نقد و بررسی
نقد The Magnificent Seven | 2016
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به غربی آشنا «هفت دلاور» ساختهٔ آنتوان فوکوا، از همان آغاز بر زمینی بنا میشود که سینمای وسترن بارها پیموده است: شهری کوچک زیر سلطهٔ مردی زورگو، مردمی بیپناه، و گروهی مسلح که برای مقابله با نیرویی نابرابر گرد هم میآیند. بارتولومیو بوگ، سرمایهداری طماع که چشم به طلا و زمینهای رز کریک دوخته، با خشونت بر شهر حکم میراند.
اما کالن و دیگر اهالی، سام چیزولم را برای یاری میخوانند؛ مردی که هفت تیرانداز نامتجانس را برای دفاع از شهر کنار هم میآورد. فیلم خط داستانی خود را پیچیده نمیکند و از همان ابتدا روشن میسازد که مسئله چیست و قهرمانان در برابر چه نیرویی ایستادهاند. سادگی این طرح هم نقطهٔ قوت فیلم است و هم مرز آن.
روایت بیدرنگ وارد ماجرا میشود و بهجای آنکه تماشاگر را میان شاخههای فرعی سرگردان کند، انرژی خود را صرف گردآوردن گروه و آمادهسازی رویارویی میکند. در عوض، قصه کمتر مجال مییابد از الگوی شناختهشدهٔ وسترن فاصله بگیرد یا به کشمکشهای اخلاقی و اجتماعی خود لایهای تازه بیفزاید. «هفت دلاور» بیش از آنکه در پی بازتعریف این الگو باشد، میخواهد آن را با ضرباهنگ و آرایش بازیگران تازه دوباره به حرکت درآورد.
میراثی سنگین و انتخابی روشن داستان فیلم بهواسطهٔ نسخهٔ سال ۱۹۶۰ و پیش از آن، «هفت سامورایی» آکیرا کوروساوا، تاریخی طولانی دارد. چنین میراثی هم منبعی برای الهام است و هم معیاری دشوار برای سنجش. نسخهٔ ۲۰۱۶ نمیکوشد آن گذشته را انکار کند؛ برعکس، بهروشنی بر جذابیت گروهی از جنگجویان که برای دفاع از مردمی عادی متحد میشوند تکیه دارد.
« بارتولومیو بوگ، سرمایهداری طماع که چشم به طلا و زمینهای رز کریک دوخته، با خشونت بر شهر حکم میراند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
آنچه تغییر میکند، لحن و بافت اجرایی است: فیلم بهجای تأمل طولانی بر دشواری دفاع از جامعهای کوچک، سویهٔ سرگرمکننده و پرتحرک ماجرا را برجسته میکند. این انتخاب، اثری خوشتماشا پدید میآورد، اما گاه به قیمت کاهش عمق تمام میشود. موقعیتهای آشنا چنان سریع به سوی رویارویی نهایی حرکت میکنند که فرصت چندانی برای آزمودن معنای قهرمانی، خشونت یا مسئولیت جمعی باقی نمیماند.
فیلم به میراث خود ادای احترام میکند، ولی کمتر میکوشد با آن وارد گفتوگویی جدی شود. نتیجه، وسترنی است که هویت مستقلش را بیشتر از طریق بازیها، چهرهها و صحنههای اکشن میسازد تا از راه دگرگونی بنیادین قصه. گروهی نامتجانس، جذابیتی جمعی یکی از مهمترین امتیازهای فیلم، ترکیب بازیگران آن است.
دنزل واشینگتن در نقش سام چیزولم حضوری آرام و مسلط دارد؛ او رهبر گروه را نه با پرگویی، بلکه با اطمینان رفتاری و خونسردیاش تعریف میکند. شخصیتش مرکز ثقل روایت است، اما فیلم نمیکوشد همهٔ توجه را به او محدود کند. در کنار او، کریس پرت در نقش جاش فارادی با شوخطبعی و سبکبالی، به گروه نیرویی متفاوت میبخشد.
حضور او گاه فضا را از سنگینی خشونت میرهاند، هرچند شوخیهایش همیشه به یک اندازه طبیعی در بافت وسترن جا نمیافتند. ایتن هاوک، وینسنت دنآفریو، لی بیونگ-هون، مانوئل گارسیا رولفو و مارتین سنسمایر نیز هرکدام رنگی متمایز به جمع میافزایند. تفاوت شیوهٔ حضورشان به گروه نوعی تنوع دیدنی میدهد: یکی با کمگویی و مهارت، دیگری با تندی و شوخی، و دیگری با وقار و سنگینی.
