نقد و بررسی
نقد آخرین چیزی که مری دید (The Last Thing Mary Saw) | 2021
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
روایتی میان ایمان و هراس «The Last Thing Mary Saw» فیلمی است دربارهٔ ترسی که پیش از هر نیروی فراطبیعی، در دل خانه و مناسبات انسانی ریشه میدواند. داستان در زمستان سال ۱۸۴۳ آغاز میشود؛ ماری پس از مرگ مرموز بزرگِ خانواده زیر بازجویی است و روایتش ما را به گذشتهای در خانهای بسته، مذهبی و سختگیر میبرد.
در آنجا رابطهٔ او و الینور، خدمتکار خانه، نه فرصتی برای عشق که بهانهای برای مجازات و اعمال اقتدار میشود. ادواردو ویتالِتی، نویسنده و کارگردان فیلم، این موقعیت را در قالبی میان وحشت عامیانه، درام تاریخی و تعلیق روانشناختی پیش میبرد؛ قالبی که بیش از آنکه به ترساندن ناگهانی تکیه کند، میکوشد حس محاصره و ناامنی را آهسته در تماشاگر بنشاند.
خانهای که به زندان بدل میشود مهمترین دستاورد فیلم، ساختن فضایی است که در آن خانه نه پناهگاه، بلکه دستگاهی برای مراقبت، فرمانبرداری و تنبیه است. دیوارها، اتاقها و آیینهای روزمره، همگی به نظمی خدمت میکنند که فرد را زیر نگاه خانواده و مذهب نگه میدارد. خشونت در این فضا لزوماً با فریاد و حرکتهای نمایشی ظاهر نمیشود؛ گاه در سکوتی طولانی، در مکث یک نگاه یا در تشریفات ظاهراً مقدسِ مجازات حضور دارد.
همین پیوند میان نظم خانوادگی و تهدید، به فیلم کیفیتی خفقانآور میبخشد. عنوان فیلم نیز با این فضای مراقبت و محرومیت از دیدن تناسب دارد. نگاه، دانستن و اعترافکردن در جهان ماری از یکدیگر جدا نیستند: دیگران میخواهند او را وادار کنند آنچه را پذیرفتنی میدانند ببیند و آنچه را ممنوع شمردهاند انکار کند.
« در آنجا رابطهٔ او و الینور، خدمتکار خانه، نه فرصتی برای عشق که بهانهای برای مجازات و اعمال اقتدار میشود. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم از این ایده بهره میگیرد تا وحشت را از سطح موجودات ناشناخته فراتر ببرد و آن را به تجربهٔ زیستن زیر اقتدار بدل سازد. عشق ممنوع؛ قلب عاطفی فیلم رابطهٔ ماری و الینور قرار است مرکز عاطفی روایت باشد؛ عشقی که در محیطی سرشار از ترس و داوری، معنای پناه و مقاومت پیدا میکند. جذابیت بالقوهٔ این مضمون روشن است: در جهانی که بدن و میل افراد زیر سلطهٔ خانواده تعریف میشود، نزدیکشدن دو زن به یکدیگر کنشی هم عاشقانه است و هم سرپیچیآمیز.
فیلم با قرار دادن این رابطه در برابر خشونت مذهبی، به محدودیت انتخاب و هزینهٔ زیستن برخلاف قواعد مسلط توجه میکند. بااینحال، ایدهٔ نیرومند فیلم همیشه به رابطهای به همان اندازه نیرومند بدل نمیشود. میان ماری و الینور لحظههایی از صمیمیت دیده میشود، اما پیوندشان گاه بیشتر بهعنوان موضوعی ممنوع و عامل پیشبرندهٔ بحران عمل میکند تا رابطهای که با جزئیات روانی و عاطفی رشد کرده باشد.
