نقد و بررسی
نقد سرب (The Lead) | 1989
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جایگاه اثر و جهان روایی «سرب» از آن فیلمهایی است که داستانش را نه فقط از مسیر حادثهها، بلکه از دلِ هوای سنگین و ناامن جهانش پیش میبرد. ماجرا در تهرانِ سال ۱۹۴۸ آغاز میشود: دانیال و مونس، زوجی جوان و یهودی، در پی مهاجرت به کشور تازهتأسیس اسرائیلاند، اما پروندهای مربوط به عموی دانیال راهشان را میبندد.
قتل، اتهام ناروا و تعقیبوگریز، خیلی زود سرنوشت این زوج را به تلاش نوری، روزنامهنگاری که در پی نجات برادر بیگناهش است، گره میزند. این طرح، هم ظرفیت یک تریلر پرتعلیق را دارد و هم امکان پرداختن به ترس، بیپناهی و عدالت را؛ دو ظرفیتی که فیلم گاه بهخوبی به آنها دست مییابد و گاه در پراکندگی روایت از دستشان میدهد.
تهرانِ تیره و حالوهوای نوآر مهمترین دستاورد فیلم، ساختن فضایی است که در آن ناامنی تنها به تعقیبکنندگان یا تهدیدهای آشکار محدود نمیشود. سایهای از سوءظن بر روابط آدمها افتاده و هر تصمیم میتواند پیامدهایی فراتر از انتظار داشته باشد. تهرانِ فیلم، پسزمینهای خنثی برای ماجرا نیست؛ شهری است که خیابانها و پناهگاههایش به بخشی از تجربهی هراس بدل میشوند.
بافت تیرهی تصویر و حس گریز مداوم، داستان را به قلمرو نوآر نزدیک میکند؛ جایی که شخصیتها نه با انتخابی میان خیر و شر، بلکه با گزینههایی محدود و پرهزینه روبهرو هستند. این فضای تلخ، به فیلم تشخص میدهد و از آن خاطرهای ماندگار میسازد. حتی هنگامی که روایت از انسجام فاصله میگیرد، اتمسفر همچنان نیروی خود را حفظ میکند: حسی از محاصره که با حرکت شخصیتها از تهران به شمال کشور هم کاملاً از میان نمیرود.
« سایهای از سوءظن بر روابط آدمها افتاده و هر تصمیم میتواند پیامدهایی فراتر از انتظار داشته باشد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
سفر، بیش از آنکه آسودگی به همراه بیاورد، استمرار همان اضطراب است؛ گویی جغرافیا عوض میشود، اما جهانِ بیاعتماد و خطرناک فیلم پابرجا میماند. نوری؛ نیروی انسانی و اخلاقی فیلم مرکز عاطفی «سرب» را بیش از آنکه معمای جنایت تشکیل دهد، نوری میسازد. انگیزهی او روشن و انسانی است: میخواهد برادرش را از اتهامی که به ناحق متوجه او شده برهاند.
این هدف ساده، در برابر شبکهای از ترس و خشونت قرار میگیرد و به نوری امکان میدهد از یک روزنامهنگار به نیرویی پیگیر و کنشگر تبدیل شود. هادی اسلامی در این نقش، حضوری اثرگذار دارد؛ بازیاش به نوری سرسختی میبخشد، بیآنکه شخصیت را صرفاً به یک قهرمان بینقص فروبکاهد. ماندگاری نوری از همین پیوند میان اراده و آسیبپذیری میآید.
او در جهانی قدم میگذارد که حقیقت در آن بهآسانی شنیده نمیشود و رسیدن به عدالت، مستلزم عبور از خطر است. تأثیر بازی اسلامی نیز در همین مسیر شکل میگیرد: تماشاگر میتواند پشت سماجت شخصیت، خستگی و تلخیِ انسانی را ببیند. نوری بهتنهایی همهی ضعفهای فیلمنامه را جبران نمیکند، اما نیرویی عاطفی به روایت میدهد که بسیاری از لحظههای پراکندهی فیلم را به هم پیوند میزند.
روایتِ پرتعلیق و گسستهای آن ساختار داستانی فیلم بر تعقیبوگریز، پنهانکاری و تلاش برای رسیدن به شاهدان استوار است. این مصالح، امکان ایجاد تعلیق را فراهم میکنند و در بخشهایی نیز تماشاگر را با خود میبرند. مسئله آنجاست که پیوند میان بعضی رخدادها همیشه بهاندازهی کافی روشن یا قانعکننده نیست.
« نوری؛ نیروی انسانی و اخلاقی فیلم مرکز عاطفی «سرب» را بیش از آنکه معمای جنایت تشکیل دهد، نوری میسازد. »
شخصیتها و اجرا
گاهی شخصیتها بر پایهی اطلاعات یا انگیزههایی عمل میکنند که فیلم آنها را با دقت لازم آماده نکرده است؛ در نتیجه، حرکت قصه بهجای آنکه ناگزیر به نظر برسد، ناگهان یا کمزمینه جلوه میکند. این ناپیوستگی بهویژه وقتی بیشتر به چشم میآید که فیلم میان پیشبرد ماجرا و مکث بر فضا و شخصیتها جابهجا میشود.
مکثها در ذات خود ایراد نیستند؛ برای فیلمی با چنین حالوهوای سنگینی حتی لازماند، اما همهی آنها به کشف تازهای از آدمها یا جهان داستان منتهی نمیشوند. برخی صحنهها از کشش لازم برخوردار نیستند و ضرباهنگ را کند میکنند، بیآنکه در عوض بار عاطفی یا روایی چشمگیری بیفزایند. دیالوگها؛ میان لحن متمایز و تصنع زبان فیلم یکی از دوپارهترین جنبههای آن است.
