نقد و بررسی
نقد The Limits of Control | 2009
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
روایت؛ مأموریتی بهجای داستان در فیلم «The Limits of Control» جیم جارموش، سفر مردی تنها در اسپانیا بهانهای است برای ساختن روایتی که عمداً از بسیاری از قراردادهای ژانر جنایی فاصله میگیرد. شخصیت اصلی، با بازی آیزاک دو بانكوله، مأموریتی نامعلوم را پیش میبرد و در مسیرش با آدمهایی روبهرو میشود که هرکدام چیزی میگویند، نشانهای میگذارند یا دریچهای به جهانی ذهنی میگشایند.
اما فیلم، بهجای آنکه اطلاعات را به شکل قطعاتی منظم کنار هم بچیند، آنها را پراکنده و رازآلود نگه میدارد. در اینجا داستان بیش از آنکه زنجیرهای از رویدادها باشد، مجموعهای از تکرارها و تفاوتهای کوچک است: ملاقاتهایی در کافهها و ایستگاهها، جابهجایی میان شهرها، مکثها و آیینهای روزمره.
جارموش از تماشاگر نمیخواهد صرفاً حدس بزند «بعد چه میشود»؛ او را به تماشای چگونگی عبور شخصیت از زمان و مکان فرامیخواند. مأموریت، موتور روایی فیلم است، اما مقصد اصلی آن تجربهای ادراکی است؛ تجربهای که در آن خودِ نگاهکردن اهمیت مییابد. ریتم؛ کندی بهمثابه انتخاب ریتم آرام فیلم نه لغزشی اتفاقی، بلکه بخشی از طرح زیباییشناختی آن است.
صحنهها مجال مییابند تا در سکوت و تکرار امتداد پیدا کنند و حرکت شخصیت، با کمترین شتاب، در قابها ثبت شود. سفر میان شهرهای اسپانیا بهجای آنکه به رشتهای از نقاط اوج بدل شود، کیفیتی مراقبهوار پیدا میکند. فیلم از تماشاگر میخواهد به وقفهها نیز به اندازه رخدادها توجه کند؛ به فاصله میان دو جمله، به نگاه کوتاهی که ردوبدل میشود و به کاری که شخصیت با دقتی آیینی انجام میدهد.
« اما فیلم، بهجای آنکه اطلاعات را به شکل قطعاتی منظم کنار هم بچیند، آنها را پراکنده و رازآلود نگه میدارد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این راهبرد، البته، هزینهای دارد. مخاطبی که از تریلر انتظار تعلیق پیوسته، تحول روشن و پیشرفت محسوس دارد، ممکن است احساس کند فیلم درجا میزند. حتی برای تماشاگر صبور نیز بعضی تکرارها بهجای آنکه معنایی تازه بیافرینند، بر کندی تجربه میافزایند. بااینحال، همین ایستایی ظاهری بخشی از منطق فیلم است: جهان آن تابع ضرباهنگی شخصی است، نه ضرباهنگی که عادتهای سینمای جریان اصلی تعیین میکنند.
شخصیت اصلی؛ حضور در سکوت مرد تنها، شخصیتی کمحرف و بسته است؛ گذشته و انگیزههایش بهروشنی شرح داده نمیشوند و فیلم نیز برای جبران این خلأ به توضیحهای روانشناختی متوسل نمیشود. آیزاک دو بانكوله این کمگویی را به حضوری جسمانی بدل میکند: حرکتهای حسابشده، صورت آرام و تمرکزی که به نظر میرسد در برابر پیرامون نفوذناپذیر است.
بازی او از تکیهگاههای معمول شخصیتپردازی، مانند اعتراف یا فوران عاطفی، پرهیز میکند و در عوض بر انضباط و کنترل تأکید میگذارد. این انتخاب، شخصیت را همزمان جذاب و دور از دسترس میکند. او مغناطیسی است، اما نه به این معنا که فیلم میکوشد بیدرنگ همدلی ما را برانگیزد؛ کشش او از امتناعش در برابر توضیحدادن سرچشمه میگیرد.