« این انتخاب، اثری خوشتماشا پدید میآورد، اما گاه به قیمت کاهش عمق تمام میشود. »
شخصیتها و اجرا
لی بیونگ-هون بهویژه از کمترین دیالوگها برای ساختن حضوری نافذ بهره میگیرد. بااینحال، این شخصیتها غالباً بیش از آنکه انسانهایی پیچیده با جهان درونی گسترده باشند، به مجموعهای از ویژگیهای زودشناختنی و جذاب شباهت دارند. فیلم در معرفی آنان موفقتر از پرداختن به گذشته و انگیزههایشان است.
قهرمانان و مسئلهٔ انگیزه در آغاز، گروه برای پول و منفعتی روشن به مأموریت نزدیک میشود؛ اما هرچه خطر و مسئولیت در برابر اهالی شهر برجستهتر میشود، معنای حضورشان نیز تغییر میکند. این دگرگونی، هستهٔ اخلاقی قصه را میسازد: آیا مردانی که زندگی خود را با اسلحه و معامله گذراندهاند، میتوانند چیزی را فراتر از سود شخصی پاس بدارند؟
فیلم پاسخ را بیش از آنکه در گفتوگوهای نظری بجوید، در رفتار و انتخابهای قهرمانان نشان میدهد. بااینحال، گذار از مزدوری به تعهد گاه سریع و کممقدمه احساس میشود. برخی از شخصیتها نشانههایی از زخمها، شکستها یا باورهای پیشین خود بروز میدهند، اما این نشانهها بهندرت به مسیرهای روایی پرورده تبدیل میشوند.
ازاینرو، تغییر درونی گروه برای تماشاگر قابلفهم است، اما همیشه از نظر عاطفی به اندازهٔ کافی ژرف نمیشود. فیلم بهجای آنکه برای هر عضو فرصتی مستقل فراهم کند، غالباً با لحظههای کوتاه و چند کنش مؤثر او را به یادماندنی میسازد. شرارت بیپرده و زمینهٔ اجتماعی بارتولومیو بوگ، با بازی پیتر سارسگارد، چهرهای آشکارا تهدیدکننده است.
« لی بیونگ-هون بهویژه از کمترین دیالوگها برای ساختن حضوری نافذ بهره میگیرد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
او قدرت اقتصادی را با خشونت مستقیم پیوند میزند و شهر را نه جامعهای زنده، بلکه مانعی بر سر راه منافع خود میبیند. در این معنا، فیلم تصویری سرراست از زورگویی سرمایه و همراهی آن با نیروی مسلح عرضه میکند. بوگ در برابر قهرمانانی قرار میگیرد که در آغاز هم چندان به نظم اجتماعی تعلق ندارند؛ اما وقتی زندگی اهالی به خطر میافتد، توانایی آنان در استفاده از خشونت به دفاع از دیگران جهت مییابد.
سادهبودن شخصیت بوگ، پیام داستان را روشن میکند، ولی از پیچیدگی آن میکاهد. او کمتر از آنکه شخصیتی با تناقضها و محاسبات چندسویه باشد، نماد شرارتی است که باید متوقف شود. همین بیپردهبودن، برای پیشبرد ماجرایی ماجراجویانه کارآمد است، اما کشمکش را از بحثی پیچیده دربارهٔ قدرت و مالکیت دور میکند.
فیلم بیشتر به نمایش پیامدهای ستم میپردازد تا بررسی سازوکارهایی که آن را ممکن میسازند. در نتیجه، مسئلهٔ اجتماعی قصه قابلتشخیص است، اما به لایهای عمیق و چندوجهی گسترش نمییابد. تصویر، صدا و نبرد نهایی فیلم در طراحی جهان بصری خود از عناصر آشنای وسترن بهره میگیرد: چشماندازهای باز، شهرکی که هم پناهگاه است و هم میدان خطر، و قابهایی که انسان را در برابر پهنهٔ خشن محیط قرار میدهند.
