نقد و بررسی
نقد آخرین بهشت (The Last Paradiso) | 2021
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
رؤیای بهشت در سرزمین نابرابر «آخرین بهشت» ساختهٔ روکو ریچاردولی، در ظاهر قصهای آشنا را پیش میکشد: مردی از طبقهٔ فرودست در برابر صاحبان قدرت میایستد و در همان حال گرفتار عشقی میشود که از مرزهای اجتماعی و خانوادگی عبور میکند. فیلم در ایتالیای جنوبی دههٔ ۱۹۵۰ میگذرد؛ جایی که زمین و محصول، نه فقط ابزار معاش، بلکه سرچشمهٔ قدرت و مناسبات اربابورعیتیاند.
چیتچو پارادیزو، کشاورزی پرشور و معترض، میخواهد وضع کارگران را بهتر کند و در برابر زمینداران ستمگر بایستد. عشق پنهانی او به بیانکا، دختر یکی از همان زمینداران، این خواسته را به مسیری پرخطر میکشاند. فیلم از همان آغاز میکوشد چند لحن را کنار هم بنشاند: ملودرام عاشقانه، درام روستایی و روایتی دربارهٔ ستیز طبقاتی.
این ترکیب ظرفیت چشمگیری دارد؛ زیرا رابطهٔ چیتچو و بیانکا صرفاً دلباختگی دو جوان نیست، بلکه برخورد دو جهان و دو جایگاه اجتماعی را نیز در خود حمل میکند. بااینحال، «آخرین بهشت» در تمام مسیر نمیتواند این ظرفیت را به روایتی یکدست و قانعکننده بدل کند. حاصل، فیلمی است که گاه با تصویر و فضای خود تأثیر میگذارد، اما در پیشبرد داستان و پرداخت شخصیتها از استحکام کافی برخوردار نیست.
جنوب ایتالیا؛ جغرافیایی زنده و پرمعنا یکی از برجستهترین امتیازهای فیلم، فضاسازی آن است. روستاها، زمینهای کشاورزی و چشماندازهای جنوب ایتالیا صرفاً پسزمینهای زیبا برای یک ماجرای عاشقانه نیستند؛ این جغرافیا بخشی از ساختار اجتماعی داستان را شکل میدهد. زمینها به دست گروهی محدود افتادهاند و کارگران در همان خاکی کار میکنند که از ثمرهاش سهم اندکی دارند.
« چیتچو پارادیزو، کشاورزی پرشور و معترض، میخواهد وضع کارگران را بهتر کند و در برابر زمینداران ستمگر بایستد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
از این رو، وسعت دشتها و زیبایی طبیعت با تنگنای زندگی روزمرهٔ مردم تضادی معنادار میسازد: بهشتِ عنوان فیلم، برای همه به یک اندازه در دسترس نیست. طراحی صحنه و لباس نیز در بازآفرینی فضای دوره نقش مؤثری دارند. بافت روستا، شیوهٔ پوشش و فاصلهٔ محسوس میان خانههای صاحبان زمین و زندگی کارگران، جهان قصه را ملموس میکند.
این جزئیات کمک میکنند مخاطب پیش از آنکه دربارهٔ مناسبات قدرت توضیحی بشنود، آن را در محیط پیرامون شخصیتها حس کند. تصویرپردازی فیلم گاه با قابهایی آرام و گسترده، زیبایی خشن و آفتابخوردهٔ منطقه را ثبت میکند؛ زیباییای که در کنار فقر و خشونت، حالتی دوگانه مییابد. طبیعت در اینجا پناهگاهی بیدغدغه نیست، بلکه شاهد خاموش چرخهای از وابستگی و محرومیت است.
عاشقانهای در سایهٔ قدرت رابطهٔ چیتچو و بیانکا، محور عاطفی فیلم است؛ رابطهای که از همان ابتدا نمیتواند در خلأ شکل بگیرد. چیتچو با کارگران و فرودستان همدلی دارد، در حالی که بیانکا به خانوادهای تعلق دارد که نظم نابرابر روستا را حفظ میکند. عشق آنان، در نتیجه، با پرسشی اخلاقی و اجتماعی گره میخورد: آیا میتوان از ساختاری که زندگی را بر اساس مالکیت و فرمانبری تقسیم کرده، گریخت؛ یا حتی صمیمیترین پیوندها نیز زیر فشار آن دگرگون میشوند؟
این پیوند وقتی جذابتر میشود که فیلم آن را در برابر اقتدار پدر بیانکا قرار میدهد. خانه و خانواده در این روایت، فضای امن و خصوصی نیستند؛ امتداد همان قدرتیاند که بیرون از خانه بر کار و معاش مردم حکم میراند. همین پیوند میان سلطهٔ خانوادگی و سلطهٔ اقتصادی به قصه بُعدی اجتماعی میبخشد.
