نقد و بررسی
نقد The Little Prince | 2015
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
قصهای در دل قصه «شاهزادهٔ کوچولو» ساختهٔ مارک آزبورن، بازخوانی آزادانهای از اثر آنتوان دو سنتاگزوپری است؛ فیلمی که بهجای آنکه کتاب را بیواسطه به تصویر بکشد، روایتی تازه پیرامون آن میسازد. در مرکز این قاب، دختری قرار دارد که زندگیاش با برنامههای مادر و آرزوی ورود به مدرسهای ممتاز تنظیم شده است.
دیدار با همسایهٔ سالخورده، خلبانی که زمانی شاهزادهٔ کوچولو را دیده، راهی به سوی قصهای دیگر میگشاید؛ قصهای که کمکم بر نگاه دختر به جهان اثر میگذارد. این انتخاب روایی هم فرصت است و هم خطر. فرصت از آنرو که فیلم میتواند میان زمانهٔ معاصر و افسانهٔ آشنا گفتوگو برقرار کند؛ خطر از آنرو که قصهٔ تازه ممکن است بر ظرافت و سادگی متن اصلی سایه بیندازد.
اثر در بیشتر لحظات میکوشد این دو را در تعادل نگه دارد: داستان دختر، زمینهای برای طرح پرسشهای کتاب میشود، بیآنکه صرفاً به بازگویی آن تقلیل یابد. کودکی در سایهٔ برنامهریزی جهان دختر با جدولها، هدفها و آیندهای از پیش ترسیمشده تعریف میشود. مادرش از سر بیعلاقگی یا سنگدلی رفتار نمیکند؛ او باور دارد که نظم و آمادگی، راهی برای مراقبت از فرزند است.
اما فیلم نشان میدهد چگونه نیت خیر، وقتی به کنترل کامل بدل شود، میتواند فرصت تجربهکردن را از کودک بگیرد. روزهای دختر چنان دقیق چیده شدهاند که برای بازی، کنجکاوی و حتی بیهدفی جایی باقی نمیماند. در برابر این نظم، همسایهٔ خلبان نه چهرهٔ عصیانگرانهای اغراقشده، بلکه حضوری آرام و نامنتظر است.
« در مرکز این قاب، دختری قرار دارد که زندگیاش با برنامههای مادر و آرزوی ورود به مدرسهای ممتاز تنظیم شده است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
او دختر را با دستور یا موعظه به جهان خیال دعوت نمیکند؛ بیشتر با داستانگویی و همراهی، امکان دیگری را پیش رویش میگذارد. همین تفاوت، رابطهٔ این دو را باورپذیر میکند. فیلم بهدرستی نشان میدهد که گاه یک بزرگسالِ شنوا و مهربان، بیش از انبوهی از نصیحتها میتواند بر زندگی کودک اثر بگذارد.
دو جهان، دو زبان بصری مهمترین دستاورد سینمایی فیلم، تمایز بصری میان زندگی روزمرهٔ دختر و روایت شاهزاده است. بخش مربوط به زندگی او با انیمیشن رایانهای و خطوطی منظم و هندسی ساخته شده؛ ترکیببندیها حسابشدهاند و رنگها حالوهوایی سرد و مهارشده دارند. خانهها و خیابانها به فضایی بدل میشوند که انگار همهچیز در آن از پیش اندازهگیری شده است.
این انتخاب فقط ظاهر فیلم را مشخص نمیکند؛ شکل دیدن جهان از چشم دختری را بازتاب میدهد که در محاصرهٔ انتظارها و وظایف قرار گرفته است. در مقابل، روایت خلبان با پویانماییِ دستساز و کاغذی جان میگیرد. بافت ناهموار، حرکتهای اندکی ناصاف و حس لمسپذیر اشیا، آن جهان را به خاطرهای زنده و شکننده شبیه میکند.
تفاوت میان این دو شیوه، معنایی روشن دارد: یک جهان بر نظم و تکرار استوار است و جهان دیگر بر امکان، خطا و شگفتی. فیلم در بهترین لحظاتش اجازه میدهد تصویرها این تقابل را بیان کنند، بیآنکه نیاز باشد آن را با واژهها توضیح دهد. وفاداری و آزادی در اقتباس اقتباس از کتابی که برای بسیاری از خوانندگان پیوندی شخصی و دیرپا دارد، کار دشواری است.
« همین تفاوت، رابطهٔ این دو را باورپذیر میکند. »
شخصیتها و اجرا
فیلم این دشواری را با بازسازی کامل و خطبهخط داستان حل نمیکند؛ بلکه روایت کتاب را درون تجربهٔ دختر قرار میدهد. در نتیجه، ماجراهای شاهزاده هم خاطرهٔ خلباناند و هم نیرویی که بر زندگی شنوندهٔ جوان اثر میگذارد. این قالب به فیلم اجازه میدهد دربارهٔ معنای قصهگویی، یادآوری و انتقال تجربه سخن بگوید.
بااینحال، همین گسترش روایی گاهی از سادگی شاعرانهٔ سرچشمه فاصله میگیرد. کتاب به ایجاز و فضای خالی خود اعتماد دارد؛ فیلم، در مقابل، گاه میخواهد معنای هر تصویر و هر اندرز را روشن و بیابهام کند. افزودههای داستانی به مخاطب امروز راه ورود میدهند، اما برخی لحظات چنان مستقیم پیام خود را بیان میکنند که فرصت تأمل و کشف شخصی کاهش مییابد.