بااینهمه، فاصلهگذاری گاه چنان شدید میشود که مرد تنها بیشتر به نشانهای مفهومی شباهت مییابد تا انسانی با بافت عاطفی ملموس. فیلم این کمبود را پنهان نمیکند؛ آن را بخشی از شیوه روایت خود میسازد، اما پذیرش این شیوه برای همه آسان نیست. تصویر و جغرافیا؛ اسپانیا در مقام فضای ذهنی تصویربرداری کریستوفر دویل، یکی از ستونهای اصلی فیلم است.
« مخاطبی که از تریلر انتظار تعلیق پیوسته، تحول روشن و پیشرفت محسوس دارد، ممکن است احساس کند فیلم درجا میزند. »
شخصیتها و اجرا
قابها دقیق و سنجیدهاند و محیطها تنها پسزمینهای برای حرکت قهرمان نیستند؛ آنها در ساختن حالوهوای اثر مشارکت میکنند. شهرها، ایستگاهها، هتلها و پهنههای کمجمعیت، کیفیتی هم واقعی و هم رؤیاگون دارند. اسپانیا در این فیلم، بیش از آنکه مقصدی توریستی با نشانههای آشنا باشد، فضایی است که ذهن شخصیت و نگاه تماشاگر در آن حرکت میکنند.
ترکیب معماری، نور و چشماندازهای باز، گاه به تصویرها حالتی انتزاعی میدهد؛ گویی هر مکان همزمان یک نقطه جغرافیایی و یک وضعیت ذهنی است. قاببندیها به اشیا و جزئیاتی که در روایت متعارف ممکن است حاشیهای تلقی شوند، وزن میبخشند. در نتیجه، جهان فیلم از خلال نگاه ساخته میشود، نه از راه توضیح درباره خود.
این زیبایی بصری، در بهترین لحظهها، خلأ روایت را به فضای تأمل تبدیل میکند؛ اما گاهی نیز چنان بر سطح تصویر تکیه میشود که احساس میکنیم تصویر جای حرکت دراماتیک را گرفته است. گفتوگوها و نشانهها؛ مکالمههایی بیرون از واقعگرایی گفتوگوهای فیلم اغلب شبیه مکالمههای روزمره نیستند. شخصیتهای گوناگون با مرد تنها دیدار میکنند و سخنانی درباره هنر، جهان، تخیل و ادراک بر زبان میآورند؛ اما این سخنان معمولاً به تبادل اطلاعات روشن یا شکلگیری رابطهای عاطفی نمیانجامند.
آنها بیشتر برخورد ایدهها هستند؛ قطعاتی که در کنار تصویرها و کنشهای تکرارشونده، فضای ذهنی فیلم را میسازند. از این منظر، تصنع گفتوگوها میتواند انتخابی آگاهانه تلقی شود: آدمها بهجای آنکه شخصیتهایی واقعگرا با زندگینامههای کامل باشند، حاملان لحنها و دیدگاههای متفاوتاند.
« شهرها، ایستگاهها، هتلها و پهنههای کمجمعیت، کیفیتی هم واقعی و هم رؤیاگون دارند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بااینحال، رمزآلودگی همیشه به چندمعنایی ثمربخش نمیانجامد. بعضی جملهها چنان بر غریببودن خود تأکید میکنند که پیوندشان با تجربه تماشاگر سست میشود. فیلم از ما میخواهد به نشانهها گوش بسپاریم، ولی همیشه روشن نمیکند که کدام نشانه باید در ذهن بماند و کدام صرفاً بخشی از بافت خوابمانند اثر است.
صدا و موسیقی؛ سکوتی که شنیده میشود در فیلمی که به گفتوگوی متعارف وابستگی کمی دارد، صدا و موسیقی نقشی تعیینکننده پیدا میکنند. سکوتها فقط نبودِ کلام نیستند؛ آنها زمان را کش میدهند و حضور جسمانی شخصیت را برجسته میسازند. صدای محیط و موسیقی، در پیوند با تصاویر، به ساختن حالتی میانجامند که نه کاملاً تعلیقآمیز است و نه صرفاً آرامشبخش.
