در کفشهایش (The Man with Rain in His Shoes) | 1998
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
ایده و جهان داستان «The Man with Rain in His Shoes» در ظاهر از همان پرسش آشنای قصههای عاشقانه آغاز میکند: اگر میشد به گذشته برگشت، آیا میتوانستیم اشتباههایمان را اصلاح کنیم؟ ویکتور بوکوفسکی، بازیگری بیکار و آشفته، هنوز دلبستهٔ سیلویاست؛ زنی که رابطهاش با او پس از خیانت و فرسودگی عاطفی به پایان رسیده و اکنون در آستانهٔ ازدواج با مرد دیگری است.
اما فیلم این امکان خیالی را صرفاً وسیلهای برای بازگرداندن یک عشق ازدسترفته نمیسازد. پرسش مهمترش این است که آیا تغییر یک تصمیم، واقعاً شخصیت ما را دگرگون میکند، یا فقط شکل دیگری از همان دشواریها را پیش رویمان میگذارد؟ ماریا ریپول، در نخستین تجربهٔ کارگردانی بلند خود، عناصر کمدی رمانتیک، خیالپردازی و درام را کنار هم مینشاند.
فیلم در سال ۱۹۹۸ ساخته شده و ماجرایش در لندن میگذرد؛ فضایی شهری، بارانی و کمی فرسوده که با سرگشتگی قهرمان همخوان است. از همان ابتدا، قصه وعدهٔ یک بازگشت ساده و شیرین به گذشته را نمیدهد. فرصت دوباره، بیشتر شبیه آزمایشی عاطفی است: آزمونی برای سنجیدن مسئولیتپذیری، حسادت، بخشش و میل انسان به کنترلکردن آینده.
بازی با فرصت دوم جذابیت اصلی طرح در فاصلهای است که میان «قصد» و «نتیجه» شکل میگیرد. ویکتور با این تصور که میتواند گذشته را بهتر مدیریت کند، وارد تجربهای تازه میشود؛ اما روابط انسانی، برخلاف نقشههای ذهنی، به یک تصمیم یا عذرخواهی خلاصه نمیشوند. آدمها خواستهها و واکنشهای خود را دارند و همان تغییر کوچکی که قهرمان گمان میکند به سود رابطهاش تمام میشود، میتواند موازنهٔ آن را بهکلی جابهجا کند.
« اما فیلم این امکان خیالی را صرفاً وسیلهای برای بازگرداندن یک عشق ازدسترفته نمیسازد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم از این امکان داستانی برای ساختن غافلگیری استفاده میکند، اما ارزش ایدهاش تنها در غیرمنتظرهبودن مسیر نیست. بازگشت به گذشته، خیال دیرینهٔ «اگر آن روز طور دیگری رفتار میکردم» را به پرسشی دربارهٔ مسئولیت بدل میسازد. ویکتور میتواند برخی کنشهای خود را اصلاح کند، اما آیا میتواند بهسرعت از آدمی خودخواه و بیقرار به انسانی بالغ و قابلاعتماد تبدیل شود؟
این شکاف میان پشیمانی و تغییر واقعی، هستهٔ دراماتیک فیلم است. ویکتور؛ قهرمانی که باید رشد کند داگلاس هنسهال ویکتور را بهعنوان شخصیتی دوستداشتنی اما دشوار تصویر میکند. او نه قهرمانی بینقص است و نه صرفاً قربانی بداقبالی؛ سهم خودش در فروپاشی رابطه را نمیتوان نادیده گرفت. بیکاری، رابطهٔ ناموفق با کارگزار و درگیری با کارگردانان، تصویری از زندگیای میسازد که در آن ناکامیهای حرفهای و عاطفی به هم گره خوردهاند.
بااینحال، فیلم همواره میان همدلی با سرگشتگی او و انتقاد از رفتارش در نوسان است. این نوسان گاهی به سود شخصیت تمام میشود: ویکتور را واقعیتر و کمقهرمانانهتر میبینیم. اما گاهی نیز فیلم از او بیش از اندازه چشمپوشی میکند و انتظار دارد مخاطب، بهواسطهٔ جذابیت موقعیت یا اندوه عاشقانهاش، رفتارهای ناموجهش را آسانتر ببخشد.
در نتیجه، دگرگونی او برای برخی تماشاگران قانعکننده است و برای برخی دیگر شتابزده یا ناکافی به نظر میرسد. این مسئله بهویژه زمانی اهمیت دارد که فیلم میخواهد دربارهٔ عشق سخن بگوید، اما عشق را نمیتوان با شدت دلتنگی یکی گرفت؛ کیفیت رابطه به رفتار روزمره و احترام متقابل هم وابسته است.
« بازگشت به گذشته، خیال دیرینهٔ «اگر آن روز طور دیگری رفتار میکردم» را به پرسشی دربارهٔ مسئولیت بدل میسازد. »
شخصیتها و اجرا
سیلویا و حضور زنان در روایت لنا هیدی در نقش سیلویا، شخصیتی میسازد که صرفاً مقصد عاطفی ویکتور نیست. او زنی با خواستها و مرزهای خودش است؛ کسی که تصمیمهایش از تجربهٔ رابطه تأثیر میپذیرد، اما به واکنشهای ویکتور تقلیل پیدا نمیکند. هیدی در لحظههای آرامتر، آسیبپذیری و سرسختی را همزمان در چهره و رفتار سیلویا نگه میدارد.
