نقد و بررسی
نقد مردی که دن کیشوت را کشت (The Man Who Killed Don Quixote) | 2018
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
رؤیای دیررسِ تری گیلیام «مردی که دن کیشوت را کشت» فیلمی است که از همان آغاز میان دو جهان معلق میماند: جهان روزمرهای که در آن توبی، کارگردانی بدبین و خسته، برای ساخت تبلیغی تجاری تقلا میکند؛ و جهان خیالی کفاش سالخوردهای که خود را دن کیشوت میپندارد. برخورد این دو، صرفاً زمینهای برای ماجراجوییهای عجیب نیست؛ فیلم از آن استفاده میکند تا درباره فاصله میان آرمانگرایی جوانی و واقعگرایی فرسوده بزرگسالی، و نیز درباره مسئولیت هنرمند در قبال آدمهایی که وارد جهان ساختهاش میشوند، پرسشهایی طرح کند.
این اثر اقتباسی آزاد از رمان سروانتس است و از نخستین لحظهها نشان میدهد که قصد بازگویی وفادارانه داستان کلاسیک را ندارد. گیلیام آن را به قلمرو فیلمسازی، شهرت، قدرت و خاطره میکشاند. خود پروژه نیز پیشینهای طولانی و پرمانع داشته است؛ تلاشی که سرانجام پس از سالها به فیلمی با بازی آدام درایور و جاناتان پرایس انجامید.
این تاریخچه، ناخواسته به بخشی از افسانه فیلم تبدیل میشود: اثری درباره رؤیایی دشوار و لجوجانه که ساختهشدنش نیز شبیه نبرد با آسیابهای بادی بوده است. برخورد واقعیت با خیال مهمترین ابزار فیلم، لغزش پیوسته میان واقعیت و خیال است. توبی در ابتدا خود را آدمی عملگرا میبیند؛ کسی که از شور و آرمانهای گذشتهاش فاصله گرفته و اکنون در چارچوب سفارشهای تجاری کار میکند.
اما بازگشت به فیلم دانشجوییاش، او را با تصویری قدیمی از خود و با پیامدهای آن انتخابهای جوانانه روبهرو میسازد. در سوی دیگر، کفاش سالخورده با تمام وجود در نقشی زندگی میکند که دیگران آن را توهم میدانند. فیلم نه مرزی کاملاً روشن میان این دو نگاه میکشد و نه میکوشد هر لحظه ابهام را حل کند؛ آشفتگی ادراک، بخشی از تجربه تماشای آن است.
« گیلیام آن را به قلمرو فیلمسازی، شهرت، قدرت و خاطره میکشاند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این رویکرد در بهترین لحظات، قدرتی رها و خیالانگیز پیدا میکند. اتفاقی عادی ممکن است به صحنهای پرزرقوبرق و نامنتظر بدل شود و منطق واقعگرایانه، ناگهان جای خود را به منطق نمایش و افسانه بدهد. تماشاگر بهجای آنکه فقط از بیرون به خیالات دن کیشوت نگاه کند، به فضای ذهنیای کشیده میشود که در آن قهرمانیکردن و مضحکبودن، گاه همزماناند.
اما همین بازی با ادراک، هرجا بیمهار میشود، پیوند صحنهها را سست میکند و دنبالکردن روایت را دشوار میسازد. آدام درایور و دوگانگی توبی آدام درایور نقش توبی را با انرژیای بازی میکند که میان تکبر، اضطراب و درماندگی در رفتوآمد است. او شخصیت را به کارگردانی تبدیل نمیکند که ناگهان به قهرمانی پاکدل بدل شده باشد؛ توبی از گذشته خود گریخته، به دیگران آسیب رسانده و برای روبهروشدن با نتایج اعمالش آمادگی چندانی ندارد.
جذابیت بازی در همین ناتمامی است: درایور هم خستگی مردی را منتقل میکند که گمان میکند چیزی برای آموختن ندارد، هم آشفتگی کسی را که میفهمد گذشته را نمیتوان با بیاعتنایی محو کرد. جاناتان پرایس نیز در نقش دن کیشوت، به شخصیت هم بُعدی کمیک میدهد و هم هستهای از اندوه و شفقت. بازی او بهسادگی در دام تقلید صرف از شوالیهای خیالی نمیافتد؛ در رفتار پرشور و گاه کودکانهاش، صداقتی دیده میشود که دیگران ممکن است آن را سادهلوحی بخوانند.