در عوض، نوعی انتظار مبهم شکل میگیرد؛ انتظار برای معنایی که شاید هرگز به زبان مستقیم بیان نشود. موسیقی نیز درون جهان فیلم جای دارد، نه فقط بر آن سوار میشود. لحن صوتی اثر با سفر و جابهجایی پیوند میخورد و به تصویرها ضرباهنگی درونی میبخشد. در صحنههایی که داستان از پیشروی آشکار بازمیماند، صدا میتواند توجه را دوباره به لحظه حاضر بازگرداند.
البته این ظرافت برای جبران کامل کمبود حرکت روایی کافی نیست؛ اهمیتش بیشتر در آن است که سکون فیلم را به تجربهای حسی و منسجم بدل میکند. مضمون؛ کنترل، ادراک و ناتمامی عنوان فیلم راهی برای نزدیکشدن به پرسشهای مرکزی آن فراهم میکند: چه اندازه از جهان را میتوان کنترل کرد، و آیا آنچه واقعیت مینامیم چیزی جز حاصلِ نگاه و تفسیر ماست؟
« بااینحال، رمزآلودگی همیشه به چندمعنایی ثمربخش نمیانجامد. »
قوتها و کاستیها
مرد تنها میکوشد با نظم و انضباط، حرکت خود را کنترل کند، اما پیرامونش از توضیح قطعی سر باز میزند. پیامها، برخوردها و مکانها ممکن است در ارتباط با یکدیگر معنا پیدا کنند، اما فیلم از تثبیت یک پاسخ نهایی پرهیز میکند. پیوند سفر بیرونی و سفر درونی نیز در همین ابهام شکل میگیرد. حرکت میان شهرها، بهتدریج، حالتی شبیه حرکت در لایههای آگاهی پیدا میکند؛ نه با ترفندهای آشکار، بلکه از طریق تکرار، مکث و تغییرات ظریف در تجربه.
این پیوند به اثر عمق میبخشد، زیرا تماشاگر را به مشارکت در ساخت معنا دعوت میکند. در مقابل، اگر مخاطب انتظار داشته باشد انگیزهها و منطق مأموریت بهروشنی توضیح داده شوند، این گشودگی ممکن است به سردرگمی بدل شود. فیلم ابهام را مسئلهای برای حلکردن نمیبیند؛ آن را شکل اصلی تجربه خود میداند.
جمعبندی «The Limits of Control» اثری است که بیش از آنکه بر حادثه و گرهگشایی تکیه کند، بر شیوه دیدن، شنیدن و انتظارکشیدن بنا شده است. بازی خویشتندار آیزاک دو بانكوله، تصویرهای دقیق کریستوفر دویل و نگاه تأملی جیم جارموش، جهانی میسازند که هم جذاب است و هم عامدانه دستنیافتنی. فیلم با حذف توضیحهای معمول، تماشاگر را وامیدارد به نگاهها، مکثها و آیینهای تکرارشونده توجه کند؛ انتخابی جسورانه که گاهی به گشودگی شاعرانه میرسد و گاهی فاصلهای سرد میسازد.
این اثر برای کسی که خواهان تریلری پرشتاب و شخصیتهایی با انگیزههای روشن است، تجربهای دشوار خواهد بود. اما تماشاگر علاقهمند به سینمای تأملی میتواند در کندی، ابهام و سکوت آن نوعی آزادی بیابد: آزادی برای دنبالکردن نشانهها بیآنکه ناچار باشد همه آنها را به یک پاسخ قطعی فروبکاهد.
« مرد تنها میکوشد با نظم و انضباط، حرکت خود را کنترل کند، اما پیرامونش از توضیح قطعی سر باز میزند. »
جمعبندی
«The Limits of Control» در نهایت نه معمایی است که صرفاً باید حل شود، بلکه سفری است که معنایش در خودِ توجهکردن شکل میگیرد.
ثبت دیدگاه