نقد و بررسی
نقد The Lincoln Lawyer | 2011
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
لینکلن بهمثابه دفتر کار و جهانبینی فیلم «وکیل لینکلن» ساختهٔ برد فورمن، در نگاه نخست یک تریلر دادگاهی آشنا به نظر میرسد: وکیلی زیرک، موکلی ثروتمند و پروندهای که هرچه پیش میرود، پیچیدهتر میشود. اما امتیاز اثر در آن است که این چارچوب آشنا را بهانهای برای ساختن شخصیتی جذاب و اخلاقاً ناآرام میکند.
میک هالر، وکیل مدافع لسآنجلسی، دفتر ثابتی ندارد و کارش را از پشت صندلی یک خودروی لینکلن پیش میبرد؛ فضایی که هم نشانهٔ سبک زندگی سیار اوست و هم استعارهای از حرفهای که در آن هیچچیز برای مدتی طولانی در جای خود نمیماند. خودرو صرفاً جزئی تزئینی یا نشانهای از تجمل نیست. هالر در این فضای تنگ پروندهها را مرور میکند، با همکارانش مشورت میکند و تماسهای کاری میگیرد؛ گویی تمام شهر به دفتر او بدل شده است.
این انتخاب به فیلم هویتی ملموس میدهد و شخصیت اصلی را از وکیلانی که در قابهای رسمی دادگاه و دفترهای پرزرقوبرق محصورند، متمایز میکند. در عین حال، لینکلن نوعی تناقض را نیز در خود دارد: ظاهر براق و آسودهاش با جهان خشن و خاکستری مشتریان هالر در تضاد است. میک هالر؛ کاریزما در مرز اخلاق متیو مککانهی نقش هالر را با ترکیبی از خونسردی، شوخطبعی و هوشیاری بازی میکند.
« اما امتیاز اثر در آن است که این چارچوب آشنا را بهانهای برای ساختن شخصیتی جذاب و اخلاقاً ناآرام میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
او شخصیتی میسازد که بهسرعت میتواند فضای اتاق را بخواند و دریابد هرکس چه چیزی را پنهان میکند. بااینحال، جذابیت هالر تنها در حاضرجوابی و اعتمادبهنفسش خلاصه نمیشود. او وکیلی است که برای موفقیت، قواعد بازی را بهخوبی میشناسد و گاه بیآنکه از حدود قانون عبور کند، در لبهٔ مرزهای اخلاقی حرکت میکند.
این دوگانگی، شخصیت را از قهرمانان بینقص و یکدست دور میکند. هالر بهخاطر دفاع از موکلانش الزاماً با آنان همدل نیست؛ وظیفهٔ حرفهای او دفاع از حق برخورداری متهم از وکیل است، نه داوری سادهانگارانه دربارهٔ بیگناهی یا گناهکاری. فیلم از همین فاصله برای طرح پرسشی بنیادی بهره میگیرد: آیا حقیقت دادگاه همان حقیقت اخلاقی است؟
هالر در ظاهر میتواند هر پروندهای را به مسئلهای فنی و قابلحل تبدیل کند، اما پروندهٔ تازهاش بهتدریج این اطمینان را متزلزل میسازد. روایتی که از سطح به تاریکی میرسد داستان با فرصتی بزرگ برای هالر آغاز میشود. او که بیشتر با خلافکاران خردهپا سروکار دارد، دفاع از جوانی متمول و خوشگذران را میپذیرد که به ارتکاب جرمی خشونتآمیز متهم شده است.
« او شخصیتی میسازد که بهسرعت میتواند فضای اتاق را بخواند و دریابد هرکس چه چیزی را پنهان میکند. »
شخصیتها و اجرا
در ابتدا پرونده هم از نظر مالی و هم از نظر حرفهای وسوسهانگیز مینماید؛ اما هرچه بررسیها پیش میرود، ظاهر سادهٔ ماجرا ترک برمیدارد و جزئیات پرونده با گذشتهٔ هالر پیوند پیدا میکنند. این تغییر تدریجی، ستون اصلی تعلیق فیلم است. اثر اطلاعات را یکباره روی میز نمیریزد، بلکه اجازه میدهد تماشاگر همراه با وکیل به نشانهها و تناقضها توجه کند.
در نتیجه، تماشای فیلم به نوعی مشارکت در فرایند استدلال بدل میشود: کدام روایت قابلاعتماد است، چه چیزی از قلم افتاده و چه کسی از دانستههای دیگران سود میبرد؟ بااینحال، فیلم در پنهانکردن مسیر خود همیشه به یک اندازه موفق نیست. برخی سرنخها بیش از اندازه آشکارند و ممکن است تماشاگر زودتر از آنچه روایت در نظر دارد، حدسهایی دربارهٔ جهت ماجرا بزند.
این کاستی از جذابیت کلی نمیکاهد، اما بخشی از نیروی غافلگیرکنندگی را محدود میکند. دادگاه، گفتوگو و ریتم تعلیق «وکیل لینکلن» در صحنههای دادگاهی بهجای تکیه بر سخنرانیهای طولانی و توضیحهای خشک حقوقی، بر گفتوگوهای چابک و سنجش مداوم قدرت تکیه دارد. کلام در این جهان فقط وسیلهٔ انتقال اطلاعات نیست؛ ابزاری است برای واداشتن دیگری به واکنش، پنهانکردن نیت یا تغییر دادن برداشت حاضران.
