نقد و بررسی
نقد آخرین قارون (The Last Tycoon) | 1976
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به هالیوودی که از درون رو به زوال است «The Last Tycoon» در ظاهر داستان تهیهکنندهای بانفوذ است که میان جاهطلبی حرفهای و تمنای عاشقانه گرفتار میشود؛ اما فیلم الیا کازان بیش از آنکه قصهای عاشقانه یا روایتی پرحادثه باشد، مرثیهای آرام برای جهانی است که در شکوه ظاهری خود، نشانههای فرسودگی را پنهان کرده است.
هالیوود دههٔ سی در این فیلم سرزمین رؤیاهاست، اما رؤیاهایش را نظامی سختگیر و سلسلهمراتبی تولید میکند؛ نظامی که در آن آدمها، استعدادها و حتی عواطف ممکن است به مواد خامِ یک سازوکار بزرگ بدل شوند. مونرو استار در مرکز این جهان ایستاده است: مردی که میتواند فیلمی را از دل آشفتگی شکل دهد و تصمیمهای دیگران را در جهت رؤیت هنری خود هدایت کند، اما در زندگی شخصی از همان اقتدار بهرهای ندارد.
او برای کار نیرویی خیرهکننده دارد و برای عشق، امیدی آسیبپذیر. همین تضاد، پایهٔ اصلی شخصیت و مضمون فیلم است. استار در حرفهاش میکوشد همهچیز را مهار کند؛ در برابر عاطفه اما با چیزی روبهرو میشود که نه با دستور پیش میرود و نه بهسادگی در قالبی قابلکنترل جا میگیرد. هالیوود بهمثابه کارخانهٔ رؤیا و قدرت یکی از جذابترین جنبههای فیلم، نگاه آن به پشتصحنهٔ استودیوهاست.
اثر از محیط تولید فیلم صرفاً بهعنوان زمینهای تزئینی استفاده نمیکند؛ استودیو در حکم جهانی کامل ظاهر میشود، با مدیران، بازیگران، نویسندگان و کارگردانانی که هر یک سهمی از قدرت میطلبند. فیلم نشان میدهد تصویر سینمایی چگونه از برخورد ارادههای گوناگون ساخته میشود و چگونه تهیهکنندهای مانند استار میتواند هم نیروی خلاقِ محرکِ تولید باشد و هم صاحب قدرتی که دیگران را به حاشیه میراند.
« او برای کار نیرویی خیرهکننده دارد و برای عشق، امیدی آسیبپذیر. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این سویه، فیلم را از یک ملودرام معمولی فراتر میبرد. منازعهٔ حرفهای تنها بر سر اختلافهای روزمره نیست؛ در دل آن پرسشی جدی دربارهٔ مالکیت اثر هنری نهفته است: فیلم از آنِ نویسنده است، کارگردان، بازیگر یا تهیهکنندهای که منابع و تصمیمهای نهایی را در اختیار دارد؟ «The Last Tycoon» پاسخ سادهای نمیدهد، اما با نشاندادن رفتار استار، تنش میان خلاقیت و سلطه را ملموس میکند.
مردی که به سینما عشق میورزد، گاه با همان عشقی که در خود دارد، آزادی دیگران را محدود میسازد. رابرت دنیرو و چهرهٔ مردی مهارگر بازی رابرت دنیرو مهمترین تکیهگاه فیلم است. او مونرو استار را نه همچون قهرمانی پرهیاهو، بلکه بهشکل مردی متمرکز، کمحرف و درونی میسازد؛ کسی که ذهنش همواره در حال سنجیدن، اصلاحکردن و پیشبردن امور است.
حضورش در صحنهها از جنس نیروی آرامی است که بیآنکه به نمایش آشکار احساسات متوسل شود، فضای اطراف خود را تحت تأثیر قرار میدهد. استار در چشم دنیرو مردی است که تسلط حرفهایاش بهای سنگینی دارد: او چنان به کار گره خورده که مرز میان وظیفه، عادت و هویت شخصیاش بهتدریج محو میشود. این انتخاب بازیگری با سردی کلی فیلم پیوند دارد.
