نقد و بررسی
نقد The Last Showgirl | 2024
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
شکوهی که با خاموشی روبهرو میشود «The Last Showgirl» بیش از آنکه روایتی دربارهی تعطیلی یک نمایش باشد، تأملی است دربارهی لحظهای که آدم درمییابد جهانِ ساختهشده پیرامونش دیگر جایی برای او ندارد. شلی گاردنر سالها در لاسوگاس بر صحنه رقصیده و هویت خود را با نمایشی درخشان و پرزرقوبرق گره زده است.
خبر تعطیلی قریبالوقوع آن، نه فقط شغل، که تصویر او از خویشتن و آیندهاش را به لرزه میاندازد. فیلم از همین موقعیت ساده، پرسشی گستردهتر میسازد: وقتی صحنه خاموش شود، چه چیزی از هنرمند باقی میماند؟ این پرسش با قصهگویی پرحادثه پاسخ داده نمیشود. فیلم بهجای آنکه شلی را در مسیری پرپیچوخم و پر از رویدادهای نمایشی قرار دهد، به روزمرگی، مکثها و برخوردهای کوچک او نزدیک میشود.
همین انتخاب، اثر را به مطالعهای شخصیتمحور بدل میکند؛ مطالعهای که بیش از دنبالکردن «چه اتفاقی میافتد»، به این مینگرد که شخصیتها چگونه با آنچه در حال رخدادن است کنار میآیند. پاملا اندرسون و نقشِ بازپسگرفتهشده نقطهی اتکای اصلی فیلم، بازی پاملا اندرسون در نقش شلی است. او شخصیت را نه به هیئت قربانیای بینقص درمیآورد و نه به نمادی ساده از شکوه ازدسترفته.
شلی میتواند آسیبپذیر و دوستداشتنی باشد، اما در عین حال تصمیمهایی گرفته که پیامدهایشان را نمیتوان نادیده گرفت. اندرسون این تناقض را با ظرافتی آرام پیش میبرد: در نگاهها و مکثهای او، هم دلبستگی به جهان صحنه دیده میشود و هم دشواریِ روبهروشدن با زندگی بیرون از آن. اهمیت این بازی فقط در باورپذیری عاطفی آن نیست؛ در این است که فیلم اجازه میدهد شلی بیش از یک تصویر کلیشهای باشد.
« شلی گاردنر سالها در لاسوگاس بر صحنه رقصیده و هویت خود را با نمایشی درخشان و پرزرقوبرق گره زده است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
او زنی است با گذشتهای پر از انتخاب، خطا، اشتیاق و دلبستگی. رنجش نباید همهی شخصیت او را توضیح دهد و جذابیت ظاهریاش نیز نباید تنها چیزی باشد که دیگران در او میبینند. حضور اندرسون به نقش نوعی تجربهی زیسته میبخشد، بیآنکه شلی را به بدل مستقیم زندگی واقعی بازیگر فروبکاهد. بدن، زمان و نگاه جامعه یکی از لایههای پرقدرت فیلم، مواجههاش با پیرشدن زنان در فرهنگی است که جوانی را سرمایهای مصرفشدنی میداند.
در فضای نمایش، بدنها بخشی از کار و زیبایی بخشی از هویت حرفهای است؛ اما وقتی زمان از راه میرسد، همان نظامی که سالها از جذابیت زنان بهره برده، بهسادگی آنها را از مرکز توجه بیرون میراند. شلی ناچار است نه فقط با تغییر شرایط کاری، بلکه با این واقعیت روبهرو شود که معیارهای ارزشگذاری پیرامونش تغییر کردهاند، بیآنکه الزاماً منصفانهتر شده باشند.
فیلم در این زمینه صریح است، اما همیشه خطابهگو نیست. اندوه آن بیشتر از دل موقعیتها و رفتارهای روزانه بیرون میآید: از فاصلهی میان آنچه شلی دربارهی شکوه گذشته به یاد میآورد و آنچه اکنون در برابرش قرار دارد. همین فاصله نشان میدهد نوستالژی میتواند پناهگاه باشد، اما گاه مانعی هم برای دیدن واقعیت است.