« این تغییر تدریجی، ستون اصلی تعلیق فیلم است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
هر پرسش میتواند دام باشد و هر پاسخ، زمینهٔ پرسشی تازه را فراهم کند. این شیوه کمک میکند فیلم حتی در بخشهایی که بیرون از دادگاه میگذرد، حس رقابت و رویارویی را حفظ کند. بااینحال، بعضی لحظات بیش از آنکه از واقعگرایی موقعیت نیرو بگیرند، به مهارت نمایشی قهرمان متکیاند. هالر گاهی آنقدر سریع و مسلط به نظر میرسد که پیچیدگی کار حقوقی به مجموعهای از ترفندهای جذاب تقلیل مییابد.
فیلم از این اغراق سود سرگرمکنندهای میبرد، اما در عوض فرصت کمتری برای نشاندادن سازوکارهای کند، فرساینده و جمعی نظام قضایی پیدا میکند. گروه بازیگران و محدودیت شخصیتهای فرعی بازی مککانهی مرکز ثقل اثر است، اما فیلم از گروه بازیگری قابلتوجهی نیز بهره میبرد. رایان فیلیپ در نقش موکل جوان، تصویری دوپهلو و حسابشده میسازد؛ حضوری که بهسادگی در قالب یک متهم درمانده یا یک چهرهٔ شرورِ آشکار جا نمیگیرد.
ماریسا تومی در نقش مگی مکفرسون، همسر پیشین هالر و دادستان، وجهی دیگر از زندگی او را نمایندگی میکند: رابطهای که در آن نزدیکی عاطفی با اختلاف حرفهای و اخلاقی درهمتنیده است. ویلیام اچ. میسی نیز با حضور آرامتر خود به فضای کاری هالر رنگی انسانی میبخشد. بااینهمه، همهٔ شخصیتهای پیرامونی مجال یکسانی برای رشد پیدا نمیکنند.
« هر پرسش میتواند دام باشد و هر پاسخ، زمینهٔ پرسشی تازه را فراهم کند. »
قوتها و کاستیها
برخی از آنان بیشتر بهمنزلهٔ حامل اطلاعات یا قطعهای در طرح داستان عمل میکنند تا آدمهایی با انگیزهها و زندگی مستقل. این مسئله بهویژه در فیلمی که از شبکهای گسترده از روابط حقوقی، خانوادگی و جنایی بهره میگیرد، محسوس است. شخصیتهای فرعی گاه به اندازهای ظاهر میشوند که مسیر پرونده را به حرکت درآورند، اما نه آنقدر که حضورشان عمق عاطفی یا روایی مستقلی پیدا کند.
کارگردانی و فضای لسآنجلس برد فورمن فیلم را با نگاهی کاربردی و پرتحرک پیش میبرد. لسآنجلس در اینجا صرفاً پسزمینهای خوشمنظره نیست؛ شهری است که فاصلههایش، رفتوآمدهایش و تفاوت طبقاتی محلههایش به تجربهٔ هالر شکل میدهند. حرکت میان دادگاهها، خیابانها و فضاهای خصوصی، حس حرفهای را تقویت میکند که برای زندهماندن باید پیوسته در حرکت باشد.
این جغرافیا در کنار خودروی لینکلن، به فیلم شخصیتی دیداری و مکانی میبخشد. در برخی بخشها، تدوین تند و جابهجاییهای پیاپی بر شتاب روایت میافزایند، اما گاهی نیز از مکث و تأمل لازم میکاهند. فیلم در بیشتر زمان خود ریتمی روان و سرگرمکننده دارد، ولی در بخش پایانی شتاب میگیرد و چند مرحلهٔ جمعبندی را پشت سر هم قرار میدهد.
« این مسئله بهویژه در فیلمی که از شبکهای گسترده از روابط حقوقی، خانوادگی و جنایی بهره میگیرد، محسوس است. »
جمعبندی
حاصل آن است که پایانبندی، بهجای فرود آرام و متمرکز، کمی کشدار و پراکنده احساس میشود. این شتاب همچنین مجال چندانی برای رسوبکردن پیامدهای عاطفی و اخلاقی رخدادها باقی نمیگذارد. جمعبندی «وکیل لینکلن» تریلری حقوقی خوشساخت است که بیش از هر چیز با شخصیت مرکزی کاریزماتیکش در ذهن میماند.
فیلم از دل پروندهای ظاهراً ساده، داستانی تیرهتر دربارهٔ مسئولیت، حقیقت و مرزهای حرفهای میسازد و با گفتوگوهای خوشریتم، فضایی رقابتی و پرکشش ایجاد میکند. ضعفهایی چون سرنخهای زودهنگام، پرداخت محدود بعضی شخصیتهای فرعی و شتابِ بخش پایانی مانع از آن میشوند که اثر به درامی کاملاً یکپارچه بدل شود؛ اما این کاستیها توان آن را ندارند که جذابیت هالر و نیروی کلی روایت را از میان ببرند.
فیلم در بهترین لحظاتش یادآوری میکند که دفاع از قانون همیشه با آسودگی اخلاقی همراه نیست و گاهی وکیل، درست هنگامی که میکوشد قواعد بازی را کنترل کند، درمییابد خود نیز درون همان بازی گرفتار شده است.
« حاصل آن است که پایانبندی، بهجای فرود آرام و متمرکز، کمی کشدار و پراکنده احساس میشود. »



ثبت دیدگاه