دنیرو شخصیت را از بیرون به تماشاگر عرضه نمیکند؛ بیشتر اجازه میدهد شکافهای درونی او از مکثها، نگاهها و تغییرات ظریف رفتار آشکار شوند. نتیجه، حضوری گیرا و بهیادماندنی است، هرچند همین خویشتنداری ممکن است برای برخی تماشاگران فاصلهساز باشد. اگر انتظار داشته باشیم قهرمان در هر لحظه احساسش را آشکارا بیان کند، استار خاموش و بسته به نظر میرسد؛ اما این بستهبودن را میتوان بخشی از ساختار شخصیت دانست، نه صرفاً کمبود بازی.
« این سویه، فیلم را از یک ملودرام معمولی فراتر میبرد. »
شخصیتها و اجرا
عشق در سایهٔ آرمانسازی رابطهٔ استار با کتلین مور قرار است سویهٔ شکنندهتر شخصیت را آشکار کند. او در پی زنی جوان و گریزان میرود، اما فیلم در ساختن پیوندی متقابل و باورپذیر میان آن دو چندان کامیاب نیست. کشش استار روشن است، ولی نیروی عاطفی رابطه به همان اندازه برای تماشاگر ملموس نمیشود.
کتلین بیش از آنکه حضوری مستقل و چندوجهی پیدا کند، گاه به تصویری دوردست بدل میشود؛ تصویری که استار میل دارد آن را در ذهن خود کامل کند. در اینجا، فاصلهٔ میان عشق و خیال اهمیت مییابد. استار شاید بیش از آنکه کتلین را بشناسد، به معنایی دل بسته باشد که برای او ساخته است: امکان بازگشت به چیزی ازدسترفته، روزنهای برای فرار از نظم بیوقفهٔ کار، یا رؤیایی که همچون فیلمی در ذهنش شکل گرفته است.
این برداشت به رابطه عمق بالقوه میدهد، اما اجرا همیشه آن را به تجربهای زنده بدل نمیکند. صحنههای عاشقانه طولانی میشوند، بیآنکه نزدیکی عاطفی متناسبی میان دو شخصیت پدید آورند؛ از همین رو، آنچه باید قلب تپندهٔ روایت باشد، برای برخی بینندگان کمرمق و دور از باور جلوه میکند. تصویر، طراحی صحنه و اندوهِ شکوه از حیث دیداری، فیلم دستاوردی چشمنواز دارد.
طراحی صحنه و فضاسازی، هالیوودی قدیمی را میسازند که هم مجلل است و هم تا اندازهای غبارگرفته؛ جهانی پر از فضاهای بزرگ، نظم تشریفاتی و جزئیاتی که حس یک صنعت پرقدرت را منتقل میکنند. این بازآفرینی نه فقط لباسها و دکورها را به نمایش میگذارد، بلکه شیوهٔ زیستن در آن دوران را نیز تداعی میکند: هرکس جایگاهی دارد، هر مکانی کارکردی معین، و هر حرکت در چارچوبی از اقتدار و آداب شکل میگیرد.
« عشق در سایهٔ آرمانسازی رابطهٔ استار با کتلین مور قرار است سویهٔ شکنندهتر شخصیت را آشکار کند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
زیبایی بصری فیلم با اندوه آن تضاد دلنشینی میسازد. قابها گاه حالتی رؤیایی دارند، اما این رؤیا سرشار از گرمای آسودگی نیست. شکوه موجود در تصویر، فاصلهٔ آدمها را بیشتر به چشم میآورد؛ اتاقهای بزرگ و محیطهای پرزرقوبرق نمیتوانند خلأ درونی شخصیتها را پُر کنند. همین هماهنگی میان زیبایی و سردی از نقاط قوت اثر است: تماشاگر میتواند از تماشای هالیوود قدیم لذت ببرد، در حالی که همزمان حس کند چیزی در دل این شکوه رو به خاموشی است.
گروه بازیگران و پراکندگی توجه فیلم از گروهی چشمگیر از بازیگران بهره میبرد. رابرت میچم در نقش پَت بریدی، چهرهٔ قدرتی فرسوده و محتاط را به داستان میآورد؛ مردی که جایگاهش با توانایی استار به چالش کشیده شده است. جک نیکلسون، در حضوری متفاوت و خویشتندار، به تنشهای مربوط به سازمانیابی و قدرت جمعی بُعد دیگری میدهد.
