نقد و بررسی
نقد آخرین چهره (The Last Face) | 2017
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
فیلمی میان نیت انسانی و لغزش روایی «The Last Face» ساختهٔ شان پن، خود را در نقطهٔ تلاقی دو بحران قرار میدهد: خشونت سیاسی و انسانی در مناطق جنگزدهٔ آفریقا، و رابطهای عاشقانه میان دو امدادگر که میکوشند وظیفهٔ حرفهای و زندگی عاطفیشان را با هم سازگار کنند. میگل، پزشک اسپانیایی، در دل خطر به درمان قربانیان جنگ میپردازد؛ وِرن نیز در سازمانی امدادرسان مسئولیتی مدیریتی و ارتباطی دارد.
فیلم میخواهد از برخورد این دو جهان، تصویری از عشق، مسئولیت و ناتوانی انسان در برابر رنج بسازد. مشکل آن است که جاهطلبی اثر از توان روایتش فراتر میرود: موضوعی مهم را برمیگزیند، اما در پیوند دادن اجزای آن به تجربهای منسجم و باورپذیر کامیاب نیست. ساختار روایی و پراکندگی زمان روایت میان زمانها و مکانهای گوناگون رفتوآمد میکند و رابطهٔ میگل و وِرن را در کنار مأموریتهای امدادیشان پیش میبرد.
این جابهجاییها بالقوه میتوانستند فاصلهٔ میان گذشتهٔ عاشقانه و اکنونِ پرفشار را به ابزاری برای تعلیق و بازنگری بدل کنند؛ اما در عمل، اغلب به گسست میانجامند. فیلم بهجای آنکه هر پرش زمانی معنایی تازه به رابطه یا بحران بیفزاید، بارها تماشاگر را از موقعیتی عاطفی بیرون میکشد و بیآنکه زمینهٔ کافی فراهم کند، به موقعیتی دیگر میبرد.
« فیلم میخواهد از برخورد این دو جهان، تصویری از عشق، مسئولیت و ناتوانی انسان در برابر رنج بسازد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
از همینجا ریتم اثر نیز آسیب میبیند. صحنهها گاه بیش از اندازه مکث میکنند و گاه آنقدر سریع از موضوعی به موضوع دیگر میگذرند که مجال شکلگیری حس یا اندیشه از تماشاگر گرفته میشود. نتیجه، روایتی است که نه به اندازهٔ کافی موجز و پرکشش است و نه مکثهایش همواره به عمق میانجامند. این ناهماهنگی، خستگیزاست؛ بهخصوص چون فیلم انتظار دارد مخاطب همزمان با چند خط عاطفی و اخلاقی همراه بماند.
عاشقانهای که زیر بار بحران میماند هستهٔ عاطفی فیلم، کشش میان میگل و وِرن است؛ پیوندی که قرار است در محیطی آکنده از خطر و فشار، هم پرشور باشد و هم شکننده. بااینحال، رابطه بهندرت فرصت مییابد از سطح شیفتگی و کشمکشهای آشکار فراتر برود. فیلم از مخاطب میخواهد شدت این عشق را بپذیرد، اما کمتر نشان میدهد که این دو شخصیت، ورای جذابیت و پیشینهٔ حرفهایشان، چگونه به چنین نزدیکیای رسیدهاند و چه چیزی در پیوندشان آن را از یک شور گذرا متمایز میکند.
ناهمخوانی دیگری نیز در اولویتهای اثر دیده میشود. بحران انسانی پیرامون شخصیتها چنان گسترده و سهمگین است که بازگشتهای مکرر به فراز و فرود عاشقانه، گاه نه مکمل آن بحران، بلکه مزاحم آن به نظر میرسد. فیلم میتوانست نشان دهد عشق چگونه در برابر رنج، مسئولیت را پیچیدهتر میکند؛ اما در بخشهایی چنین مینماید که رنج مردم به پسزمینهای برای شدت بخشیدن به احساسات زوج اصلی بدل شده است.
« نتیجه، روایتی است که نه به اندازهٔ کافی موجز و پرکشش است و نه مکثهایش همواره به عمق میانجامند. »
شخصیتها و اجرا
این فاصله میان مقصود و حاصل، از مهمترین ضعفهای دراماتیک اثر است. بازنمایی رنج و مسئلهٔ نگاه «The Last Face» آشکارا میخواهد توجه را به جنگ، فقر و وضعیت آسیبدیدگان جلب کند. تصاویر خشونت و محرومیت، گاهی بیپرده و تکاندهندهاند و فضای ناامن را به شکلی ملموس پیش چشم میآورند. اما تندی تصویر بهتنهایی به فهم نمیانجامد.
فیلم کمتر به زمینههای سیاسی و تاریخی بحرانها میپردازد و بیشتر بر تأثیر فوریِ منظرههای هولناک تکیه میکند؛ گویی شدت شوک میتواند جای شناخت را بگیرد. این انتخاب، مسئلهای اخلاقی نیز پدید میآورد: مردم گرفتار جنگ در بسیاری از لحظهها بیش از آنکه شخصیتهایی مستقل با تجربه و خواستهای خاص خود باشند، به تصویری از رنج تبدیل میشوند که مسیر عاطفی قهرمانان را تحتتأثیر قرار میدهد.
چنین رویکردی با هدف همدلانهٔ فیلم در تعارض است. اثر میخواهد دیدهشدن مصیبت را مطالبه کند، اما وقتی زندگی و عاملیت آسیبدیدگان در حاشیه میماند، نگاهش ممکن است از همدلی به بهرهگیری نمایشی نزدیک شود. در نتیجه، پرسش مهم فیلم نه فقط این است که چگونه میتوان به رنج پاسخ داد، بلکه این هم هست که چه کسی حق دارد آن رنج را به تصویر بدل کند و از آن چه روایتی بسازد.
