نقد و بررسی
نقد آخرین جنگیری (The Last Exorcism) | 2010
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
مقدمه: اعترافی أمام دوربین «آخرین جنگیری» ساختهٔ دنیل استام در ظاهر فیلمی دربارهٔ آیینی هولناک و دختری است که خانوادهاش او را تسخیرشده میپندارند؛ اما کشش اصلی آن از برخورد دو جهانبینی میآید: ایمان به نیرویی ماورایی و بدگمانی به کسانی که از ترس و ایمان دیگران بهره میبرند. فیلم با انتخاب قالب مستندنما، تماشاگر را نه فقط به تماشای واقعه، بلکه به جایگاه شاهدی ناخواسته میبرد.
دوربین گروه فیلمبرداری همراه کشیش مارکوس است و همین همراهی، مرز میان نمایش، اعتراف و مشاهده را از همان ابتدا لغزان میکند. مارکوس سالهاست جنگیری میکند، اما باورش به آنچه انجام میدهد فرو ریخته است. بااینحال، برای تأمین زندگی خود و خانوادهاش همچنان این نمایش را اجرا میکند و آن را نوعی تسکین روانی برای مؤمنان میداند.
سفر او به مزرعهٔ خانوادهٔ سوییتزر قرار است پایانی نمایشی بر حرفهای باشد که خودش آن را فریبکارانه میبیند. اما فیلم بهتدریج نشان میدهد که کنارزدن یک فریب، لزوماً به معنای یافتن پاسخی روشن نیست. کشیشی میان فریب و شفقت یکی از دستاوردهای مهم فیلم، ساختن شخصیتی است که بهسادگی در قالب شیاد یا قهرمان نمیگنجد.
مارکوس از یک سو به حیلههای کارش آگاه است و برای ایجاد اثرگذاری از ترفندهای نمایشی بهره میگیرد؛ از سوی دیگر، خود را کاملاً بیاعتنا به رنج آدمهایی نمیبیند که به او پناه میآورند. همین تناقض به شخصیت عمق میدهد: او نه صرفاً کلاهبرداری خونسرد است و نه مردی که ناگهان با ایمانی کامل از خواب برخیزد.
« فیلم با انتخاب قالب مستندنما، تماشاگر را نه فقط به تماشای واقعه، بلکه به جایگاه شاهدی ناخواسته میبرد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
در آغاز، بیش از آنکه به حقیقتی فراطبیعی باور داشته باشد، به قدرت قصه، تلقین و حضور خود در برابر جماعت ایمان دارد. پاتریک فابیان این دوگانگی را با مهارتی چشمگیر اجرا میکند. او کاریزمای واعظی را دارد که میتواند جمع را با خود همراه کند، اما در نگاه و مکثهایش نشانههایی از خستگی، خودفریبی و اضطراب نیز دیده میشود.
بازی او در صحنههایی که مارکوس باید همزمان برای دوربین نقش بازی کند و با موقعیت واقعی روبهرو شود، بهویژه مؤثر است. همین حضور محوری سبب میشود فیلم حتی در بخشهایی که پیرنگ کند میشود، همچنان تماشایی بماند. تصویر مستندنما و اضطراب تدریجی قالب دوربیندستی در این فیلم صرفاً پوششی برای کمهزینهبودن نیست؛ دستکم در نیمهٔ نخست، کارکردی روایی دارد.
لرزش تصویر، قابهای ناقص و کیفیت خام آن حس فاصلهگرفتن از سینمای صیقلی و ورود به ماجرایی ثبتشده را ایجاد میکند. تماشاگر گاه چیزی را بیرون از قاب حدس میزند و گاه ناچار است به همان اطلاعات محدود دوربین بسنده کند. این کمبود دید، خود به منبع اضطراب بدل میشود. البته ظاهر عمداً ناصاف فیلم ممکن است در آغاز برای برخی مخاطبان زمخت یا حتی کمکیفیت جلوه کند.