در نتیجه، تماشاگر ممکن است پیامدهای سرکوب عشق را بهتر از خودِ کیفیت آن احساس کند. این فاصله، بخشی از اثرگذاری تراژیک داستان را کاهش میدهد؛ زیرا هرچه رابطه ملموستر میشد، فشار وارد بر آن نیز میتوانست عمیقتر و دردناکتر جلوه کند. بازیها و شخصیتهای زیر فشار بازیها با خویشتنداری کلی فیلم هماهنگاند.
استفانی اسکات در نقش ماری، شخصیتی را تصویر میکند که میان ترس، درماندگی و میل به حفظ بخشی از اختیار خود گرفتار است. اجرای او متکی بر نمایش بیرونی پرهیاهو نیست؛ بیشتر در سکون و واکنشهای کوچک شکل میگیرد. ایزابل فورمن نیز به الینور حضوری آرام اما آسیبپذیر میبخشد و رنج او را در چارچوب محدودیتهای محیط نشان میدهد.
« بااینحال، ایدهٔ نیرومند فیلم همیشه به رابطهای به همان اندازه نیرومند بدل نمیشود. »
شخصیتها و اجرا
جودیت رابرتس در نقش بزرگِ خانواده، با چهره و لحن سرد، اقتداری را مجسم میکند که نیازی به توضیح مداوم خود ندارد؛ حضورش کافی است تا دیگران را در وضعیت اطاعت نگه دارد. این بازیهای مهارشده با جهان داستان تناسب دارند، اما همین مهار گاهی به فاصلهٔ عاطفی میانجامد. شخصیتها اغلب بیش از آنکه از راه گفتوگو یا تحول روشن شناخته شوند، در جایگاههایی نمادین قرار میگیرند: قربانی، فرمانبر، نگهبان یا صاحب قدرت.
ازاینرو، بازیگران فرصت محدودی برای آشکارکردن لایههای متناقض شخصیتها مییابند. فیلم در ایجاد حالوهوای رنج موفقتر است تا در پرداخت کامل روان کسانی که آن رنج را تجربه میکنند. ریتم آهسته؛ فضاسازی یا مانع؟ روایت آرام فیلم انتخابی آگاهانه است. مکثها، سکوتها و نماهای کشدار به تماشاگر فرصت میدهند تا به روزمرگی سنگین خانه عادت کند؛ عادتی که خود به بخشی از ترس تبدیل میشود.
فیلم در پی آن نیست که هر چند دقیقه با حادثهای تازه ضرباهنگ را بالا ببرد. در عوض، انتظار را به ابزار تعلیق بدل میکند و میکوشد احساس کندی و تکرار را با زندگی محدود شخصیتها پیوند دهد. اما این انتخاب همیشه به سود فیلم کار نمیکند. برخی نماها و صحنهها بیش از آنکه معنای تازهای به فضا بیفزایند، همان حس پیشین را تکرار میکنند.
وقتی روایت برای مدت طولانی در یک حالت عاطفی باقی میماند، سکوت از تنش تهی میشود و تماشاگر ممکن است بهجای انتظار نگرانکننده، احساس ایستایی کند. بنابراین ریتم آهسته هم سرچشمهٔ بخش مهمی از هویت فیلم است و هم یکی از محدودیتهای آن: برای مخاطبی که درامهای کمحادثه را دوست دارد، ممکن است آرامش وهمآلودش جذاب باشد؛ برای دیگران، همین ویژگی میتواند تجربه را فرساینده کند.
« این بازیهای مهارشده با جهان داستان تناسب دارند، اما همین مهار گاهی به فاصلهٔ عاطفی میانجامد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
وحشت فراطبیعی و روایت نابرابر با ورود غریبهای مرموز، فیلم دامنهٔ تهدید را از خشونت انسانی فراتر میبرد و به نیروها و رازهایی کهن نزدیک میشود. این گذار امکان آن را دارد که واقعیت تاریخی و وحشت فراطبیعی را در هم بیامیزد و نشان دهد چگونه باور، خرافه و قدرت در فضایی بسته یکدیگر را تقویت میکنند.