« این فاصله میان مقصود و حاصل، از مهمترین ضعفهای دراماتیک اثر است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بازیها و کیفیت شخصیتپردازی شارلیز ترون و خاویر باردم با حضوری پرانرژی، میکوشند به رابطهٔ مرکزی وزن و حرارت بدهند. هر دو بازیگر از توانایی لازم برای انتقال عاطفه و آشفتگی برخوردارند، اما متن و شیوهٔ هدایت بازی گاه آنان را به اغراق میکشاند. لحظههایی که باید صمیمی یا دردناک باشند، بهسبب شدتنمایی و تأکید بیش از اندازه، تصنعی جلوه میکنند؛ ازاینرو انرژی بازیگران همیشه به باورپذیری شخصیتها تبدیل نمیشود.
وِرن نیز میان وظیفهٔ حرفهای، میراث خانوادگی و زندگی شخصیاش قرار گرفته است؛ زمینهای که میتوانست شخصیتی پرتناقض و چندلایه بسازد. بااینحال، روایت گاه احساسات او را با توضیحهای مستقیم و تأکیدهای آشکار بیان میکند، بهجای آنکه اجازه دهد از رفتار و انتخابهایش آشکار شوند. میگل نیز، با وجود نقش مهمش در میدان امداد، بیشتر به تصویری آرمانی از پزشک فداکار نزدیک میشود تا انسانی که محدودیتها، تناقضها و فرسودگیهایش بهتفصیل کاویده شده باشد.
شخصیتهای فرعی هم اغلب مجال اندکی برای رهایی از کارکرد روایی خود مییابند. تصویر و موسیقی از جنبهٔ دیداری و شنیداری، فیلم لحظههایی بهیادماندنی دارد. دوربین دستی، قابهای نامتوازن و نماهای نزدیک، به جهان داستان بیقراری و ناامنی میبخشند. در برخی صحنهها، این زبان تصویری تماشاگر را به آشفتگی محیط نزدیک میکند؛ اما در بخشهایی دیگر، زیباییپردازیِ تصاویر با موضوعی که نمایش داده میشود در تضاد میافتد.
« شخصیتهای فرعی هم اغلب مجال اندکی برای رهایی از کارکرد روایی خود مییابند. »
قوتها و کاستیها
نورهای درخشان، حرکتهای آهسته و قاببندیهای چشمنواز ممکن است رنج را به منظرهای آراسته تبدیل کنند؛ همانجا که فیلم بهجای آشکار کردن پیچیدگی بحران، آن را به تجربهای زیباشناختی و مصرفپذیر نزدیک میسازد. موسیقی پرشور نیز به صحنهها نیروی عاطفی میدهد و فضای تنش را تقویت میکند.
بااینحال، استفادهٔ پیوسته از موسیقیِ آشکارا برانگیزاننده، گاهی به احساسات مجال شکلگیری طبیعی نمیدهد و به تماشاگر میگوید چه چیزی را باید حس کند. این انتخاب، در کنار نریشن و تصویرپردازی تأکیدی، به لحن اثر حالتی ملودراماتیک میدهد؛ لحنی که برای برخی صحنهها مؤثر است، اما در تکرار، از قدرت خود میکاهد.
بلندپروازیای که به انسجام نمیرسد فیلم میخواهد هم درامی عاشقانه باشد، هم روایتی دربارهٔ کار امدادی، و هم بیانیهای اخلاقی دربارهٔ رنج و مسئولیت. این مقاصد ذاتاً ناسازگار نیستند؛ دشواری در آن است که اثر برای هیچیک از آنها چارچوبی بهاندازهٔ کافی استوار نمیسازد. عاشقانه از پرداخت تدریجی محروم میماند، بحران انسانی زمینهٔ لازم را نمییابد و پیام اخلاقی گاهی با صراحتی بیش از اندازه عرضه میشود.
« موسیقی پرشور نیز به صحنهها نیروی عاطفی میدهد و فضای تنش را تقویت میکند. »
جمعبندی
ازاینرو عناصر فیلم بهجای آنکه یکدیگر را غنی کنند، در رقابت برای جلب توجه قرار میگیرند. این ناکامی بهویژه تأسفبار است، زیرا فیلم از بازیگرانی توانمند، موضوعی مهم و لحظههایی برخوردار است که میتوانستند به اثری تکاندهنده و تأملبرانگیز بینجامند. اما نیت شریف، جایگزین انسجام روایی و دقت در نگاه نمیشود.
حتی تصاویر تکاندهنده نیز، اگر به شناخت و شخصیتپردازی پیوند نخورند، ممکن است بهجای همدلی پایدار، واکنشی زودگذر یا فرسودگی ایجاد کنند. جمعبندی «The Last Face» اثری پرمدعا و نابرابر است؛ فیلمی که میخواهد عشق و امدادگری را در برابر خشونت جنگ قرار دهد، اما در ساختن رابطهای قانعکننده و بازنماییای مسئولانه از رنج به دشواری میافتد.
فضای جنگزده، موسیقی مؤثر و حضور چشمگیر ترون و باردم از نقاط قوت آناند، ولی روایت پراکنده، ملودرامگرایی و گرایش به استفادهٔ شوکهکننده از مصیبت، این امتیازها را محدود میکنند. حاصل، فیلمی است که بیش از آنکه بهواسطهٔ انسجام و ظرافتش در ذهن بماند، با فاصلهٔ میان آرمان انسانیاش و شیوهٔ بیان آن به یاد آورده میشود.
« ازاینرو عناصر فیلم بهجای آنکه یکدیگر را غنی کنند، در رقابت برای جلب توجه قرار میگیرند. »



ثبت دیدگاه