نقد و بررسی
نقد The Lost World: Jurassic Park | 1997
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به جهانی آشنا و تیرهتر «The Lost World: Jurassic Park» دنبالهای است که از همان ابتدا میداند تکرار شگفتیِ فیلم نخست ممکن نیست؛ پس بهجای آنکه صرفاً همان تجربه را با دایناسورهای بیشتر بازسازی کند، جهانش را خشنتر و بدبینانهتر میسازد. چهار سال پس از فاجعهٔ پارک، ایان مالکوم بار دیگر به قلمرو مهندسی ژنتیک بازمیگردد؛ این بار برای یافتن سارا هاردینگ و رویارویی با جزیرهای که دایناسورها در آن، دور از نظارت انسانی، به زیست خود ادامه دادهاند.
این زمینه، فیلم را از خیالپردازیِ «دیدن موجودات منقرضشده» به پرسشی اخلاقیتر میکشاند: انسان با موجوداتی که خود آفریده، چه مسئولیتی دارد؟ استیون اسپیلبرگ در این قسمت، بهجای تکیه بر حس کشف و شگفتیِ فیلم نخست، بر اضطراب و تهدید متمرکز میشود. طبیعت دیگر منظرهای تماشایی نیست که انسان از فاصلهای امن به آن بنگرد؛ قلمرویی است که حضور انسان در آن، هم نابجا و هم خطرناک به نظر میرسد.
همین تغییر لحن، هویت مستقل فیلم را شکل میدهد، هرچند گاه آن را از تعادل روایی دور میکند. جزیره بهمثابه نیرویی زنده یکی از دستاوردهای مهم فیلم، فضاسازی جنگلی آن است. باران، گلولای، شاخوبرگ انبوه و دید محدود، محیطی میسازند که در آن خطر میتواند هر لحظه از دل تاریکی یا پوشش گیاهی بیرون بجهد.
« استیون اسپیلبرگ در این قسمت، بهجای تکیه بر حس کشف و شگفتیِ فیلم نخست، بر اضطراب و تهدید متمرکز میشود. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
جنگل صرفاً پسزمینهٔ ماجرا نیست؛ نیرویی فعال است که قواعد خودش را دارد و انسانها را وادار میکند با ناآگاهی و آسیبپذیری خویش روبهرو شوند. در این فضا، حتی لحظههای سکوت نیز بار تهدید دارند. فیلم در طراحی تعلیق از پنهانکاری بهره میگیرد: پیش از آنکه جانوران را بهتمامی نشان دهد، حضورشان را از راه صدا، حرکتهای مبهم یا واکنش انسانها محسوس میکند.
این روش، در صحنههای پرتنش نتیجهبخش است و تماشاگر را به مشارکت در انتظار وادار میکند. بااینحال، فیلم در همهٔ لحظهها به یک اندازه از این ظرفیت استفاده نمیکند؛ گاهی مکثها و جابهجاییهای روایی بیش از آنکه بر اضطراب بیفزایند، جریان داستان را کند میکنند. دایناسورها و دستاوردهای فنی جلوههای ویژه از نقاط قوت آشکار اثرند.
ترکیب جانوران مکانیکی و تصاویر رایانهای، به دایناسورها وزنی جسمانی میدهد و سبب میشود حضورشان در قاب باورپذیر بماند. حرکت، اندازه و واکنش آنها به محیط، بیش از آنکه یادآور نمایش فنی باشد، حس رویارویی با موجودی زنده را ایجاد میکند. طراحی صحنهها نیز به این باورپذیری کمک میکند: آدمها در برابر جانوران نه قهرمانانی مسلط، بلکه بدنهایی کوچک و شکنندهاند.
« در این فضا، حتی لحظههای سکوت نیز بار تهدید دارند. »
شخصیتها و اجرا
اهمیت این جلوهها فقط در جزئیات فنی خلاصه نمیشود. فیلم از آنها برای شکلدادن به مقیاس خطر استفاده میکند؛ در یک سوی قاب، انسانهایی گرفتار تصمیمهای خود قرار دارند و در سوی دیگر، موجوداتی که به منطق مستقل زیستیشان عمل میکنند. دایناسورها در این نگاه، شرورانی با قصد و نقشه نیستند.
آنها حیواناند، و همین بیاعتناییشان به ارزشها و ترسهای انسانی، خطر را عینیتر میکند. البته تراکم صحنههای حادثهمحور گاهی فرصت تأمل در معنای این رابطه را میگیرد و جانوران را بیشتر به ابزار هیجان بدل میسازد تا مرکز یک بحث اخلاقی. انسانها میان مشاهده و بهرهکشی تقابل اصلی فیلم میان دو نگرش شکل میگیرد: گروهی میخواهد دایناسورها را مشاهده و مستند کند؛ گروهی دیگر در پی بهرهبرداری از آنهاست.
این دوگانگی، خط فکریِ نیرومندی به داستان میدهد و ادامهٔ پرسشهای مجموعه دربارهٔ غرور علمی، سودجویی و توهم کنترل است. انسانها جزیره را عرصهای برای تحقق طرحهای خود میپندارند، اما هر طرحی که نادیدهگرفتن طبیعت را بر پایهٔ خود قرار دهد، از آغاز شکننده است. ایان مالکوم، با شوخطبعی خشک و بدبینی آشنایش، همچنان صدای تردید در برابر خوشبینی مهارناپذیر است.