فیلم بهجای توضیح کامل و شتابزدهٔ این عناصر، بخشی از آنها را در ابهام نگه میدارد؛ انتخابی که با لحن رازآلود اثر هماهنگ است. بااینحال، ابهام همیشه به معنای عمق نیست. در بخشهایی، عناصر فراطبیعی چنان پراکنده وارد داستان میشوند که اتصالشان به کشمکش عاطفی و خانوادگی به اندازهٔ کافی استوار به نظر نمیرسد.
نتیجه آن است که وحشت، با وجود چند تصویر و موقعیت ناآرامکننده، به اوجی یکدست نمیرسد. فیلم گاه بهجای آنکه ترس را از دل منطق درونی جهانش پرورش دهد، به نشانههایی مبهم بسنده میکند؛ نشانههایی که میتوانند کنجکاویبرانگیز باشند، اما الزاماً تعلیق را تشدید نمیکنند. تصویر، صدا و اقلیم تاریخی فیلم از سرمای زمستانی و فضای بستهٔ خانه برای ساختن جهانی کمنور و سنگین استفاده میکند.
نور محدود، سکون قابها و ترکیببندیهای محتاطانه، شخصیتها را در محیطی میگذارند که گویی امکان حرکت آزادانه در آن وجود ندارد. طراحی بصری با مضمون سرکوب پیوند دارد: خانه از نظر فیزیکی محل سکونت است، اما از نظر احساسی به محفظهای برای پنهانکاری و تنبیه بدل شده است. موسیقی و صدا نیز بهجای آنکه همواره هراس را به رخ بکشند، در خدمت حفظ فضای ناآرام و انتظارند.
« بااینحال، ابهام همیشه به معنای عمق نیست. »
قوتها و کاستیها
این انسجام دیداری و شنیداری به اثر هویت میبخشد، اما کیفیت تاریخی بهتنهایی نمیتواند جای پرداخت دراماتیک را بگیرد. جامهها و فضای دوره، داستان را در زمان مشخصی مستقر میکنند؛ آنچه اهمیت بیشتری دارد، نحوهٔ پیوند این محیط با تجربهٔ شخصیتهاست. فیلم هرگاه جزئیات فضایی را به احساس محصوربودن ماری و الینور متصل میکند، مؤثرتر میشود؛ هرگاه صرفاً بر سکون و تیرگی تکیه میکند، خطر میکند که زیباییشناسیاش از روایت پیشی بگیرد.
جمعبندی «The Last Thing Mary Saw» اثری است که بیش از هیجانهای ناگهانی، بر سرمای عاطفی، سکوت و ترسِ حاصل از اقتدار تمرکز دارد. فضاسازی وهمآلود، بازیهای سنجیده و پیوند میان عشق ممنوع و خشونت مذهبی، به آن هستهای جدی و تأملبرانگیز میبخشند. در مقابل، کندی گاه فرسایندهٔ روایت، رابطهای که فرصت کافی برای عمقیافتن نمییابد و عناصر فراطبیعیِ نهچندان منسجم، مانع از آن میشوند که فیلم همهٔ ظرفیت خود را به کار گیرد.
حاصل، فیلمی نابرابر اما صاحب حالوهواست: اثری که در ساختن جهانی سرد و تهدیدآمیز کامیابتر از پرورش کامل شخصیتها و پیوندهای عاطفی آنهاست. اگر مخاطب انتظار وحشتی پرحادثه و ضرباهنگی تند داشته باشد، احتمالاً با صبری دشوار روبهرو میشود؛ اما برای تماشاگر علاقهمند به وحشت تاریخیِ کمصدا و درامی دربارهٔ سرکوب، فیلم لحظههایی ماندگار و فضایی قابل تأمل فراهم میکند.
ثبت دیدگاه