نقد و بررسی
نقد The Long Day Closes | 1992
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
خاطره بهمثابه شکل روایت «The Long Day Closes» ساختهٔ Terence Davies، بیش از آنکه داستانی با گرهافکنی و فرجامی روشن باشد، کوششی است برای بازسازی تجربهٔ زیسته از درون حافظه. فیلم در لیورپولِ دههٔ پنجاه میگذرد و جهان را از چشم باد، پسری کمحرف و حساس، میبیند؛ اما این جهان نه با ترتیب تقویمی، بلکه با تداعی، صدا و تأثر عاطفی شکل میگیرد.
صحنهها همچون قطعات پراکندهٔ یک خاطره کنار هم مینشینند: خانه، مدرسه، کلیسا، خیابان و سینما، هر یک لحظهای مستقلاند و در پیوندی نامرئی با دیگری معنا مییابند. داویس بهجای آنکه گذشته را بازگو کند، میکوشد کیفیتِ بهیادآوردن آن را به تصویر درآورد. این انتخاب، هم سرچشمهٔ زیبایی فیلم است و هم مانع ورود آسان به آن.
تماشاگر به جای دنبالکردن مسیری رواییِ سرراست، باید در ضرباهنگ ذهنی فیلم شریک شود؛ ضرباهنگی که گاه با یک نگاه، یک نغمه یا گذری کوتاه از نور و سایه تغییر جهت میدهد. فیلم از مخاطب میخواهد بیش از آنکه منتظر «اتفاق بعدی» باشد، به آنچه در لحظه میگذرد گوش بسپارد. کودکی در میان پناه و تهدید جهان باد از دو قطب متضاد ساخته شده است.
در خانه، مهر مادر و حضور خواهر و برادرها فضایی از تعلق و آسودگی میآفرینند؛ بیرون از آن، مدرسه و نظم خشک اجتماعی، با تنهایی و فشار همراهاند. فیلم این تضاد را به رویاروییهای نمایشی و پرهیاهو تبدیل نمیکند. تهدید اغلب در جزئیات و لحنها جا دارد: در سکوتی که پس از تحقیر میماند، در نگاه دیگران، یا در احساس مبهمی که پسر هنوز نمیتواند برایش واژه پیدا کند.
« داویس بهجای آنکه گذشته را بازگو کند، میکوشد کیفیتِ بهیادآوردن آن را به تصویر درآورد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
از همین رو، کودکی در این اثر نه بهشتِ بیدغدغه است و نه صرفاً دورهای تیره و رنجبار. گرما و اندوه در کنار هم حضور دارند. محبت خانواده برای باد واقعی و پناهبخش است، اما بهتنهایی نمیتواند همهٔ فشارهای جهان بیرون را از میان بردارد. فیلم با ظرافت نشان میدهد که چگونه خاطرهٔ آسایش، حتی در دل آسیبپذیری، میتواند نیرویی ماندگار باشد.
سینما، پناهگاه و آینه سینما در زندگی باد تنها سرگرمی نیست؛ فضایی است که در آن امکان دیگری از بودن را تجربه میکند. چهرههای بزرگ بر پرده، نور و موسیقی، جهانی را میسازند که از محدودیتهای روزمره فراتر میرود. تماشای فیلمها به او نوعی پناه میدهد، اما این پناهجویی صرفاً فرار نیست.
پرده برای باد آینهای نیز هست: جایی که احساسات و کششهایی که در محیط پیرامونش جایی برای بیان ندارند، میتوانند شکل بگیرند و دیده شوند. این پیوند میان تماشاگر و تصویر، به تأملی دربارهٔ خود سینما هم بدل میشود. فیلم نشان میدهد که آثار هنری چگونه در ذهن بیننده ادامه مییابند و به بخشی از حافظهٔ شخصی او تبدیل میشوند.
آنچه باد از سینما میگیرد، فقط داستانهای دیگران نیست؛ بلکه زبان و نیرویی است برای دوامآوردن در زندگی خودش. از این منظر، سینما نه زینت روایت، بلکه یکی از سازوکارهای اصلی آن است. هویت و تنهایی یکی از لایههای حساس فیلم را تجربهٔ تازه و نامطمئن باد از کشش همجنسخواهانهاش شکل میدهد.
« از همین رو، کودکی در این اثر نه بهشتِ بیدغدغه است و نه صرفاً دورهای تیره و رنجبار. »
شخصیتها و اجرا
داویس این موضوع را به خطابه یا توضیح مستقیم بدل نمیکند. احساس پسر بیشتر از خلال نگاهها، توجههای گذرا و آگاهیِ فزاینده از تفاوت خود با پیرامونش منتقل میشود. این سکوت، از یکسو به فیلم نیرویی صادقانه میدهد: تجربهای که هنوز برای خودِ کودک نیز صورتبندی نشده، ناگهان به سخنرانیِ روشن تبدیل نمیشود.
از سوی دیگر، ممکن است برخی تماشاگران نشانهها را کمرنگ یا دشوارخوان بیابند. تنهایی باد فقط نتیجهٔ تفاوت او نیست؛ با طبع آرام و حساسش نیز پیوند دارد. او جهان را با شدت دریافت میکند، اما توان یا میلِ پاسخگویی به آن را به همان اندازه ندارد. فیلم به این انزوا نگاه ترحمآمیز ندارد و آن را به نشانهای از ضعف فرو نمیکاهد.