این مسئله بیش از آنکه نقصی در نیت فیلم باشد، حاصل تنشی است میان لطافت متن و میل سینما به روایتکردن و توضیحدادن. رابطهای آرام و قلبی عاطفی پیوند دختر و خلبان با شتاب شکل نمیگیرد. میان آنها تفاوتی نسلی و عاطفی وجود دارد، اما فیلم این فاصله را به مانعی برای نزدیکی بدل نمیکند. خلبان با شور و آشفتگی دوستداشتنیاش، در آغاز برای دختر شخصیتی عجیب و حتی نامتعارف است؛ دختر نیز برای او شنوندهای تازه و فرصتی برای بازگشت به خاطرهها.
نزدیکیشان از دل گفتوگوهای ساده، قصهها و وقتگذراندن مشترک پدید میآید. این رابطه، گرمایی انسانی به فیلم میدهد و کمک میکند مضمونهای انتزاعی آن در تجربهای ملموس جای بگیرند. داستان تنها دربارهٔ اهمیت تخیل نیست؛ دربارهٔ توجهکردن به دیگری، جدیگرفتن آنچه برای او مهم است و پذیرفتن مسئولیت عاطفی نیز هست.
« در نتیجه، ماجراهای شاهزاده هم خاطرهٔ خلباناند و هم نیرویی که بر زندگی شنوندهٔ جوان اثر میگذارد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
البته فیلم گاهی برای رسیدن به تأثیر احساسی بیش از اندازه مکث میکند. برخی لحظات طولانیتر از نیازشان ادامه مییابند و ریتم آرام اثر را به کندی میکشانند، اما این مکثها معمولاً از میل فیلم به صمیمیت سرچشمه میگیرند، نه از بیاعتنایی به مخاطب. صدا، موسیقی و فضای شاعرانه بازیهای صوتی به شخصیتها تمایز میبخشند؛ خلبان با صدایی گرم و فرسوده، در کنار دخترِ کمحرفتر و مراقب، تضادی دلنشین میسازد.
موسیقی هانس زیمر و ریچارد هاروی نیز به فیلم حالوهوایی خیالانگیز میدهد و میان بخشهای پرتحرک و لحظههای تأملبرانگیز پیوند برقرار میکند. موسیقی گاه احساس را پررنگ میکند، اما در مجموع در خدمت جهانسازی است: بهویژه در گذار میان فضای روزمره و قصهای که در ذهن دختر شکل میگیرد. از سوی دیگر، فیلم در برخورد با مضامینش همیشه به همین اندازه ظریف نیست.
نقد جامعهای که ارزش انسان را با موفقیت و بهرهوری میسنجد، قابلفهم و مؤثر است؛ اما مادرِ دختر بیش از آنکه شخصیتی پیچیده باشد، اغلب نمایندهٔ همین منطق میشود. میتوان نیت مراقبانهٔ او را دریافت، ولی فیلم کمتر مجال میدهد نگرانیها و تناقضهایش بهطور مستقل جان بگیرند. در نتیجه، تقابل مادر و خلبان گاهی سادهتر از آن است که ظرفیت عاطفی داستان اقتضا میکند.
تعادل ناپایدار میان لطافت و ماجراجویی ساختار فیلم، از یک سو به تأمل و آرامش گرایش دارد و از سوی دیگر در پی ماجراجویی و حرکت است. این دو میل در آغاز و میانهٔ اثر غالباً در کنار هم کار میکنند: قصهٔ شاهزاده به جهان دختر معنا میدهد و تجربهٔ دختر نیز به روایت قدیمی تازگی میبخشد. اما هرچه فیلم به بخشهای پرتحرکتر میرسد، گاه از ظرافت بصری و سکون شاعرانهٔ آغاز فاصله میگیرد.
« البته فیلم گاهی برای رسیدن به تأثیر احساسی بیش از اندازه مکث میکند. »
قوتها و کاستیها
تغییر لحن لزوماً ناموجه نیست، ولی پیوند میان دو شیوهٔ روایت همیشه به یک اندازه استوار نمیماند. بااینهمه، این نوسان بخشی از جاهطلبی فیلم است. آزبورن نمیخواهد تنها تصویری زیبا از کتاب بسازد؛ میکوشد نشان دهد داستانی قدیمی چگونه میتواند در زندگی کودکی امروز دوباره معنا پیدا کند.
این تلاش در لحظات موفقش تأثیرگذار است، هرچند در جاهایی نیز آشکارا به سوی توضیحدادن و اثرگذاری مستقیم متمایل میشود. جمعبندی «شاهزادهٔ کوچولو» فیلمی لطیف و خیالپرداز است که با بهرهگیری از دو زبان بصری متفاوت، تقابل نظم تحمیلی و آزادی خیال را به تجربهای دیدنی بدل میکند. قلب اثر در رابطهٔ دختر با همسایهٔ سالخورده میتپد؛ پیوندی که به داستان گرما میبخشد و مضمونهایش را از سطح اندرز فراتر میبرد.
در کنار این قوتها، بیان گاه مستقیم، ریتمِ کشدار بعضی لحظات و پرداخت نمادین مادر از محدودیتهای فیلماند. اثر در نهایت بیش از آنکه پاسخی قطعی عرضه کند، پرسشی ساده اما ماندگار پیش میکشد: اگر کودکی را تنها برای آینده آماده کنیم، چه چیزی از اکنونِ او باقی میماند؟ همین پرسش، همراه با تصویرهای کاغذی و یادآوری ارزش دوستی و تخیل، به فیلم هویتی مستقل میدهد؛ هویتی که هم با روح کتاب گفتوگو میکند و هم آن را به مسیری تازه میبرد.
« تغییر لحن لزوماً ناموجه نیست، ولی پیوند میان دو شیوهٔ روایت همیشه به یک اندازه استوار نمیماند. »



ثبت دیدگاه