نقد و بررسی
نقد عاشقان مونپارناس (The Lovers of Montparnasse) | 1958
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
مونپارناس؛ جغرافیای یک فرسایش «The Lovers of Montparnasse» بیش از آنکه شرحی جامع از زندگی آمِدئو مودیلیانی باشد، پرترهای فشرده از واپسین دورهٔ زیست اوست؛ دورهای که در آن عشق، هنر و معاش، نه سه قلمرو جداگانه، بلکه نیروهایی درهمتنیده و گاه متخاصماند. محلهٔ مونپارناس در فیلم فقط پسزمینهای تاریخی نیست: جهان کوچکی است که در آن کافهها و کارگاهها، معاشرتهای هنرمندانه و تنگنای اقتصادی کنار هم قرار میگیرند.
این فضا هم وعدهٔ آزادی میدهد و هم بیرحمانه نشان میدهد که آزادیِ بیپشتوانه چه بهایی دارد. فیلم با تکیه بر زندگی هنرمندی که هنوز در زمان حیاتش از کامیابی و امنیت محروم است، پرسشی آشنا اما همچنان تکاندهنده پیش میکشد: آیا رنج، شرط آفرینش است یا جامعه از رنج هنرمند بهره میبرد و سپس آن را به افسانه بدل میکند؟
پاسخ اثر ساده و تسلیبخش نیست. مونپارناس در نگاه ژاک بکر نه صحنهٔ باشکوه تولد نبوغ، بلکه مکانی است که استعداد در آن باید برای زندهماندن بجنگد. روایت عشق در سایهٔ نابرابری رابطهٔ مودیلیانی و ژان، نیروی عاطفی اصلی فیلم است، اما روایت آن را به قصهای رمانتیک و آرام فرو نمیکاهد. تفاوت طبقاتی، مخالفت خانوادهٔ ژان و قطع حمایت مالی، عشق را از حریم خصوصی بیرون میکشند و آن را به مسئلهای عملی تبدیل میکنند: چگونه میتوان در کنار دیگری ماند، وقتی امنیت و آسایش از همان آغاز پشتوانهٔ این پیوند نیست؟
فیلم در اینجا هوشمندانه از آرمانگرایی بیدردسر فاصله میگیرد. مهر میان دو شخصیت واقعی است، اما واقعیت بیرونی پیوسته آن را میآزماید. در کنار ژان، حضور بئاتریس نیز به جهان عاطفی مودیلیانی بُعدی پیچیدهتر میدهد. زنان فیلم صرفاً شاهدان رنج مرد هنرمند نیستند؛ هر یک با خواست، داوری و تواناییهای خود وارد رابطه میشوند.
« این فضا هم وعدهٔ آزادی میدهد و هم بیرحمانه نشان میدهد که آزادیِ بیپشتوانه چه بهایی دارد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
بااینحال، مرکز ثقل روایت همچنان مودیلیانی است و این انتخاب گاه مجال چندانی برای استقلال درونی شخصیتهای زن باقی نمیگذارد. از همین رو، فیلم در نمایش مهر و وابستگی اثرگذار است، اما تصویر روابطش را نمیتوان بیتأمل پذیرفت: عشق در اینجا هم پناه است و هم منبع فشار. مودیلیانی؛ نبوغی دشوار برای دوستداشتن یکی از انتخابهای مهم فیلم آن است که مودیلیانی را قدیسِ رنجکشیده یا قربانیِ بیعیبونقص نمیسازد.
او آشفته، تندخو و در لحظاتی فرساینده است؛ گاه رفتارش چنان خودمحورانه جلوه میکند که همدلی با او آسان نیست. این دشواری، نقصی در شخصیتپردازی نیست، بلکه بخشی از کشمکش اثر است: تماشاگر باید هنرمند را نه بهسبب اسطورهای که بعدها پیرامون نامش ساخته میشود، بلکه در رفتارهای متناقض و هزینههایی که به اطرافیان تحمیل میکند ببیند.