« طراحی صحنه و لباس نیز در بازآفرینی فضای دوره نقش مؤثری دارند. »
شخصیتها و اجرا
بااینحال، رابطهٔ عاشقانه همیشه به اندازهٔ ایدهٔ مرکزیاش پرداخت نمیشود. فیلم بیشتر از آنکه فرصت کافی برای شناخت تدریجی پیوند دو شخصیت فراهم کند، بر شدت موقعیتها و پیامدهای بیرونی تکیه دارد. در نتیجه، عشق گاهی بیش از آنکه از پیچیدگی عاطفی شخصیتها برآید، به نیروی محرکی برای پیشبرد ملودرام تبدیل میشود.
مبارزهٔ کارگران و محدودیتهای درام اجتماعی تمِ مقاومت در برابر زمینداران میتوانست ستون اصلی روایت باشد. فیلم تصویری از جامعهای ارائه میدهد که در آن اعتراض فردی، بهتنهایی برای تغییر شرایط کافی نیست و زندگی کارگران به تصمیمهای صاحبان زمین وابسته مانده است. چیتچو میخواهد آنان را به ایستادگی وادارد، اما فیلم در نشاندادن چگونگی این مبارزه و تأثیرش بر زندگی روزمرهٔ مردم پیوستگی لازم را ندارد.
آرمان او روشن است، اما کنشهای مشخصی که باید آن آرمان را به واقعیت بدل کنند، گاه کمرنگ میمانند. از همینجا شکاف میان مضمون و روایت پدیدار میشود. فیلم بار سنگینی بر دوش شخصیت اصلی میگذارد: او باید هم عاشقی شوریده باشد، هم شورشگری عدالتخواه، هم چهرهای جذاب برای مخاطب. اما برای آنکه این وجوه در یک شخصیت باورپذیر جمع شوند، لازم است انگیزهها و تناقضهای او با دقت بیشتری کاویده شوند.
فیلم گاهی به جای گسترش این تناقضها، به نشانههای آشنای قهرمان معترض بسنده میکند. همین انتخاب باعث میشود پیام اجتماعی اثر در سطحی کلی باقی بماند، در حالی که بستر تاریخی و محلی آن میتوانست امکان روایتی دقیقتر و متمایزتر را فراهم کند. بازیها؛ شور عاطفی در برابر شخصیتپردازی نابرابر ریکاردو اسکامارچو در نقش چیتچو، انرژی و حضوری پرحرارت به فیلم میآورد.
« بااینحال، رابطهٔ عاشقانه همیشه به اندازهٔ ایدهٔ مرکزیاش پرداخت نمیشود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
او تلاش میکند میان سرکشی، میل به رهایی و آسیبپذیری عاطفی شخصیت تعادل برقرار کند. این حضور، بهویژه در صحنههایی که چیتچو با اطرافیان خود روبهرو میشود، به فیلم ضرباهنگ میدهد. بااینحال، بازی پرشور بهتنهایی نمیتواند کمبودهای فیلمنامه را جبران کند؛ هرگاه شخصیت از کنشهای روشن و تحول تدریجی محروم میشود، بازیگر نیز ناچار است بخشی از بار دراماتیک را با شدت اجرا بر دوش بکشد.
گایا برمانی آمارال در نقش بیانکا نیز در موقعیتهایی که شخصیتش با محدودیتهای خانوادگی و میل به انتخاب مستقل روبهرو است، حضوری اثرگذار دارد. والنتینا چروی در نقش لوسیا، همسر چیتچو، به داستان امکان میدهد سویههایی فراتر از مثلث عاشقانه را لمس کند؛ بااینحال، شخصیت او نیز میتوانست فضای بیشتری برای شکلگیری مستقل داشته باشد.
بازیها عموماً صادقانه و پرانرژیاند و در لحظات تلخ، تأثیر عاطفی ایجاد میکنند، اما توازن میان شخصیتها یکسان نیست. بعضی از آنان بیش از آنکه انسانهایی با زندگی درونی کامل باشند، کارکردی در نقشهٔ درام پیدا میکنند. فیلمنامه و لغزشهای نیمهٔ دوم ضعف اصلی فیلم در فیلمنامه و نحوهٔ پیشبرد روایت آشکار میشود.
ایدههای اصلی—عشق ممنوع، سرکوب اجتماعی، مبارزهٔ کارگران و میراث خشونت—بهخودیخود توانمندند، اما کنار هم قرارگرفتنشان همیشه طبیعی و سنجیده نیست. برخی رخدادها به جای آنکه از تصمیمها و ویژگیهای شخصیتها برآیند، چنان به نظر میرسند که برای رساندن داستان به مرحلهٔ بعدی ضرورت یافتهاند.
« او تلاش میکند میان سرکشی، میل به رهایی و آسیبپذیری عاطفی شخصیت تعادل برقرار کند. »
قوتها و کاستیها
این مسئله، بهخصوص در نیمهٔ دوم، ضربهٔ بیشتری به فیلم میزند: ریتم و جهت روایت سست میشود و قصه بهجای آنکه خطوط عاطفی و اجتماعیاش را به شکلی منسجم گسترش دهد، میان آنها سرگردان میماند. کلیشهها نیز در این ناپایداری نقش دارند. تقابل سادهشدهٔ ستمگر و ستمدیده، قهرمانِ مصمم و عشقِ گرفتار، به فیلم وضوح میبخشد، اما از پیچیدگی آن میکاهد.
حتی ملودرام، که قرار است شدت عاطفی اثر را بالا ببرد، گاه بیش از اندازه بر تصادف و شوک تکیه میکند. پیامد آن است که تراژدی بهجای آنکه بهتدریج و با منطق درونی شکل بگیرد، در مقاطعی ناگهانی و تحمیلی احساس میشود. پایان نیز، بیآنکه جزئیاتش را فاش کنیم، عمداً یا ناخواسته فضایی مبهم پدید میآورد؛ ابهامی که برای برخی میتواند دعوتی به تأمل باشد، اما برای برخی دیگر بیشتر به سردرگمی میانجامد.
لحن، خشونت و انتظار مخاطب «آخرین بهشت» ممکن است در آغاز، با چشماندازهای روستایی و محوریت یک عشق پنهانی، نوید ملودرامی لطیفتر بدهد؛ اما لحن آن بهتدریج تیره و خشن میشود. این چرخش میتواند وجهی از واقعیت جهان داستان را آشکار کند: در جامعهای که قدرت با زور حفظ میشود، روابط شخصی نیز از خشونت مصون نمیمانند.
مسئله نه صرفاً حضور خشونت، بلکه نحوهٔ پیوند آن با دیگر عناصر فیلم است. گاهی این تغییر لحن به جای آنکه گسترشی طبیعی در جهان اثر باشد، گسستی ناگهانی به نظر میآید. همین دوگانگی تجربهٔ مخاطب را شکل میدهد. بینندهای که با انتظار یک عاشقانهٔ آرام وارد فیلم میشود، ممکن است با تلخی و شدت بیشتری از آنچه تصور کرده روبهرو شود.
« کلیشهها نیز در این ناپایداری نقش دارند. »
جمعبندی
از سوی دیگر، تماشاگر علاقهمند به درام اجتماعی نیز شاید از این انتظار داشته باشد که مبارزهٔ جمعی و شرایط اقتصادی با جزئیات بیشتری پی گرفته شوند. فیلم میان این دو انتظار حرکت میکند، اما همیشه راهی برای آشتیدادنشان نمییابد. حاصل، اثری است که میتواند تصاویر و لحظات عاطفی بهیادماندنی بسازد، ولی در انسجام کلی و تعیین هویت روایی خود ناتمام میماند.
جمعبندی «آخرین بهشت» فیلمی است با هستهای پرکشش: پیوند میان عشقی ممنوع و مبارزهای اجتماعی در جنوب ایتالیا، در بستری که زیبایی طبیعت با نابرابری و خشونت همنشین است. فضاسازی چشمنواز، حالوهوای روستایی و بازیهای پرشور، از مهمترین امتیازهای آناند. فیلم همچنین در لحظاتی موفق میشود نشان دهد که قدرت اقتصادی چگونه به روابط خانوادگی و امکان انتخاب شخصی راه مییابد.
اما این تواناییها زیر فشار فیلمنامهای کلیشهای و روایتی کمرمق در نیمهٔ دوم قرار میگیرند. شخصیتها گاه از پرداخت لازم محروماند، مبارزهٔ کارگران به اندازهٔ وعدهٔ آغازین بسط نمییابد و تغییر لحن بهسوی تلخی و خشونت همیشه یکپارچه از کار درنمیآید. پایان مبهم اثر میتواند برای بعضی مخاطبان مجال تفسیر فراهم کند، ولی برای برخی دیگر حسِ ناتمامماندن داستان را برجای میگذارد.
« فیلم میان این دو انتظار حرکت میکند، اما همیشه راهی برای آشتیدادنشان نمییابد. »
ثبت دیدگاه