با این همه، فیلم تجربهی شلی را به پیامی یکسویه دربارهی قربانیبودن زنان محدود نمیکند؛ انتخابهای او نیز در شکلگیری وضعیت کنونیاش سهم دارند. لاسوگاس؛ پسزمینهای از نورهای ناپایدار لاسوگاس در فیلم صرفاً مکانی برای وقوع داستان نیست؛ شهری است که وعدهی نمایش و جذابیت میدهد، اما در همان حال همهچیز را به مصرف و تازگی پیوند میزند.
« او زنی است با گذشتهای پر از انتخاب، خطا، اشتیاق و دلبستگی. »
شخصیتها و اجرا
نورها، لباسها و فضای صحنه، تصویری از شکوه میسازند که با واقعیت کار روزانه فاصله دارد. این تضاد، بهتدریج معنای محیط را دگرگون میکند: آنچه در آغاز نماد زندگی و شهرت به نظر میرسد، میتواند به قفسی زیبا بدل شود؛ جایی که فرد برای حفظ تصویر گذشته میکوشد، در حالی که جهان بیرون با سرعت از آن عبور کرده است.
فیلم در نمایش این فضا به زرقوبرق بسنده نمیکند. پشت جلوهی صحنه، کار، رقابت، نیاز مالی و پیوندهای انسانی قرار دارند. رابطهی شلی با همکاران جوانترش نیز از دل همین محیط شکل میگیرد. آنها همکارانی ساده و هممعنا نیستند؛ هر یک از زاویهای متفاوت به آینده و معنای کار نگاه میکنند.
حضورشان به فیلم امکان میدهد شکاف میان نسلها را نشان دهد، بیآنکه آن را به تقابل اخلاقی میان گذشته و حال تقلیل دهد. پیوندهای انسانی و مسئولیتِ گذشته رابطهی شلی با دخترش، یکی از مهمترین مسیرهای عاطفی فیلم است. این پیوند، پرسشهای اثر را از محیط حرفهای فراتر میبرد و به زندگی خصوصی میکشاند: بهایی که برای دنبالکردن رؤیا پرداخته شده چیست؟
آیا دلبستگی به کاری که هویت آدم را میسازد، میتواند غیبتها و رنجهایی را که بر دیگران تحمیل کرده جبران کند؟ فیلم از دادن پاسخ آسان پرهیز میکند و همین پرهیز، رابطه را انسانیتر میسازد. شلی در این رابطه نه از مسئولیت گذشته معاف میشود و نه یکسره محکوم میگردد. فیلم میان همدلی با او و دیدن آسیبهایی که ممکن است به دیگران رسانده باشد تعادل برقرار میکند.
« نورها، لباسها و فضای صحنه، تصویری از شکوه میسازند که با واقعیت کار روزانه فاصله دارد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این نگاه چندسویه از امتیازهای مهم اثر است: شخصیت اصلی میتواند هم شایستهی درک باشد و هم نیازمند مواجهه با پیامدهای رفتارش. دوستی شلی با آنِت نیز وجه دیگری از همین مضمون را روشن میکند؛ دو زن که تجربهای مشترک دارند، اما با وضعیت و امکانهای یکسانی روبهرو نیستند. کارگردانی و زبان تصویری جیا کوپولا روایتی کمشتاب و نزدیک به شخصیتها برمیگزیند.
دوربین اغلب به چهرهها و واکنشهای کوچک توجه دارد و از تبدیل هر صحنه به نقطهی اوج پرهیز میکند. این روش با مضمون فیلم سازگار است: زندگی شلی در لحظهای تعیینکننده قرار گرفته، اما تغییر درونی او ناگهانی و نمایشی نیست. تماشاگر باید از میان جزئیات، سکوتها و گفتوگوهای روزمره مسیر عاطفی او را دنبال کند.
در عین حال، همین انتخاب گاه به کندی میانجامد. برخی صحنهها بیش از آنکه به کشف تازهای دربارهی شخصیت یا رابطهای مهم کمک کنند، حسوحال موجود را تکرار میکنند. فضای تأملی فیلم در بخشهایی به کشآمدن روایت نزدیک میشود و ضرباهنگ، نیروی لازم برای پیشبردن مضمونها را از دست میدهد.
