نقد و بررسی
نقد The Last Kingdom | 2015
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
روایتی میان دو جهان «قلمرو واپسین» از دل دوگانگیای زاده میشود که همزمان تاریخی و شخصی است: اوترد از تبار ساکسونهاست، اما دانمارکیها او را پرورش دادهاند؛ به همین سبب، هیچیک از دو اردوگاه نمیتواند او را بیچونوچرا از آنِ خود بداند. این تعارض، فراتر از نقطهٔ آغاز ماجرا، نیروی محرک مجموعه است.
اوترد نه فقط در پی بازپسگیری میراث خانوادگی خویش است، بلکه میکوشد بفهمد هویت را خون و زادگاه تعیین میکند، یا خاطره و پیوندهایی که در گذر سالها شکل گرفتهاند. سریال در بستر انگلستان قرن نهم و کشمکش میان پادشاهیهای ساکسون و نیروهای دانمارکی روایت میشود؛ اما تاریخ برای آن صرفاً پسزمینهای پرزرقوبرق نیست.
جنگ و رقابت بر سر قلمرو، تصمیمهای روزمرهٔ شخصیتها را شکل میدهد و آنان را بارها میان وفاداری شخصی و مصلحت سیاسی قرار میدهد. در این میان، آرمان وحدت سرزمین نیز همواره با پرسشی دشوار همراه است: چه کسی حق دارد این وحدت را تعریف کند و بهای آن را چه کسانی میپردازند؟ قهرمانی که از مرزها عبور میکند اوترد قهرمانی بینقص یا یکدست نیست؛ جذابیتش دقیقاً از ناسازگاریهای او میآید.
غرور، شتابزدگی و میل به بازپسگیری خانه گاه او را به سوی تصمیمهایی میکشاند که با تعهداتش در برابر دیگران در تضاد قرار میگیرند. در عین حال، تجربهٔ زیستن در دو فرهنگ به او نگاهی میدهد که شخصیتهای گرفتار در یک اردوگاه کمتر از آن برخوردارند. او دشمن را از نزدیک میشناسد، اما همین شناخت، تعلقش به هر دو سوی نزاع را نیز پیچیدهتر میکند.
« این تعارض، فراتر از نقطهٔ آغاز ماجرا، نیروی محرک مجموعه است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
سریال از این کشمکش برای ساختن قهرمانی صرفاً جنگاور بهره نمیبرد؛ پرسش اصلی این نیست که اوترد در نبرد بعدی پیروز میشود یا نه، بلکه این است که هر پیروزی چه چیزی از او میگیرد و تا چه اندازه او را از خواستهٔ نخستینش دور میکند. بااینهمه، گاه تکرار موقعیتهای مشابه ــ سوگند، خیانت، انتقام و بازگشت به میدان نبرد ــ از ظرافت شخصیتپردازی میکاهد.
آنچه در آغاز نشانهٔ پیچیدگی درونی است، در بعضی مقاطع به الگویی آشنا و کموبیش قابل پیشبینی بدل میشود. سیاست، ایمان و بهای وحدت یکی از دستاوردهای مهم مجموعه، پیوند دادن سیاست با زندگی خصوصی شخصیتهاست. قدرت در این جهان فقط در میدان جنگ به دست نمیآید؛ ازدواج، جانشینی، پیمان، مذهب و حتی ظاهرِ وفاداری نیز میتوانند ابزارهای حکمرانی باشند.
پادشاه آلفرد، با بازی دیوید داوسون، نقطهٔ مقابل مهمی برای اوترد است: مردی که از افقی بلندمدت به آیندهٔ سرزمین مینگرد، اما برای تحقق آن ناچار است با آدمها و باورهایشان معامله کند. رابطهٔ این دو، کشاکش میان آرمان سیاسی و آزادی فردی را به یکی از محورهای فکری سریال تبدیل میکند. دین نیز نه به صورت تزئینی، بلکه بهعنوان نیرویی حاضر در قدرت و هویت وارد داستان میشود.
مسیحیت و باورهای دانمارکیها تنها نشانهٔ تفاوت فرهنگی نیستند؛ هر کدام در شکل دادن به قانون، مشروعیت و تصور شخصیتها از جهان سهم دارند. مجموعه در بهترین لحظات خود، از داوری سادهانگارانه پرهیز میکند و نشان میدهد که ایمان میتواند هم مایهٔ آرامش و معنا باشد و هم پوششی برای جاهطلبی سیاسی.
« آنچه در آغاز نشانهٔ پیچیدگی درونی است، در بعضی مقاطع به الگویی آشنا و کموبیش قابل پیشبینی بدل میشود. »
شخصیتها و اجرا
بااینحال، گاهی تنوع دیدگاهها به اندازهای که ظرفیت موضوع اقتضا میکند بسط نمییابد و درام دوباره به رقابت بر سر قدرت بازمیگردد. بازیها و نیروی روابط انسانی الکساندر درایمون بار اصلی روایت را به دوش میکشد و در ساختن تصویری از مردی لجوج، پرانرژی و آشفته از تعارضهای درونی موفق است.
حضور فیزیکی و زبان بدن او برای صحنههای جنگ مناسب است، اما ارزش بازیاش تنها در نمایش مهارت رزمی نیست؛ در لحظههای مکث، خشم فروخورده یا اندوه نیز میتواند لایهای آسیبپذیر از شخصیت را آشکار کند. در کنار او، دیوید داوسون با بازی سنجیدهاش به آلفرد وجهی انسانی میبخشد و او را از تصویر کلیشهای پادشاهی خردمند و دور از دسترس دور میکند.
روابط میان شخصیتها از عوامل اصلی کشش روایی است. دوستی، خویشاوندی، عشق و وفاداری در این جهان پایدار و بیهزینه نیستند؛ هر پیوندی ممکن است زیر فشار قدرت یا جنگ دگرگون شود. چهرههای فرعی نیز در مجموع کارکردی فراتر از همراهی با قهرمان دارند و در بزنگاههای داستان، انگیزهها و انتخابهای مستقل خود را نشان میدهند.
بااینحال، تراکم شخصیتها و دگرگونیهای سریع قدرت گاهی مجال کافی برای پرداخت عاطفیِ پیامدهای یک رخداد باقی نمیگذارد؛ در نتیجه، بعضی فقدانها یا چرخشهای شخصیتی بیش از آنکه رسوب کنند، به سکوی حرکت برای ماجرای بعدی تبدیل میشوند. جنگ؛ نمایش قدرت و فرسودگی نبردهای «قلمرو واپسین» از جذابیتهای آشکار آناند.
« روابط میان شخصیتها از عوامل اصلی کشش روایی است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
شیوهٔ نبرد، صفآرایی سپاهیان و برخورد تنبهتن، حسی ملموس از خطر و آشوب میسازد و کمک میکند جنگ نه همچون نمایشی باشکوه و بیپیامد، بلکه بهمثابه تجربهای جسمانی و هولناک دیده شود. طراحی صحنه و فضای تاریخی نیز جهان سریال را باورپذیرتر میکند؛ از اردوگاهها و دژها تا چشماندازهایی که نبردها در دل آنها رخ میدهند، همه به ساختن محیطی خشن و ناامن یاری میرسانند.
اما تکرار، پاشنهٔ آشیل همین بخش است. با پیشرفت مجموعه، نبردهایی که قرار است نقطهٔ اوج باشند گاه بیش از اندازه طول میکشند و از حیث ضرباهنگ یا مضمون تفاوت کافی با یکدیگر ندارند. در چنین لحظههایی، صحنهٔ جنگ بهجای آنکه نتیجهٔ تنشهای انباشته باشد، خود به هدف اصلی بدل میشود. خشونت فراوان نیز زمانی اثرگذارتر است که پیامدش در روان و مناسبات آدمها باقی بماند؛ هرجا این پیامدها کمرنگ شوند، خونریزی بیشتر به منظرهای تکرارشونده تبدیل میشود تا عنصری معنادار در روایت.
ریتم، پرشهای زمانی و لغزشهای داستانی کشش داستانی از همان آغاز، مخاطب را به دنبال کردن سرنوشت اوترد ترغیب میکند. هر تصمیم معمولاً دری به بحران تازهای میگشاید و ترکیب سیاست، نبرد و روابط شخصی به مجموعه انرژی پیشبرنده میدهد. پرشهای زمانی نیز امکان میدهند که اثر در محدودهٔ یک رویداد کوتاه گرفتار نماند و تغییر نسلها و دگرگونی مناسبات قدرت را به تصویر بکشد.