این انتخاب، بهویژه در چند دقیقهٔ نخست، بهسرعت همه را با خود همراه نمیکند. اما هنگامی که تماشاگر به منطق تصویری اثر خو میگیرد، دوربین به ابزاری برای ساخت تعلیق بدل میشود: نهفقط آنچه ثبت میشود اهمیت دارد، بلکه آنچه دوربین نمیتواند ثبت کند نیز در ذهن باقی میماند. محدودیت دید، حس ناامنی را تقویت میکند و در بهترین لحظهها، فیلم بهجای نمایش مستقیم وحشت، امکان وقوع آن را در فضای خالی تصویر میکارد.
« پاتریک فابیان این دوگانگی را با مهارتی چشمگیر اجرا میکند. »
شخصیتها و اجرا
لوئیزیانا؛ جغرافیای انزوا و ترس فضای روستایی لوئیزیانا در شکلگیری حالوهوای فیلم نقش مهمی دارد. خانهٔ دورافتاده، زمینهای گسترده و فاصله از مراکز شهری، جهانی بسته میسازند که در آن شایعه، ایمان و ترس میتوانند جای واقعیت را بگیرند. این جغرافیا فقط پسزمینه نیست؛ بخشی از سازوکار فشار روانی فیلم است.
گروه فیلمبرداری بهتدریج از فضای امن بیرون جدا میشود و هرچه بیشتر در محیط خانوادهٔ سوییتزر فرو میرود، امکان تفسیر عقلانی رویدادها دشوارتر میشود. خانواده نیز بهجای آنکه صرفاً مانعی برای پیشبرد داستان باشد، منبعی از ابهام است. رفتار پدر، سکوتها و تنشهای میان اعضای خانه، پرسشهایی دربارهٔ قدرت، آسیبپذیری و شیوهٔ تفسیر رنج برمیانگیزد.
فیلم در این زمینه بر نقطهٔ قوت خود تکیه دارد: بیننده را مدتی میان توضیح روانشناختی و احتمال ماورایی معلق نگه میدارد. همین تعلیق، از خودِ تصویرهای هولناک مؤثرتر است، زیرا تماشاگر را وادار میکند پیوسته دربارهٔ آنچه دیده یا شنیده بازنگری کند. ایمان، سوءاستفاده و مرزهای تشخیص زیرلایهٔ فکری فیلم به مسئلهٔ سوءاستفاده از ایمان میپردازد.
مارکوس از آیینی بهره میگیرد که خود به اعتبارش باور ندارد، اما فیلم این فریب را فقط در حد نکوهش یک فرد نگه نمیدارد. پرسش گستردهتر آن این است که چرا خانوادهای درمانده به تبیینی فراطبیعی پناه میبرد و چه کسانی از این تبیین سود میبرند. در این میان، فیلم نسبت به سادهسازی محتاط است: نه باور مذهبی را یکسره مسخره میکند و نه هر نشانهای از پریشانی را بیچونوچرا به نیرویی اهریمنی نسبت میدهد.
« لوئیزیانا؛ جغرافیای انزوا و ترس فضای روستایی لوئیزیانا در شکلگیری حالوهوای فیلم نقش مهمی دارد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
این کشاکش در روایت اهمیت دارد، زیرا تماشاگر همراه مارکوس ابتدا از موضعی عقلگرا به خانه نزدیک میشود. او گمان میکند از پیش پاسخ را میداند و فقط باید آن را برای دوربین ثابت کند. اما هرچه پیش میرود، اطمینانش سستتر میشود. فیلم در بهترین لحظاتش از این تغییر نه با سخنرانی، بلکه با واکنش چهرهها، مکثها و آشفتگی در رفتار شخصیتها استفاده میکند.
بااینحال، پرداخت موضوع آزار و آسیب در خانواده میتوانست متمرکزتر و عمیقتر باشد؛ گاه فیلم بهجای مکث بر پیامدهای انسانی این وضعیت، به سوی مسیرهای دیگری میرود و بخشی از ظرفیت اجتماعی خود را نیمهتمام میگذارد. بازیها و شخصیتهای پیرامونی در کنار فابیان، اشلی بل در نقش نل سوییتزر حضوری مؤثر دارد.
اجرای او بر مرز شکنندگی، سکوت و رفتارهای ناآرام حرکت میکند و همین ناپایداری به تماشاگر اجازه نمیدهد بهآسانی دربارهