نقد و بررسی
نقد The Legend of the Suram Fortress | 1985
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
افسانهای که به تصویر بدل میشود «افسانهٔ دژ سورامی» بیش از آنکه روایتی سینمایی به معنای متعارف باشد، آیینی تصویری است؛ فیلمی که افسانهٔ گرجی را نه صرفاً بازگو میکند، بلکه آن را در رنگ، حرکت، لباس و ترکیببندی قابها مجسم میسازد. دژ فرومیریزد و پیشگویی، سرنوشت جوانی را با بقای سرزمین پیوند میزند؛ اما اهمیت فیلم در این نیست که این ماجرا را به زنجیرهای روشن از علت و معلول تبدیل کند.
پاراجانف و دودو آباشیدزه جهان افسانه را همچون مجموعهای از تصاویر و نشانهها میسازند؛ جهانی که باید در آن تماشا کرد، مکث کرد و گاه از فهم کاملش دست کشید. همین انتخاب، سرچشمهٔ زیبایی و دشواری فیلم است. روایتِ گسسته و منطق افسانه فیلم بر پایهٔ افسانهای مردمی شکل گرفته که دانیل چونکادزه آن را به ادبیات مکتوب درآورد.
در مرکز قصه، دژ سورامی قرار دارد که پیدرپی فرو میریزد و پیشگوییای هولناک، پایداری آن را به قربانیشدن جوانی گره میزند. با اینهمه، فیلم مسیر داستان را با شتاب و توضیحهای معمول پیش نمیبرد. شخصیتها و رخدادها در قطعههایی ظاهر میشوند؛ گذشته، باورهای دینی، مناسبات قدرت و تقدیر در کنار هم قرار میگیرند، بیآنکه همیشه پیوندشان برای تماشاگر روشن باشد.
این پراکندگی را میتوان نوعی وفاداری به منطق افسانه دانست: در قصهٔ شفاهی، معنا اغلب از راه تکرار نشانهها، تصویرهای ماندگار و سرنوشتهای نمونهوار پدید میآید، نه از روانشناسی مفصل شخصیتها. اما آنچه در روایت شفاهی با صدای راوی و حافظهٔ جمعی پیوند میخورد، در سینما میتواند به ابهام بدل شود.
« همین انتخاب، سرچشمهٔ زیبایی و دشواری فیلم است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
اگر تماشاگر انتظار داشته باشد داستان را با خطی روشن دنبال کند، ممکن است احساس کند فیلم اطلاعات را پنهان میکند یا حلقههایی از روایت افتادهاند. پس دشواری آن تصادفی نیست، اما این توضیح نیز الزاماً آن را برای هر مخاطبی دلپذیر نمیسازد. قابهایی چون پردههای زنده قوت بیچونوچرای فیلم در تصویرسازی است.
دوربین بارها بهجای آنکه صحنه را از مسیر حرکت و گفتوگوی پیوسته تعریف کند، آن را همچون تابلویی کامل پیش روی ما میگذارد. آدمها، پارچهها، اشیا و معماری در قاب جایگاهی دقیق دارند؛ رنگ و شکل به عناصر نمایشی بدل میشوند و حتی سکون، نوعی حرکت درونی پیدا میکند. از اینرو، هر نما میتواند مستقل از روایت نیز جذاب باشد: نه فقط پنجرهای به داستان، بلکه تصویری که در ذهن میماند.
این شیوه گاهی تماشاگر را در برابر وسوسهٔ توقف قرار میدهد؛ انگار هر لحظه میتوان فیلم را نگه داشت و جزئیات قاب را جداگانه تماشا کرد. بااینحال، زیبایی بصری فقط آراستگی نیست. ترکیببندیها به فضای اسطورهای و آیینی اثر شکل میدهند و کمک میکنند دژ، آدمها و اشیای پیرامونشان از واقعگرایی روزمره فاصله بگیرند.
فیلم بهجای بازسازی طبیعی جهان، جهانی نمایشی و نمادین میآفریند؛ جهانی که در آن تصویر از همان ابتدا حامل معناست. رنگ، لباس و معماریِ افسانه لباسها و طراحی صحنه از برجستهترین جنبههای فیلماند. پارچههای پرنقشونگار، رنگهای غلیظ و انتخابهای چشمگیر در ظاهر شخصیتها، فیلم را به تجربهای حسی بدل میکنند.
« پس دشواری آن تصادفی نیست، اما این توضیح نیز الزاماً آن را برای هر مخاطبی دلپذیر نمیسازد. »
شخصیتها و اجرا
این زیبایی جلوهای تزئینی دارد، اما در چهارچوب جهان اثر کارکرد روایی نیز پیدا میکند: شخصیتها و موقعیتها نه فقط با گفتار، بلکه با شکل حضورشان در قاب شناخته میشوند. لباس در اینجا پوششی خنثی نیست؛ بخشی از هویت تصویری فیلم است. معماری و اشیای صحنه نیز به همین منطق خدمت میکنند. فضاها بیشتر از آنکه مکانی روزمره باشند، همچون صحنههایی برای اجرای آیینی کهن جلوه میکنند.
گاهی تماشاگر ممکن است این همه شکوه بصری را فریبنده یا بیشازحد آرایششده بداند؛ اما فیلم از آغاز قصد ندارد طبیعتگرایانه باشد. زیبایی در آن از واقعیت جدا نیست، بلکه راهی است برای نشاندادن جهانی که باور، افسانه و تاریخ در آن از هم تفکیکپذیر نیستند. بازیها و حضورهای نمادین در چنین ساختاری، بازیگری نیز از معیارهای رایج فاصله میگیرد.