این صداقت، در برابر بدبینی توبی تضادی مؤثر میسازد. بااینحال، رابطه این دو همیشه به اندازه ظرفیت بازیگران پرقدرت پیش نمیرود؛ گاهی فیلم بهجای پرداختن به تحول میانشان، شتابزده از موقعیتی عجیب به موقعیتی دیگر میجهد. سینما درباره سینما یکی از لایههای جذاب فیلم، تأمل آن درباره خود فیلمسازی است.
« این رویکرد در بهترین لحظات، قدرتی رها و خیالانگیز پیدا میکند. »
شخصیتها و اجرا
توبی پیشتر در جوانی اثری آرمانخواهانه ساخته، اما فاصلهاش با آن روزگار، پرسش دشوارتری پیش میآورد: آیا نیت خوب برای تبرئه هنرمند کافی است؟ فیلم بهجای ستایش بیقیدوشرط خلاقیت، نشان میدهد که ساختن تصویر و روایت میتواند بر زندگی واقعی دیگران اثر بگذارد. رؤیای هنری، وقتی از آدمهای حاضر در برابر دوربین یا پیرامون فیلم جدا شود، ممکن است به خودفریبی تبدیل شود.
این مضمون، فیلم را از ماجرایی صرفاً سوررئال فراتر میبرد. توبی ناچار است با فیلمی روبهرو شود که زمانی برایش نشانه امید و جسارت بوده، اما اکنون در حافظه دیگران معنایی متفاوت یافته است. در اینجا عنوان اثر نیز طنین استعاری پیدا میکند؛ نه بهعنوان معمایی که باید پاسخ آن را دانست، بلکه همچون پرسشی درباره امکان نابودکردن یک آرمان، یا بدلکردن آن به چیزی که دیگران باید با پیامدهایش زندگی کنند.
فیلم در این زمینه ایدههای پرباری دارد، هرچند بیان آنها گاه بیش از اندازه خودآگاه و اصرارآمیز میشود. تصویر، مکان و رنگوبوی اسپانیا فضای اسپانیایی فیلم به آن بافتی دلنشین و متمایز میبخشد. چشماندازهای روستایی، بناهای کهن و جادههای دورافتاده، صرفاً پسزمینهای زیبا نیستند؛ آنها جهان را آماده میکنند تا افسانه بتواند در دل زندگی روزمره رخنه کند.
فیلم از تضاد میان مکانهای واقعی و رخدادهای نامحتمل سود میبرد: منظرهای ملموس، در برابر کنشی که گویی از دل داستانی کهن بیرون آمده است. تصویرپردازی نیز در هماهنگی با این نگرش، گاه پرجنبوجوش و خیالپردازانه است. گیلیام به ترکیببندیهای پراغراق و قابهایی علاقه دارد که بهجای پنهانکردن ساختگیبودن جهان، آن را به نمایش میگذارند.
« رؤیای هنری، وقتی از آدمهای حاضر در برابر دوربین یا پیرامون فیلم جدا شود، ممکن است به خودفریبی تبدیل شود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این صراحت، در لحظات موفق، فیلم را تماشایی و سرزنده میکند. برخی تصاویر چنان از منطق معمول فاصله میگیرند که بهتنهایی در ذهن میمانند و گواهی بر تخیل بصری سازندگاناند. با این همه، زیبایی بصری همیشه نمیتواند ضعف پیوند روایی را جبران کند؛ تصویر چشمگیر، اگر در خدمت مسیری روشن نباشد، گاهی تنها به توقفی زیبا در دل روایتی پراکنده تبدیل میشود.
طنز و مسئله لحن طنز فیلم از برخورد جدیت شخصیتها با پوچی موقعیتها زاده میشود. دن کیشوت با ایمانی کامل به جهانی مینگرد که دیگران آن را بازی یا نمایش میدانند، و توبی نیز در برابر آشوبی قرار میگیرد که نمیتواند با ابزارهای حرفهای و حسابگرانه مهارش کند. بعضی لحظهها از این تضاد خندهای طبیعی میسازند؛ خندهای که نه صرفاً تمسخر پیرمرد است و نه تأیید ساده خیال او.