حساسیت باد، هم منبع آسیبپذیری اوست و هم راهی برای دیدن زیباییهایی که دیگران از کنارشان میگذرند. تصویر و موسیقی؛ حافظهای که شنیده میشود تصویرپردازی فیلم بهجای آنکه تنها مکانها را ثبت کند، حالوهوای ذهنی آنها را میسازد. قابها اغلب با دقتی نقاشانه تنظیم شدهاند و نور، معماری و اشیای روزمره را از کاربرد معمولشان جدا میکنند.
فضای خانه و راهروها میتواند هم آشنا باشد و هم اندکی رؤیاگون؛ گویی هر مکان پیش از آنکه جغرافیایی باشد، بخشی از ذهن باد است. حرکت میان صحنهها نیز گاه چنان نرم و تداعیوار است که مرز خاطره، خیال و اکنون را محو میکند. موسیقی نقشی همسنگ تصویر دارد. ترانهها و قطعات موسیقایی تنها پسزمینهٔ احساسی نمیسازند؛ آنها به حافظه شکل میدهند و میان تجربههای پراکنده پیوند برقرار میکنند.
« داویس این موضوع را به خطابه یا توضیح مستقیم بدل نمیکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
گاهی موسیقی معنایی میسازد که گفتوگوها عمداً از بیانش پرهیز میکنند. نتیجه، فیلمی است که شنیدن در آن به اندازهٔ دیدن اهمیت دارد و آهنگها به نشانههایی برای بازگشت به جهان درونی شخصیت بدل میشوند. بازیها و کمگویی بازی Leigh McCormack در نقش باد بر ظرافت و واکنشهای کوچک استوار است.
او شخصیت را با سکوتی تهی یا سرد نمیسازد؛ در چهره و مکثهایش، نوعی توجه مداوم به پیرامون دیده میشود. این بازی کودکانه، بیآنکه به نمایشِ آشکار احساسات متوسل شود، حساسیت و گوشهگیری پسر را باورپذیر میکند. Marjorie Yates نیز در نقش مادر، گرمایی آرام و بیتکلف به فضای خانوادگی میبخشد؛ حضوری که لازم نیست هر بار با کلام توضیح داده شود تا اثرش حس شود.
با این همه، شخصیتهای پیرامونی همیشه به یک اندازه پرورده نمیشوند. گاه آنان بیش از آنکه زندگی مستقلی در روایت داشته باشند، از صافی خاطرهٔ باد دیده میشوند. این محدودیت با منطق اثر سازگار است، اما ممکن است مخاطبی را که در پی گفتوگوهای پرجزئیات و تحول روشن شخصیتهاست، ناکام بگذارد.
فیلم بهجای روانشناسیِ توضیحی، بر دریافت و حضور تکیه دارد. ریتم و دشواریهای اثر کندی فیلم پیامد مستقیم شیوهٔ شاعرانهٔ آن است. در اینجا رویدادهای پرتحرک و تعارضهای آشکار سهم اندکی دارند و صحنهها گاهی بیش از آنکه داستان را پیش ببرند، کیفیتی از زمان را حفظ میکنند. برای برخی تماشاگران این مکثها فرصتی برای تأمل و غرقشدن در فضاست؛ برای برخی دیگر، ممکن است به یکنواختی بینجامد.
« گاهی موسیقی معنایی میسازد که گفتوگوها عمداً از بیانش پرهیز میکنند. »
قوتها و کاستیها
روایت تکهتکه نیز نیازمند توجه است و اگر مخاطب پیوندهای عاطفی و تصویری را دنبال نکند، امکان دارد خط اصلی تجربه از نظرش پراکنده جلوه کند. بااینحال، این دشواری صرفاً نقصی بیرونی نیست که بتوان آن را بیهزینه حذف کرد. فیلم میخواهد از منطقِ حافظه پیروی کند، نه از الگوی درام متعارف. هزینهٔ این انتخاب، کاهش شفافیت روایی است؛ دستاوردش، دسترسی به احساسی است که با روایت خطی و توضیح مستقیم شاید به دست نمیآمد.
ارزش فیلم تا حد زیادی به آمادگی تماشاگر برای پذیرفتن این قرارداد وابسته است. جمعبندی «The Long Day Closes» پرترهای از کودکی است که آرامش را در خانواده، موسیقی و تاریکی روشنِ سالن سینما میجوید، در حالی که جهان بیرون برای او چندان امن و پذیرا نیست. Terence Davies خاطره را نه گزارشی دقیق از گذشته، بلکه بافتی از تصویر، صدا، شرم، مهر و اشتیاق میسازد.
این شیوه به فیلم لطافتی کمنظیر میبخشد، اما همزمان آن را از روایت پرتحرک و شخصیتپردازی صریح دور میکند. اثر برای تماشاگرانی که به قصهگویی کلاسیک و توضیح روشنِ انگیزهها خو گرفتهاند، ممکن است کند و گسسته باشد. اما برای مخاطبی که حاضر است در فضای آن مکث کند، فیلم تجربهای عمیق از کارکرد حافظه و نیروی هنر فراهم میآورد: یادآوری اینکه گاهی یک ترانه، یک تصویر یا چند دقیقه در تاریکی سالن میتواند روز دشواری را قابلتحمل کند.
« بااینحال، این دشواری صرفاً نقصی بیرونی نیست که بتوان آن را بیهزینه حذف کرد. »
ثبت دیدگاه