همین کیفیت به رابطهٔ دو شخصیت عمق میدهد، حتی اگر روایت گاهی بیش از آنکه به جهان درونی سیلویا بپردازد، نگاه ویکتور را دنبال کند. پنهلوپه کروز نیز در نقش لوئیز حضوری دلنشین دارد، اما زمان حضورش محدود است. همین کوتاهی میتواند برای تماشاگرانی که به امید دیدن نقش پررنگتری از او سراغ فیلم میروند ناامیدکننده باشد.
فیلم از حضورش برای گشودن مسیر تازهای در زندگی عاطفی قهرمان بهره میگیرد، ولی شخصیت او به همان اندازه که جذابیت دارد، مجال بسطیافتن پیدا نمیکند. بنابراین، در کنار تحسین بازیها، باید پذیرفت که تقسیم توجه میان شخصیتها نامتوازن است. لحن، ریتم و ملودرام فیلم میکوشد میان طنز و اندوه تعادل برقرار کند.
بخشی از شیرینیاش از فاصلهٔ میان آنچه ویکتور میخواهد و آنچه عملاً از او برمیآید شکل میگیرد؛ شخصیتی که در خیال خود برای جبران آماده است، اما در عمل همچنان گرفتار عادتها و ترسهایش میماند. بااینحال، لحن اثر همیشه یکدست نیست. بعضی لحظههای عاطفی با تأکید فراوان پیش میروند و بهجای آنکه اجازه دهند احساس از دل موقعیت بیرون بیاید، آن را آشکارا به تماشاگر عرضه میکنند.
« سیلویا و حضور زنان در روایت لنا هیدی در نقش سیلویا، شخصیتی میسازد که صرفاً مقصد عاطفی ویکتور نیست. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
در چنین بخشهایی، فیلم به ملودرام نزدیک میشود. این گرایش لزوماً عیب مطلق نیست؛ بخشی از حالوهوای رمانتیک فیلمهای آن دوره نیز در همین صراحت احساسی نهفته است. بااینهمه، شدتگرفتن ناگهانی احساسات گاهی ضرباهنگ داستان را مختل میکند. مخاطبی که انتظار کمدی رمانتیک سبک و سرراست دارد، ممکن است با تغییر مسیر فیلم غافلگیر شود؛ تماشاگر دیگری، همین ناپایداری را نشانهٔ تمایل اثر به دورشدن از فرمول معمول بداند.
موسیقی و فضای عاطفی موسیقی در شکلدادن به حالوهوای اثر نقش مهمی دارد. بهجای آنکه تنها لحظههای عاشقانه را تزئین کند، به فیلم بافتی گرم و کمی نوستالژیک میبخشد؛ بافتی که با خیابانهای نمخورده و زندگی ناآرام قهرمان تناسب دارد. این همراهی صوتی کمک میکند جابهجایی میان لحظههای شوخطبعانه و صحنههای اندوهبار طبیعیتر احساس شود، هرچند همیشه نمیتواند از افتادن فیلم به دام تأکید ملودراماتیک جلوگیری کند.
موسیقیهای فیلم نیز از چند اجراکننده و آهنگساز مختلف بهره میبرند و قطعهای از رافا روسو، نویسندهٔ فیلم، در میان آنهاست. فضاسازی فیلم نیز با همین روحیه هماهنگ است: نه لندنِ کارتپستالی، بلکه شهری که در آن شخصیتها در رفتوآمدند، از هم فاصله میگیرند و دوباره به سوی یکدیگر کشیده میشوند.
این محیط، بیش از آنکه پسزمینهای خنثی باشد، حال درونی ویکتور را بازتاب میدهد؛ جهانی که در آن امکان شروع دوباره وجود دارد، اما هیچچیز تضمین نمیکند که این شروع به آرامش بینجامد. جمعبندی «The Man with Rain in His Shoes» فیلمی استوار بر یک فرض خیالانگیز و پرسشی کاملاً انسانی: آیا بازگشت به گذشته ما را به آدم بهتری تبدیل میکند؟
« در چنین بخشهایی، فیلم به ملودرام نزدیک میشود. »
قوتها و کاستیها
پاسخ فیلم نه ساده است و نه کاملاً بیابهام. جذابیت داستان در این است که فرصت دوم را راهحلی جادویی نمیبیند؛ گذشته را میتوان دوباره تجربه کرد، اما نمیتوان آدمهای دیگر را به اجزای یک نقشهٔ شخصی بدل ساخت. از این منظر، قصه بیش از آنکه دربارهٔ بهدستآوردن دوبارهٔ عشق باشد، دربارهٔ فهمیدن محدودیت میل به کنترلکردن آن است.
بازیهای هنسهال و هیدی به رابطهٔ محوری جان میدهند و حضور کروز، هرچند کوتاه، به فضای عاشقانهٔ فیلم رنگ دیگری میافزاید. ایدهٔ بازگشت به گذشته و مسیر متفاوت داستان نیز آن را از یک کمدی عاشقانهٔ کاملاً قابلپیشبینی جدا میکند. در برابر، ملودرام گاه بیش از اندازه پررنگ میشود، سهم برخی شخصیتها محدود میماند و مسیر فیلم ممکن است با انتظار اولیهٔ مخاطب سازگار نباشد.
با وجود این ناهمواریها، اثر لحظههایی از لطافت و امید دارد که در ذهن میمانند؛ نه به این دلیل که وعدهٔ بازگشت بیدردسر به گذشته میدهد، بلکه چون یادآوری میکند هیچ فرصتی برای دوبارهزیستن، جای مسئولیتپذیری در اکنون را نمیگیرد.
« پاسخ فیلم نه ساده است و نه کاملاً بیابهام. »



ثبت دیدگاه