فیلمبرداریِ نزدیک و گاه ناآرام نیز حس بیثباتی و فرسودگی را تقویت میکند، اما ممکن است برای برخی تماشاگران بهجای غوطهوری، فاصله ایجاد کند. فیلمنامه و محدودیتهای روایت فیلمنامه ایدهی مرکزی نیرومندی دارد: پایان یک نمایش بهمثابه پایان یک جهان شخصی و اجتماعی. اما قدرت این ایده در تمام مسیر به یک اندازه حفظ نمیشود.
« کارگردانی و زبان تصویری جیا کوپولا روایتی کمشتاب و نزدیک به شخصیتها برمیگزیند. »
قوتها و کاستیها
چند رابطه و مسئلهی مهم در داستان گشوده میشوند، ولی پرداخت آنها گاهی از عمقی که وعده میدهند فراتر نمیرود. در نتیجه، بخشی از بار عاطفی بر دوش بازی اندرسون و فضای کلی فیلم میافتد، نه بر پیشرفت منسجم و پیوستهی درام. این نابرابری توضیح میدهد چرا اثر میتواند همزمان تأثیرگذار و ناتمام به نظر برسد.
صحنههایی هستند که بهتنهایی نیروی عاطفی دارند، اما اتصال میان آنها همیشه به اندازهی کافی محکم نیست. پایان نیز بیشتر بر حالوهوا و معنای نمادین تکیه میکند تا بر گرهگشاییای که همهی مسیرهای داستان را به شکلی روشن جمع کند. برای تماشاگرانی که انتظار فرجامی قاطعتر دارند، این رویکرد ممکن است رضایتبخش نباشد؛ اما با منطق کلی فیلم، که بر ابهامِ آینده و ادامهی زندگی تأکید دارد، همخوان است.
اندوهی که پس از خاموشی میماند اثر تلخی خود را از یک فاجعهی ناگهانی نمیگیرد، بلکه آن را در تغییرات تدریجی و حذفشدنهای خاموش میجوید. در چنین جهانی، آدم ممکن است همچنان درخشان به نظر برسد، اما دیگر دیده نشود؛ ممکن است به گذشته افتخار کند، در حالی که نمیداند چگونه آن را به آینده پیوند بزند.
این اندوه، بهویژه در بازی اندرسون، از جنس شکست مطلق نیست. شلی همچنان میل به زیستن و یافتن راهی تازه را در خود دارد، هرچند فیلم این امکان را با اطمینان یا وعدهی آسان عرضه نمیکند. «The Last Showgirl» در نهایت بیش از آنکه دربارهی نمایش باشد، دربارهی نیاز انسان به دیدهشدن و دشواریِ بازتعریف خویشتن پس از پایان یک نقش است.
« چند رابطه و مسئلهی مهم در داستان گشوده میشوند، ولی پرداخت آنها گاهی از عمقی که وعده میدهند فراتر نمیرود. »
جمعبندی
ضعفهای روایی و ضرباهنگ نابرابر مانع از آن میشوند که فیلم در همهی لحظات به قدرت موضوعش برسد، اما تصویر شلی و پرسشهای مربوط به سن، زیبایی، کار و مسئولیت در ذهن باقی میمانند. جمعبندی «The Last Showgirl» در بهترین لحظاتش تصویری انسانی از زنی است که باید میان دلبستگی به گذشته و ضرورتِ ساختن آیندهای نامعلوم راهی پیدا کند.
بازی صادقانه و پرحس پاملا اندرسون، نگاه فیلم به پیرشدن و رفتار جامعه با زنان، و فضای اندوهبار لاسوگاس به اثر هویت میبخشند. در سوی دیگر، فیلمنامه گاه پراکنده میشود، ریتم در بخشهایی افت میکند و پایان ممکن است برای بخشی از مخاطبان ناتمام بماند. با وجود این کاستیها، فیلم بهواسطهی همدلیاش با شخصیت اصلی و پرسشهایی که دربارهی ارزش آدمها فراتر از جوانی و زیبایی مطرح میکند، اثری قابلتأمل و ماندگار است.



ثبت دیدگاه