« اهمیت این جلوهها فقط در جزئیات فنی خلاصه نمیشود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
جف گلدبلوم به او حضوری کاریزماتیک میبخشد؛ بااینحال، فیلم در پرداخت شخصیتهای پیرامون او یکدست نیست. سارا هاردینگ از نظر حرفهای و اخلاقی ظرفیت جالبی دارد، اما فیلم همیشه به اندازهٔ کافی به انگیزهها و پیچیدگیهایش نمیپردازد. برخی شخصیتهای فرعی نیز بیش از آنکه مسیر تحول مستقلی داشته باشند، در خدمت پیشبرد خطرها و کنشها قرار میگیرند.
در نتیجه، جهان فیلم از نظر بصری غنیتر از جهان عاطفیِ شخصیتهایش به نظر میرسد. کنش، موسیقی و ریتم موسیقی جان ویلیامز با انرژی و شکوهی آشنا، میان ماجراجویی و تهدید پل میزند. در بخشهایی، موسیقی به تصویر وسعت میبخشد و حس حرکت را تقویت میکند؛ در بخشهای دیگر، ریتم تندتر و ضرباهنگ کوبهای، صحنهها را به سوی تعلیق میرانند.
این همراهی، بهویژه هنگامی اثرگذار است که فیلم از نمایش مستقیم خطر پرهیز میکند و اجازه میدهد صدا و انتظار، بار اصلی هیجان را به دوش بکشند. طراحی اکشن نیز توانایی چشمگیر اسپیلبرگ را در سازماندادن به فضا نشان میدهد. او اغلب خطر را در نسبت با محیط تعریف میکند: فاصلهها، ارتفاعها، پناهگاههای موقت و راههای فرار، در شکلگیری تنش نقش دارند.
« جف گلدبلوم به او حضوری کاریزماتیک میبخشد؛ بااینحال، فیلم در پرداخت شخصیتهای پیرامون او یکدست نیست. »
قوتها و کاستیها
بااینهمه، ریتم فیلم کاملاً هموار نیست. بخشهایی از روایت با شتاب و حادثه پیش میروند، اما قسمتهایی دیگر در توقفهای طولانی یا جابهجاییهای داستانی پراکنده میشوند. این ناهمترازی سبب میشود تجربهٔ تماشای فیلم گاه موجی از هیجان و گاه مکثی کمثمر باشد. منطق روایی و بهای تعلیق بخشی از تعلیق بر تصمیمهایی استوار است که شخصیتها در شرایط بحرانی میگیرند؛ اما همهٔ این تصمیمها به یک اندازه قانعکننده نیستند.
گاه شخصیتها اطلاعاتی را نادیده میگیرند یا راهی را انتخاب میکنند که بیشتر برای رسیدن به صحنهٔ بعدی لازم است تا برای منطق درونی داستان. این لغزشها بهخصوص هنگامی به چشم میآیند که فیلم از تماشاگر میخواهد خطر را جدی بگیرد، اما رفتار آدمها خودْ خطر را بیدلیل تشدید میکند. بااینحال، این ضعفها تمام اثر را از کار نمیاندازند.
تعلیق بصری، طراحی موقعیتها و حضور مداوم محیط تهدیدآمیز، در بسیاری از لحظهها نیروی کافی دارند تا از گسستهای روایی عبور کنند. فیلم بیش از آنکه بر استحکام کامل علتومعلولها تکیه کند، از قدرت صحنههای منفرد و تأثیر حسی آنها بهره میبرد. این انتخاب، هم سرچشمهٔ هیجان فیلم است و هم محدودیتش: لحظهها گاه بهیادماندنیتر از پیوندی میشوند که باید آنها را به یک کل منسجم تبدیل کند.
« این ناهمترازی سبب میشود تجربهٔ تماشای فیلم گاه موجی از هیجان و گاه مکثی کمثمر باشد. »
جمعبندی
جمعبندی «The Lost World: Jurassic Park» دنبالهای پرتنش و از نظر بصری نیرومند است که با تغییر لحن، جهانی تیرهتر از قسمت نخست میسازد. جنگلِ انبوه، دایناسورهای باورپذیر، موسیقی پرتحرک و مهارت اسپیلبرگ در طراحی موقعیتهای خطر، آن را به ماجرایی دیدنی بدل میکنند. در سوی دیگر، شخصیتپردازی نابرابر، تصمیمهای گاه ناموجه و ریتم نامتوازن، از انسجام و عمق اثر میکاهند.
فیلم در بهترین لحظههایش یادآوری میکند که طبیعت نه نمایشی برای تماشای انسان است و نه داراییای برای تصرف او. بااینحال، این اندیشه همیشه به اندازهٔ هیجان و حادثه مجال بسط نمییابد. حاصل، اثری سرگرمکننده و خوشساخت است که شاید به کمال قسمت نخست نرسد، اما با فضاسازی تیره و صحنههای پرتعلیق، جایگاهی مستقل در مجموعهٔ «پارک ژوراسیک» پیدا میکند.
« در سوی دیگر، شخصیتپردازی نابرابر، تصمیمهای گاه ناموجه و ریتم نامتوازن، از انسجام و عمق اثر میکاهند. »
ثبت دیدگاه