دیالوگها میکوشند به جهان تلخ و پرتنش اثر لحنی ویژه بدهند؛ گاهی این لحن با شخصیتها و فضای قصه هماهنگ میشود و جملهها را به بخشی از هویت سینمایی فیلم بدل میکند. اما در لحظاتی دیگر، گفتوگوها بیش از اندازه ساختهوپرداخته یا نامتناسب به گوش میرسند. بهجای آنکه طبیعی از موقعیت بیرون بیایند، انگار برای تأکید بر معنایی از پیش تعیینشده در دهان شخصیت گذاشته شدهاند.
این لغزش فقط مسئلهی واقعنمایی نیست. وقتی دیالوگی با شرایط صحنه همخوانی ندارد، رابطهی تماشاگر با شخصیت نیز سست میشود؛ بهویژه در فیلمی که بخش مهمی از بار دراماتیکش را بر وفاداری، شرافت و تصمیمهای اخلاقی گذاشته است. بااینحال، همان زبانِ پررنگ در برخی لحظهها به حالوهوای قصه کمک میکند.
« دیالوگها؛ میان لحن متمایز و تصنع زبان فیلم یکی از دوپارهترین جنبههای آن است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بنابراین مشکل را نمیتوان در داشتن سبک زبانی جستوجو کرد؛ مسئله این است که فیلم همیشه میان لحن شخصی و بیان مصنوعی تعادل برقرار نمیکند. مونس و دانیال؛ شخصیتها در سایهی گریز مونس و دانیال نقطهی آغاز بحراناند، اما در طول مسیر، تمرکز فیلم بهتدریج به سوی نوری و پیگیری او کشیده میشود.
این جابهجایی از نظر روایی قابلفهم است، اما بهایش محدودشدن فرصت شناخت زوج است. تصمیم آنها برای مهاجرت و سپس گریز، امکان پرداختن به اضطرابِ زندگی در میان تعلقهای چندگانه، ناامنی و انتخابهای ناخواسته را فراهم میکند؛ بااینحال، فیلم همیشه این امکانات را به تجربهای عمیق و چندوجهی تبدیل نمیکند.
مونس بهویژه میتوانست عاملیت بیشتری در مسیر داستان داشته باشد. حضور او در دل ماجرا مهم است، اما در بخشهایی بیشتر در معرض تصمیمها و خطرهایی قرار میگیرد که دیگران رقم میزنند تا آنکه خود به نیروی پیشبرندهی روایت بدل شود. نتیجه آن است که خط عاطفی زوج، با وجود اهمیتش، گاه زیر سایهی تعقیبوگریز و پیگیری نوری قرار میگیرد.
این کاستی، از شدت فضای تلخ فیلم نمیکاهد، اما دامنهی انسانی روایت را محدودتر میکند. بازیها و کارگردانی در کنار هادی اسلامی، بازیهای گروهی به فیلم وزنی متناسب با فضای تاریخی و ملتهب آن میدهند. فریماه فرجامی در نقش مونس بخشی از بار عاطفی اثر را بر دوش میکشد، هرچند میزان اثرگذاری این شخصیت به فرصتی وابسته است که روایت در اختیارش میگذارد.
« این جابهجایی از نظر روایی قابلفهم است، اما بهایش محدودشدن فرصت شناخت زوج است. »
قوتها و کاستیها
حضور بازیگران در یک جهان داستانی مشترک، به باورپذیری کلی فضا کمک میکند؛ ولی هرگاه دیالوگها تصنعی میشوند یا موقعیتها بهسرعت از یک رخداد به رخداد دیگر میپرند، این هماهنگی نیز آسیب میبیند. کارگردانی مسعود کیمیایی در ساختن لحن و حفظ حس خطر موفقتر از ساماندادن بینقص همهی اجزای پیرنگ است.
فیلم بهجای تکیهی صرف بر گرهگشایی، میخواهد با فضا، شخصیتِ پیگیر و تصویرِ جهانی خشن در ذهن بماند. این رویکرد به آن هویتی مشخص میدهد، اما گاهی از دقت در منطق روایی و تنظیم ضرباهنگ میکاهد. «سرب» در نتیجه اثری یکدست نیست: قدرتش در جوّسازی و حضور نوری، در کنار ضعفهایی در پیوند صحنهها و کیفیت بعضی گفتوگوها قرار دارد.
جمعبندی «سرب» فیلمی است که بیش از آنکه با روایتی کاملاً منظم شناخته شود، با تلخیِ فضا و ماندگاری شخصیت نوری در ذهن میماند. اثر در خلق حس تعقیب، بیپناهی و خطر موفق است و بازی هادی اسلامی برای آن تکیهگاهی عاطفی فراهم میکند. در مقابل، ناپیوستگیهای داستانی، دیالوگهای گاه مصنوعی، کندی بعضی صحنهها و کمپرداختیِ برخی شخصیتها مانع از آن میشوند که همهی ظرفیتهای درام به یک کلیت منسجم بدل شوند.
بااینهمه، نقصهای فیلم بهسادگی فضای خاص آن را محو نمیکنند. «سرب» تجربهای تلخ و گاه ناهموار است که در بهترین لحظههایش از تعقیبوگریزی صرف فراتر میرود و به جستوجوی عدالت در جهانی بیاعتماد بدل میشود؛ جهانی که در آن، ایستادگی یک انسان میتواند از هر گره داستانی ماندگارتر باشد.
« کارگردانی مسعود کیمیایی در ساختن لحن و حفظ حس خطر موفقتر از ساماندادن بینقص همهی اجزای پیرنگ است. »
ثبت دیدگاه