تصویرها به ماجرا شکوه و وسعت میدهند، بیآنکه جهان فیلم را به منظرهای صرف بدل کنند. موسیقی پرشور نیز بر حس ماجراجویی میافزاید و بهویژه در لحظههایی که گروه در آستانهٔ اقدام قرار میگیرد، نیروی عاطفی صحنه را بالا میبرد. اوج فیلم، نبرد پایانی است؛ صحنهای طولانی و پرتحرک که با جابهجایی مداوم نیروها و تغییر موقعیتها، سعی میکند تماشاگر را درگیر نگه دارد.
« در این معنا، فیلم تصویری سرراست از زورگویی سرمایه و همراهی آن با نیروی مسلح عرضه میکند. »
قوتها و کاستیها
طراحی اکشن در این بخش جسورانه و سرگرمکننده است و به هر یک از هفت تیرانداز فرصتی برای نشاندادن مهارتش میدهد. در عین حال، اغراق در میزان خشونت، مهمات و انفجارها گاه منطق واقعگرایانهٔ صحنه را به حاشیه میراند. فیلم در چنین لحظههایی بیش از باورپذیری، به هیجان و شکوه تماشایی اولویت میدهد؛ انتخابی که با لحن پرانرژی اثر سازگار است، اما ممکن است برای مخاطبی که انتظار وسترنی زمینیتر دارد، زیادهروانه جلوه کند.
ریتم و محدودیتهای روایت روایت در آغاز چابک است؛ وضعیت شهر و مأموریت قهرمانان را زود روشن میکند و سپس به گردآوری گروه و آمادهسازی برای رویارویی میپردازد. این وضوح، تماشای فیلم را آسان میکند و به آن نیروی پیشبرنده میدهد. اما در میانه، ریتم گاه افت میکند. بخشی از گفتوگوها وظیفهٔ انتقال اطلاعات دارند، بیآنکه همیشه به شناخت عمیقتر شخصیتها یا شکلگیری رابطهای تازه میان آنان بینجامند.
از سوی دیگر، تکرار برخی انتظارها و آمادهسازیها باعث میشود مسیر داستان بیش از اندازه قابلپیشبینی بماند. همین محدودیت در پرداخت گروه نیز دیده میشود. فیلم میخواهد هفت شخصیت را در زمانی نهچندان گسترده به مخاطب معرفی کند؛ بنابراین شماری از آنان بیشتر با یک خصلت، مهارت یا لحظهٔ نمایشی شناخته میشوند تا با مسیری دراماتیک کامل.
این کاستی مانع از آن نیست که گروه جذاب باشد، اما پیوند عاطفی تماشاگر با بعضی از اعضا را محدود میکند. اثر در ساختن جمعی دوستداشتنی و تماشایی موفقتر از ساختن هفت زندگی مستقل و پرجزئیات است. جمعبندی «هفت دلاور» وسترنی خوشساخت و پرتحرک است که نیروی اصلی خود را از بازیگران پرانرژی، گروه نامتجانس قهرمانان و نبردی پایانی میگیرد که بهدرستی نقطهٔ اوج فیلم است.
« طراحی اکشن در این بخش جسورانه و سرگرمکننده است و به هر یک از هفت تیرانداز فرصتی برای نشاندادن مهارتش میدهد. »
جمعبندی
قصهٔ آشنا و روشن آن باعث میشود هدف قهرمانان از همان ابتدا قابلدرک باشد و تماشاگر بیدردسر وارد ماجرا شود. در مقابل، پرداخت کمعمق گذشته و انگیزههای بیشتر شخصیتها، شرارت ساده و بیپردهٔ بوگ و افتوخیز ریتم، مانع از آن میشود که اثر به درامی پیچیدهتر از یک ماجرای وسترنی سرگرمکننده بدل شود.
فیلم نه میخواهد راز بزرگی دربارهٔ غرب وحشی آشکار کند و نه از الگوی دیرپای داستانش فاصلهای بنیادی میگیرد. دستاوردش در عوض، بازآفرینی پرشوری از جمعشدن بیگانگان برای دفاع از مردمی بیدفاع است؛ روایتی دربارهٔ این امکان که آدمهایی با گذشتههای متفاوت، در لحظهٔ نیاز به مسئولیتی مشترک تن دهند.
این سادگی هم محدودیت اثر است و هم بخشی از لذت تماشای آن.
« قصهٔ آشنا و روشن آن باعث میشود هدف قهرمانان از همان ابتدا قابلدرک باشد و تماشاگر بیدردسر وارد ماجرا شود. »



ثبت دیدگاه