در بهترین حالت، این شیوه به داستان حس حرکت تاریخی میدهد. در مقابل، سرعت روایت همیشه با عمق لازم همراه نیست. بعضی رخدادها چنان ناگهانی پدید میآیند که بیش از آنکه نتیجهٔ طبیعی انتخابهای پیشین باشند، راهحلی برای رساندن داستان به ایستگاه بعدی به نظر میرسند. برخی شخصیتها نیز در مقاطع حساس تصمیمهایی میگیرند که انگیزهٔ آنها به قدر کافی روشن نشده است.
« در چنین لحظههایی، صحنهٔ جنگ بهجای آنکه نتیجهٔ تنشهای انباشته باشد، خود به هدف اصلی بدل میشود. »
قوتها و کاستیها
از سوی دیگر، فصلهای پایانی برای بخشی از مخاطبان کشدار جلوه میکنند؛ تکرار توطئهها و نبردها، بهویژه هنگامی که پیامد تازهای به داستان نمیافزایند، از تازگی و نیروی عاطفی آن میکاهد. این کاستیها کیفیت کلی مجموعه را از میان نمیبرند، اما تفاوت میان لحظههای پرشور آن و بخشهای کمجانترش را آشکار میکنند.
تاریخ و خیال؛ مرزی آگاهانه ناپایدار «قلمرو واپسین» از رمانهای تاریخی برنارد کورنول الهام گرفته و شخصیتها و رویدادهای واقعی را با عناصر داستانی درهم میآمیزد. این انتخاب به اثر اجازه میدهد تاریخ را از چشم شخصیتی پیگیر و درگیر تجربه کنیم، نه از موضع گزارشی بیطرف. بااینحال، چنین رویکردی نباید با بازسازی دقیق تاریخی اشتباه گرفته شود: سریال برای ایجاد تعلیق و انسجام دراماتیک، ناگزیر رخدادها را انتخاب، فشرده یا دگرگون میکند.
ارزش تاریخی اثر بیش از آنکه در جزئیات بیخطا باشد، در زنده کردن تصور دورانی آکنده از ناامنی، تکهتکهبودن قدرت و رقابت بر سر تعریف یک سرزمین نهفته است. مجموعه یادآوری میکند که شکلگیری هویت جمعی، امری طبیعی و خودبهخودی نیست؛ حاصل تصمیمها، خشونتها و توافقهایی است که آدمهای گوناگون در آن سهم دارند.
البته همین نگاه گاه پیچیدگی واقعی تاریخ را در سایهٔ قهرمانمحوری قرار میدهد و سرنوشت سرزمین را بیش از حد به ارادهٔ یک مرد پیوند میزند. جمعبندی «قلمرو واپسین» مجموعهای پرکشش و خوشساخت در قلمرو درام تاریخی است که قوت اصلیاش را از قهرمانی گرفتار میان دو جهان، بازیهای باورپذیر و پیوند سیاست با روابط انسانی میگیرد.
« این انتخاب به اثر اجازه میدهد تاریخ را از چشم شخصیتی پیگیر و درگیر تجربه کنیم، نه از موضع گزارشی بیطرف. »
جمعبندی
سریال وقتی موفقتر است که جنگ را از سطح نمایش اکشن فراتر میبرد و آن را با پرسشهایی دربارهٔ وفاداری، ایمان، قدرت و هویت گره میزند. فضای تاریخی و نبردهای پرتنش نیز به جهان داستان جان میدهند، هرچند تکرار برخی موقعیتها، طولانیشدن صحنههای جنگ و رخدادهای کماقناع گاه از اثرگذاری آن میکاهد.
با وجود این لغزشها، مجموعه نیرویی دارد که بیننده را برای دنبال کردن مسیر شخصیتها ترغیب میکند. این نیرو نه فقط از وعدهٔ نبردی تازه، بلکه از پرسشی عمیقتر میآید: آیا آدمی میتواند خانهای از آنِ خود بسازد، بیآنکه بخشی از گذشته و خویشتن خویش را قربانی کند؟ «قلمرو واپسین» پاسخی ساده عرضه نمیکند؛ و همین ناتمامی، در کنار شور روایتش، مهمترین دلیل ماندگاری آن است.
« با وجود این لغزشها، مجموعه نیرویی دارد که بیننده را برای دنبال کردن مسیر شخصیتها ترغیب میکند. »
ثبت دیدگاه