شخصیتها الزاماً با گفتوگوهای طولانی و تحول روانی تدریجی ساخته نمیشوند؛ حضور، حالت بدن و جایگرفتن در قاب اهمیت فراوان دارد. بازیگران گاه بیشتر به حاملان یک نقش اسطورهای شباهت دارند تا آدمهایی که قرار است با رفتارهای روزمرهشان به تماشاگر نزدیک شوند. این رویکرد با سبک فیلم هماهنگ است، هرچند ممکن است فاصلهای عاطفی ایجاد کند.
دودو آباشیدزه و پاراجانف در مقام کارگردانان، اجرا را درون همان جهان ترکیبی سامان میدهند که تصویر ساخته است: بخشی قصهگویی، بخشی نمایش و بخشی آیین. بنابراین نباید از بازیها انتظار ظرافتهای واقعگرایانهٔ یک درام خانوادگی یا تاریخی داشت. ارزش آنها بیشتر در هماهنگی با ضرباهنگ و کیفیت نمادین اثر است.
« لباس در اینجا پوششی خنثی نیست؛ بخشی از هویت تصویری فیلم است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
برای مخاطبی که با این قرارداد همراه شود، سکون و حالتمندی بازیها بخشی از جاذبهٔ فیلم خواهند بود؛ برای دیگری، ممکن است سرد و دور به نظر برسند. موسیقی، مکث و آزمون شکیبایی ریتم فیلم آهسته و تأملی است. صحنهها اغلب فرصت مییابند تا بر تصویر و فضای خود تکیه کنند، نه آنکه پیوسته اطلاعات تازهای به داستان بیفزایند.
این کندی، اگر با توجه به ساختار شاعرانهٔ اثر پذیرفته شود، امکان میدهد جزئیات و نشانهها در ذهن تهنشین شوند. اما اگر تماشاگر منتظر پیشرفت سریع داستان باشد، مکثها میتوانند کشدار و حوصلهسربر شوند. فیلم از مخاطب میخواهد با ضرباهنگ خودش کنار بیاید، نه آنکه او را با تعلیقهای متعارف همراه کند.
موسیقی نیز در شکلدادن به حالوهوای اثر سهم دارد، اما تکرار موتیفها ممکن است دو واکنش متضاد برانگیزد. تکرار میتواند حس آیینی و افسونوار فیلم را تقویت کند؛ گویی صدا نیز همچون نقش و رنگ، در مدار بازگشت حرکت میکند. در عین حال، برای برخی تماشاگران همین بازگشت مداوم یکنواخت یا آزاردهنده خواهد شد.
موسیقی هم مانند تصویر، بیش از آنکه صرفاً زیرمتن احساسی روایت باشد، جزئی از بافت حسی فیلم است؛ بافتی که پذیرش آن به میزان همراهی مخاطب بستگی دارد. دژ، قربانی و معنای جمعی دژ سورامی در فیلم فقط یک بنای نظامی نیست؛ استعارهای از پایداری جمعی است که بهای آن بر دوش فردی جوان قرار میگیرد.
« موسیقی، مکث و آزمون شکیبایی ریتم فیلم آهسته و تأملی است. »
قوتها و کاستیها
پیشگویی، زندگی شخصی را در برابر سرنوشت مردم و سرزمین قرار میدهد و پرسشی دشوار میسازد: جامعه برای ادامهٔ حیات خود از چه کسی و چه چیزی هزینه میگیرد؟ فیلم این پرسش را به بحثی مستقیم و خطابهوار تبدیل نمیکند؛ آن را در دل افسانه، آیین و تصویر نگه میدارد. همین غیرمستقیمبودن باعث میشود معنا بیش از یک پاسخ قطعی، همچون پژواکی باقی بماند.
لایههای دینی و تاریخی نیز به این جهان پیچیدگی میدهند، اما فیلم آنها را به شرحی ساده و یکدست فرونمیکاهد. باور، تعلق و هویت در فضای پرتنش قصه به نیروهایی اثرگذار بدل میشوند، بیآنکه همهٔ تعارضها با توضیح روشن حل شوند. مخاطب میتواند فیلم را هم افسانهای دربارهٔ فداکاری بخواند و هم تأملی دربارهٔ هزینهای که اسطورهها از افراد مطالبه میکنند.
این چندمعنایی، یکی از دلایل ماندگاری اثر است؛ هرچند همان ویژگی میتواند تماشاگرانی را که روایت صریحتری میخواهند، دور نگه دارد. جمعبندی «افسانهٔ دژ سورامی» فیلمی نیست که برای همه و در هر حالوهوایی به یک اندازه کار کند. روایت گسسته، ریتم کند و موسیقی تکرارشونده ممکن است فاصلهای میان اثر و تماشاگر ایجاد کنند؛ اما قاببندیهای چشمگیر، رنگآمیزی غنی، لباسها و طراحی صحنهٔ خیالانگیز، تجربهای دیداری میسازند که بهسادگی فراموش نمیشود.
فیلم را بهتر است نه همچون قصهای پرشتاب، بلکه همچون مجموعهای از تصویرهای افسانهای دید که معنایشان کمکم و گاه ناتمام آشکار میشود. پاراجانف و آباشیدزه قصهای کهن را به سینمایی بدل میکنند که در آن زیبایی، ابهام و اندوه از هم جداییپذیر نیستند. ممکن است تماشاگر در بخشهایی از مسیر گم شود یا از مکثها خسته گردد، اما دستکم بخشی از تصویرها در ذهنش باقی خواهد ماند؛ همانند خاطرهٔ خوابی پررنگ که همهٔ اجزایش به یاد نمیآیند، ولی حالوهوایش پس از بیداری هنوز حضور دارد.
« فیلم این پرسش را به بحثی مستقیم و خطابهوار تبدیل نمیکند؛ آن را در دل افسانه، آیین و تصویر نگه میدارد. »
ثبت دیدگاه