بااینهمه، فیلم در همهٔ لحظات از این خطر نمیگریزد که آشفتگی و خودویرانگری را با نشانههای آشنای «هنرمند نابغه» پیوند بزند. در بعضی بخشها، رنج و بیسامانی چنان در مرکز تصویر قرار میگیرند که شخصیت به مجموعهای از خصلتهای تراژیک نزدیک میشود. آنچه اثر را از ستایش سادهٔ این الگو دور میکند، بازی ژرار فیلیپ است: او به مودیلیانی جذابیت میبخشد، بیآنکه تلخی و دشواریاش را کاملاً محو کند.
همین دوگانگی باعث میشود شخصیت بهتدریج در ذهن بنشیند؛ نه چون همیشه دوستداشتنی است، بلکه چون پیوسته در حال گریز از تصویری ثابت از خود است. هنر در برابر بازار تضاد میان آفرینش هنری و نیاز به فروش، یکی از دقیقترین محورهای فیلم است. مودیلیانی میکوشد آثارش را عرضه کند، اما ارزش هنری بهتنهایی ضامن درآمد یا پذیرش نیست.
« او آشفته، تندخو و در لحظاتی فرساینده است؛ گاه رفتارش چنان خودمحورانه جلوه میکند که همدلی با او آسان نیست. »
شخصیتها و اجرا
گالری و خریدار، بهجای آنکه بیطرفانه میان اثر و مخاطب میانجی شوند، بخشی از مناسبات قدرتاند؛ مناسباتی که اثر را به کالا، هنرمند را به موضوع معامله و حتی چهرهٔ نزدیکان او را به ابزار تبلیغاتی تبدیل میکنند. فیلم از این موقعیتها نتیجهای سرراست نمیگیرد که بازار همیشه فاسد و هنرمند همیشه پاک است.
کشمکش پیچیدهتر است: مودیلیانی برای زیستن به پول نیاز دارد، اما هر راهی که بتواند پول فراهم کند ممکن است با کرامت شخصی و نگاه هنری او ناسازگار شود. این تعارض، هنر را از قلمرو انتزاعی زیبایی به میدان روزمرهٔ انتخابها میآورد. نقاشی در فیلم فقط آن چیزی نیست که بر بوم نقش میبندد؛ همچنین نیرویی است که زمان، سلامت و رابطههای هنرمند را شکل میدهد.
کارگردانی و فضای بصری ژاک بکر فضای فیلم را با خویشتنداری میسازد. بهجای آنکه زندگی بوهمی پاریس را به منظرهای پرزرقوبرق و نوستالژیک تبدیل کند، بر فرسودگی و ناامنی آن تأکید دارد. کافهها و محلهای رفتوآمد گاه جان میگیرند، اما این سرزندگی راه گریزی از تنگنای زندگی نیست؛ بیشتر تضادی است با فقر و بیماریای که آرامآرام عرصهٔ انتخاب را محدود میکند.
فیلم در ثبت این فرسایش، از جلوهگری فاصله میگیرد و اجازه میدهد تلخی موقعیت از دل صحنهها پدیدار شود. تأثیر عاطفی اثر همچنین با تاریخ شکلگیری آن پیوند دارد: پروژه در آغاز به مکس اوفولس سپرده شده بود و پس از مرگ او، بکر آن را به پایان رساند. این مسیر تولید، بهخودیخود معنای فیلم را تعیین نمیکند، اما آگاهی از آن میتواند بر تماشای اثر سایه بیفکند؛ گویی فیلم نیز، در کنار موضوعش، نشانی از کاری ناتمام و فرصتی ازدسترفته را با خود حمل میکند.
« فیلم از این موقعیتها نتیجهای سرراست نمیگیرد که بازار همیشه فاسد و هنرمند همیشه پاک است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بااینحال، حاصل نهایی را باید اثر بکر دانست: روایتی که بیش از نمایش پرشور و نمایشیِ سقوط، به نظارهٔ تدریجی آن گرایش دارد. ریتم و سنگینی روایت کندی فیلم هم بخشی از زبان آن است و هم محدودیتش. روایت با شتاب به سوی رخدادهای بزرگ نمیرود؛ درنگ میکند، به وضعیتهای تکرارشونده بازمیگردد و فرصت میدهد ناکامیهای کوچک به وزنی انباشته بدل شوند.