ژان مورو، تونی کرتیس و دیگر بازیگران نیز به فضای استودیو رنگ و تنوع میبخشند و احساس میشود هر چهره نمایندهٔ گوشهای از این اجتماع حرفهای است. بااینحال، فراوانی چهرههای شاخص همیشه به معنای نیروی دراماتیک بیشتر نیست. گاه شخصیتهای فرعی چنان کوتاه یا پراکنده وارد روایت میشوند که فرصت کافی برای تثبیت پیدا نمیکنند.
فیلم مجموعهای از استعدادهای مهم را گرد آورده، اما همهٔ این استعدادها در ساختار قصه به یک اندازه به کار گرفته نمیشوند. این پراکندگی، در کنار تمرکز بر رابطهٔ عاشقانهای که خود نیز کشش محدودی دارد، میتواند این احساس را ایجاد کند که داستان از ظرفیت بازیگران و دنیای پرجزئیاتش کمتر از حد انتظار بهره میگیرد.
« زیبایی بصری فیلم با اندوه آن تضاد دلنشینی میسازد. »
قوتها و کاستیها
ریتم سرد و مسئلهٔ کشش روایی «The Last Tycoon» به ریتمی کند و تأملی وفادار میماند. این کندی گاهی با مضمون فیلم همخوان است: استار در چرخهای از کار و تصمیمگیری گرفتار شده و زندگیاش، بهجای حرکت بهسوی رهایی، بارها به همان سازوکار بازمیگردد. اما میان ریتم سنجیده و کمتحرکی روایی مرزی باریک وجود دارد.
فیلم در برخی لحظهها به سکون خود معنایی شاعرانه میبخشد، ولی در بخشهایی دیگر، صحنهها بیش از آنکه تنش را بپرورانند، آن را معلق نگه میدارند. این مسئله بهویژه هنگامی احساس میشود که قصه میان سیاست استودیو و رابطهٔ شخصی استار جابهجا میشود. هر دو مسیر ظرفیت دراماتیک دارند، اما پیوندشان همیشه بهاندازهٔ کافی محکم نیست.
در نتیجه، روایت گاهی چنین مینماید که دو فیلم را کنار هم قرار داده است: یکی دربارهٔ سازوکار هالیوود و دیگری دربارهٔ دلبستگی مردی به زنی دور از دسترس. اگر این دو خط داستانی یکدیگر را عمیقتر میکردند، فیلم میتوانست انسجام بیشتری بیابد. بااینهمه، همین ناتمامی و پراکندگی را میتوان بازتاب جهانی دانست که در آن کار و زندگی شخصی، هر دو، به شکلهای متفاوت از کنترل خارج میشوند.
جمعبندی «The Last Tycoon» اثری است که بیش از آنکه با کشش داستانی پیوسته پیش برود، با فضا، شخصیت و حالوهوای خود در ذهن میماند. بازآفرینی هالیوود قدیم، طراحی صحنهٔ دقیق، نگاه کنجکاو به قدرت استودیویی و بازی مؤثر رابرت دنیرو، آن را به تجربهای دیدنی تبدیل میکنند. در مقابل، رابطهٔ عاشقانهاش به اندازهٔ لازم جان نمیگیرد و ریتم سرد و کند فیلم ممکن است صبر تماشاگر را بیازماید.
« ریتم سرد و مسئلهٔ کشش روایی «The Last Tycoon» به ریتمی کند و تأملی وفادار میماند. »
جمعبندی
ارزش فیلم در این نیست که همهٔ اجزایش به یک اندازه موفق باشند؛ ارزشش بیشتر در تصویری است که از مردی میسازد که در هنرِ ساختن رؤیاها توانمند است، اما در برابر زندگی واقعی ناتوان میماند. شکوه هالیوود در اینجا نه وعدهٔ خوشبختی، بلکه پردهای زیبا بر تنهایی و فرسودگی است. فیلمی نامتوازن، اما برخوردار از لحظههایی شاعرانه و اندوهگین که تماشاگر علاقهمند به تاریخ هالیوود و شخصیتهای گرفتار در کار خویش را به تأمل وامیدارد.
« شکوه هالیوود در اینجا نه وعدهٔ خوشبختی، بلکه پردهای زیبا بر تنهایی و فرسودگی است. »



ثبت دیدگاه