فیلم در این لحظات به همان انرژی بازیگوشی میرسد که برای چنین اقتباسی ضروری است. مشکل آنجاست که لحن اثر همیشه این تعادل را حفظ نمیکند. گاهی طنز به هجو تند و نمایش بیپرده موقعیتها متمایل میشود و اندکی بعد، فیلم انتظار دارد همان صحنهها حامل اندوه یا تأمل اخلاقی باشند. این جابهجایی میتواند جذاب باشد، اما در مواردی بهجای پیچیدهکردن احساس، آن را پراکنده میکند.
تماشاگر ممکن است نداند باید موقعیتی را جدی بگیرد، از آن بخندد، یا صرفاً از آشفتگیاش عبور کند. این ناهماهنگی، بخشی از هویت سرکش فیلم است، اما همزمان یکی از محدودیتهای اصلی آن نیز به شمار میآید. ریتم و آشفتگی روایت فیلم در بخشهایی چنان مشتاق نمایش ایده بعدی است که فرصت کافی برای جاافتادن ایده پیشین نمیدهد.
« این صراحت، در لحظات موفق، فیلم را تماشایی و سرزنده میکند. »
قوتها و کاستیها
تغییر مسیرهای ناگهانی و آمیختن خاطره، خیال و واقعیت، میتوانند حس سرگردانی شخصیتها را به تماشاگر منتقل کنند؛ بااینحال، این سرگردانی در تمام لحظات به تجربهای معنادار تبدیل نمیشود. گاه روایت نه بهخاطر پیچیدگی سنجیده، بلکه بهسبب پراکندگی درونی مبهم به نظر میرسد. در چنین بخشهایی، دشوار است فهمید کدام جزئیات قرار است در خدمت تحول شخصیتها باشند و کدامیک فقط بخشی از ولع فیلم برای اغراق و غریبنماییاند.
ریتم نیز از همین مسئله آسیب میبیند. زمان فیلم به آن اجازه میدهد ایدههایش را بسط دهد، اما همیشه انتخاب نمیکند که چه چیزی را باید گسترش داد و چه چیزی را باید کوتاه کرد. در نتیجه، بعضی بخشها کشدار میشوند و برخی ایدههای جذاب، پیش از آنکه عمق پیدا کنند، کنار گذاشته میشوند. این همان تناقضی است که در سراسر اثر حضور دارد: تخیل فراوان، اما مهار روایی نابرابر؛ لحظههای درخشان، اما فاصلههایی که تمرکز تماشاگر را فرسوده میکنند.
جمعبندی «مردی که دن کیشوت را کشت» فیلمی نابرابر، اما صاحب تخیل و جسارت است؛ اثری که میخواهد درباره قدرت رؤیا، مسئولیت هنرمند، حافظه و دشواری زیستن در جهانی واقعگرا سخن بگوید، بیآنکه خود را به روایتی منظم و رام محدود کند. بازیهای آدام درایور و جاناتان پرایس، حالوهوای اسپانیایی و چند تصویر ماندگار، به آن نیرویی میبخشند که نمیتوان نادیده گرفت.
در مقابل، روایت پراکنده، ریتم کشدار و نوسان لحن مانع میشوند که همه ظرفیتهایش به تجربهای یکپارچه بدل شود. این فیلم شاید بهترین نمونه از تواناییهای گیلیام نباشد، اما شکست سادهای هم نیست. بیشتر شبیه رؤیایی پرزرقوبرق و ناسازگار است که بخشی از جذابیتش در همان نقصهای آشکار نهفته است.
« گاه روایت نه بهخاطر پیچیدگی سنجیده، بلکه بهسبب پراکندگی درونی مبهم به نظر میرسد. »
جمعبندی
برای تماشاگرانی که از سینمای آشفته، خودآگاه و خیالپردازانه استقبال میکنند، میتواند تجربهای خاص باشد؛ برای کسانی که انسجام روایی و ریتم کنترلشده را در اولویت میگذارند، احتمالاً آزمونی برای صبر خواهد بود.



ثبت دیدگاه