این ریتم با زندگی شخصیت اصلی تناسب دارد: بنبست نه یک حادثهٔ ناگهانی، بلکه حاصل فرسودهشدن تدریجی امید، سلامت و امکانهای عملی است. اما همین انتخاب گاهی به طولانیشدن صحنهها و یکنواختی عاطفی میانجامد. فضای گرفتهٔ اثر چنان پایدار میماند که مخاطب کمتر مجال تنفس پیدا میکند و بعضی لحظات بیش از آنکه لایهٔ تازهای به شخصیت یا مضمون بیفزایند، بر اندوه موجود تأکید میکنند.
بهویژه برای تماشاگری که انتظار روایتی پرحادثه یا تصویری دلپذیر از زندگی هنری پاریس دارد، فیلم ممکن است خستهکننده باشد. بااینحال، این کندی را نمیتوان صرفاً لغزش دانست؛ بخشی از آن میکوشد تجربهٔ زمانِ فرساینده را به خودِ فرم منتقل کند. بازیها و حضور بازیگران ژرار فیلیپ ستون اصلی فیلم است.
اجرای او از آن رو گیرایی دارد که مودیلیانی را در یک حالت عاطفی نگه نمیدارد: جذابیت و خشونت، شوخطبعی و درماندگی، ارادهٔ هنری و بیاعتنایی به خویشتن در چهره و رفتار او کنار هم مینشینند. این بازی سبب میشود تماشاگر، حتی وقتی از شخصیت فاصله میگیرد، همچنان پیگیر او بماند. فیلیپ بهجای آنکه فقط نشانههای بیرونی رنج را عرضه کند، کشاکشی درونی را مجسم میسازد؛ کشاکشی که پیروزی روشنی ندارد.
« ریتم و سنگینی روایت کندی فیلم هم بخشی از زبان آن است و هم محدودیتش. »
قوتها و کاستیها
آنوک امه در نقش ژان وقار و حساسیتی به فیلم میآورد که با تلاطم مودیلیانی تضاد دارد، و لیلی پالمر نیز به بئاتریس حضوری مستقل و متمایز میبخشد. این سه بازیگر، فضای عاطفی فیلم را از یکصدایی دور میکنند. در کنار آنان، بازیگران نقشهای فرعی به ملموسشدن جهان مونپارناس کمک میکنند: جهانی که در آن هنرمند تنها نیست، اما حضور دیگران نیز لزوماً به معنای نجات او نیست.
جمعبندی «The Lovers of Montparnasse» فیلمی است دربارهٔ فاصلهٔ میان ارزش و کامیابی، میان عشق و امکانهای مادی، و میان تصویر باشکوه هنرمند و آدم دشواری که در زندگی روزمره وجود دارد. قوت اصلی آن در بازی ژرار فیلیپ، پرهیز نسبی از قهرمانسازی و ساختن فضایی است که فقر و بیماری را نه حاشیه، بلکه بخشی از تجربهٔ زیستهٔ شخصیت میداند.
در سوی دیگر، ریتم کند و تیرگی مداوم میتوانند تماشای آن را فرساینده کنند، و رفتار مودیلیانی نیز همیشه راه همدلی را هموار نمیسازد. این اثر بیش از آنکه سرگرمیای سبک یا ستایشنامهای از نبوغ باشد، دعوتی است به تماشای هنرمندی که در برابر زمان، جامعه و ضعفهای خود قرار گرفته است. فیلم ممکن است بیش از آنکه لذتبخش باشد، تحسینبرانگیز بماند؛ اما اندوه آرام و نگاه بیپیرایهاش به بهای آفرینش، مدتها پس از پایان تماشا نیز در ذهن ادامه مییابد.
« این سه بازیگر، فضای عاطفی فیلم را از یکصدایی دور میکنند. »
ثبت دیدگاه