نقد و بررسی
نقد The Last Man | 2018
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جهانی که پیشاپیش فروپاشیده است «The Last Man» ساختهٔ Rodrigo H. Vila، بیش از آنکه داستانی دربارهٔ وقوع یک فاجعه باشد، دربارهٔ زیستن در سایهٔ فاجعه است؛ جهانی که نظم اجتماعیاش از پیش ترک برداشته و آینده در آن نه وعدهای روشن، بلکه تهدیدی دائمی به نظر میرسد. فیلم از همان آغاز، با شهری فرسوده و آسمانی سنگین، فضایی میسازد که گویی پایان جهان نه رخدادی ناگهانی، بلکه حالتی ممتد و روزمره است.
این انتخاب، ظرفیت دراماتیک مهمی دارد: تماشاگر نه فقط میپرسد آیا فاجعهای در راه است، بلکه درمییابد شخصیتها از مدتها پیش درون نوعی فروپاشی زندگی میکنند. قهرمان داستان، تاو ماتسون، کهنهسربازی گرفتار اختلال اضطراب پس از سانحه است که هشدارهای یک پیامآور آخرالزمانی را جدی میگیرد و خود را برای فاجعهای قریبالوقوع آماده میکند.
ماجرا میتوانست بهآسانی به یک هیجاننامهٔ بقا بدل شود؛ اما فیلم میکوشد از این الگو فراتر رود و پرسشی روانشناختی را در مرکز قرار دهد: مرز میان احتیاط و هراس کجاست؟ آیا آمادگی برای خطر، در جهانی ناامن، نشانهٔ عقلانیت است یا صورت دیگری از تسلیمشدن در برابر ترس؟ ترس، ایمان و نیاز به یقین هستهٔ مفهومی فیلم در کشمکش میان باور و تردید شکل میگیرد.
تاو با مردی آشنا میشود که خود را پیامآور میداند و از حادثهای بزرگ خبر میدهد. این دیدار، بهجای آنکه صرفاً محرک رویدادهای بیرونی باشد، به نقطهای برای آشکارشدن نیاز درونی تاو بدل میشود: او میخواهد برای آشفتگیهایی که در ذهن و پیرامونش تجربه میکند، توضیحی منسجم پیدا کند. پیشگویی، هرچند هولناک، دستکم به جهانِ بیقاعده معنایی میدهد.
« جهانی که پیشاپیش فروپاشیده است «The Last Man» ساختهٔ Rodrigo H. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
در اینجا فیلم به موضوعی جذاب نزدیک میشود: گاهی انسان برای تحمل عدمقطعیت، به قطعیتی خطرناک پناه میبرد. پناهگاه زیرزمینی تاو فقط سازهای برای زندهماندن نیست؛ تجسم مادی کوششی است برای مهار آینده و محصورکردن هراس. هرچه او بیشتر در ساختن این پناهگاه و آمادهسازی خود غرق میشود، زندگی روزمره و پیوندهای انسانیاش بیشتر آسیب میبینند.
بااینحال، فیلم در بسط این ایده پیوستگی لازم را همیشه حفظ نمیکند. کشمکش میان ایمان و تردید گاه بهجای آنکه از دل تحول شخصیت رشد کند، به رفتوآمدی روایی میان سوءظن و تأیید تبدیل میشود. شخصیتپردازی و بازیها تاو شخصیتی است که گذشتهٔ جنگیاش بر اکنون سایه انداخته است. واکنشهای جسمانی او، گوشبهزنگی و تنش مداومش، بیش از توضیحهای روایی میتوانند تجربهٔ اضطراب را منتقل کنند.
بازی Hayden Christensen در لحظاتی که بدن شخصیت پیش از زبانش سخن میگوید، مؤثرتر است: حرکات محتاطانه، چهرهٔ خسته و آمادگی دائمی برای خطر، مردی را تصویر میکنند که دیگر نمیتواند میان تهدید واقعی و خاطرهٔ تهدید تمایزی آسان بگذارد. بااینهمه، فیلم گاه به بیان مستقیم و توضیحگرانه متوسل میشود؛ گویی به تصویر اعتماد ندارد و میخواهد معنای هر حالت را دوباره با کلام بیان کند.
این تکرار، از ظرافت شخصیتپردازی میکاهد و بهویژه در صحنههایی که سکوت یا کنش بدنی میتوانست بار عاطفی را بر دوش بکشد، ریتم را سنگین میکند. نقشآفرینی Harvey Keitel در جایگاه مردی که ادعای پیامآوری دارد، حضوری مرموز و بالقوه نافذ به فیلم میدهد؛ اما شخصیت او بیش از آنکه بهعنوان انسانی چندوجهی گسترش یابد، در خدمت برانگیختن تردید و پیشبردن موقعیت داستانی باقی میماند.
« در اینجا فیلم به موضوعی جذاب نزدیک میشود: گاهی انسان برای تحمل عدمقطعیت، به قطعیتی خطرناک پناه میبرد. »
شخصیتها و اجرا
روابط تاو با دیگران نیز میتوانست آینهای روشنتر برای تغییرات او باشد. فیلم نشان میدهد که تصمیمهایش هزینه دارند، اما گاه فاصلهٔ عاطفی میان شخصیتها آنقدر زیاد است که پیامد این هزینهها به تجربهای عمیق و ماندگار بدل نمیشود. در نتیجه، مخاطب اهمیت آنچه از دست میرود را میفهمد، اما همیشه فرصت نمییابد آن را بهتمامی احساس کند.
تصویر، فضا و جهان آخرالزمانی یکی از دستاوردهای قابلتوجه فیلم، ساختن فضایی تیره و ناامن است. رنگهای سرد، محیطهای فرسوده و آسمان تهدیدآمیز، جهان داستان را به مکانی بدل میکنند که در آن آرامش بیشتر شبیه وقفهای کوتاه است تا وضعیتی پایدار. این فضا با ذهنیت تاو همنواست: بیرون و درون، هر دو گرفتار بیثباتیاند و تماشاگر بهتدریج درمییابد که محیطِ آخرالزمانی تنها پسزمینهٔ ماجرا نیست، بلکه بازتابی بصری از وضعیت روانی قهرمان نیز هست.
با وجود این، تیرگیِ یکدست همیشه به معنای عمق نیست. وقتی هر صحنه بر همان کیفیت افسرده و تهدیدآمیز تأکید میکند، تضادهای بصری و عاطفی کاهش مییابند. فیلم کمتر به لحظههایی مجال میدهد که در آنها گرما، سکون یا حتی زیباییِ شکنندهای بتواند تاریکی را برجستهتر کند. یکنواختیِ فضا بهمرور اثر خود را از دست میدهد و آن حس ناامنی که ابتدا مؤثر است، گاه به سنگینیای بدل میشود که راهی برای تنفس باقی نمیگذارد.
روایت و ریتم مشکل محوری «The Last Man» را باید در فاصلهٔ میان ایدهٔ جذاب و سازماندهی ناپایدار آن جستوجو کرد. فیلم عناصر متعددی پیش میکشد: آسیب روانیِ جنگ، پیشگویی آخرالزمانی، فروپاشی اجتماعی، آمادگی برای بقا و روابطی که زیر فشار ترس فرسوده میشوند. هرکدام از این عناصر بهتنهایی ظرفیت ساختن درامی پرکشش را دارند؛ اما پیوند میان آنها همیشه ارگانیک نیست.
« روابط تاو با دیگران نیز میتوانست آینهای روشنتر برای تغییرات او باشد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
برخی بخشها شتابزده به نظر میرسند و برخی دیگر بیش از اندازه در فضای تیره و مکثهای طولانی میمانند. این ناهماهنگی بر تعلیق نیز اثر میگذارد. ایدهٔ بنیادی فیلم بر پرسشی ساده و مؤثر بنا شده است: آیا تاو واقعاً خطری را تشخیص داده یا در دام هراس و آسیبهای روانی خود افتاده است؟ اما روایت بهجای آنکه این پرسش را با دقت و پلهپله پرورش دهد، گاه آن را در میان رخدادهای کموبیش پراکنده رها میکند.
از این رو، کشش داستانی بیشتر از خود موقعیت مرکزی میآید تا از پیشرفت پیوستهٔ درام. فیلم در لحظاتی که باید تعلیق را انباشته کند، به توضیح یا تکرار روی میآورد و بخشی از نیروی بالقوهٔ خود را از دست میدهد. کلیشهها و ظرفیتهای برآوردهنشده روایت آخرالزمانی ناگزیر با مجموعهای از قراردادهای آشنا روبهروست: پیامآور رازآلود، شهرِ رو به زوال، فردی که هشدارش جدی گرفته نمیشود و پناهگاهی که به نماد بقا تبدیل میشود.
استفاده از چنین عناصر آشنایی بهخودیخود ایراد نیست؛ مسئله آن است که فیلم تا چه اندازه میتواند آنها را دگرگون کند یا معنایی تازه به آنها ببخشد. «The Last Man» گاه به بینشی نزدیک میشود که در آن فاجعهٔ بیرونی و بحران روانی از هم جداییپذیر نیستند، اما همیشه این فرصت را به ایده نمیدهد تا به نتیجهای تازه و پیچیده برسد.
از همینجا پیشبینیپذیری بخشی از تجربهٔ تماشا میشود. وقتی فیلم بر نشانههای متعارف ژانر تکیه میکند، مسیر برخی موقعیتها زودتر از آنچه لازم است آشکار میشود. البته جذابیت داستان فقط به غافلگیری وابسته نیست؛ یک مسیر آشنا نیز میتواند از راه شخصیتپردازی و اجرای دقیق تأثیرگذار باشد.
« برخی بخشها شتابزده به نظر میرسند و برخی دیگر بیش از اندازه در فضای تیره و مکثهای طولانی میمانند. »
قوتها و کاستیها
اما چون شخصیتها و روابطشان به اندازهٔ کافی بسط نمییابند، فیلم کمتر میتواند این آشنایی را به تجربهای تازه بدل کند. جمعبندی «The Last Man» بر ایدهای پرکشش بنا شده است: مردی زخمی از جنگ، در جهانی آکنده از نشانههای فروپاشی، میکوشد میان هشدار واقعی و هراس شخصی تمایز بگذارد. فضای تیره و آخرالزمانی فیلم، حضور فیزیکی Hayden Christensen و تصور پناهگاه بهمثابه پاسخی ملموس به اضطراب، از نقاط قوت آناند.
فیلم همچنین به پرسشی قابلتأمل نزدیک میشود: وقتی جهان ناامن به نظر میرسد، آیا آمادگی برای فاجعه ما را نجات میدهد یا تنها زندگیِ اکنون را از ما میگیرد؟ بااینحال، روایت پراکنده، ریتم نامتوازن و تکیه بر الگوهای آشنا نمیگذارند این پرسشها به درامی کاملاً منسجم تبدیل شوند. تیرگیِ بصری گاه جای تحول عاطفی را میگیرد و توضیحهای مستقیم، بخشی از ظرافتی را که در تصویر و بازی بدنی شخصیت نهفته است، کمرنگ میکنند.
حاصل، فیلمی است که در جوّسازی و طرح مسئله تواناییهایی دارد، اما در پیوند دادن اجزای خود به تجربهای یکپارچه کامیاب نمیشود؛ اثری که ایدهاش بیش از اجرای نهاییاش در ذهن میماند.



ثبت دیدگاه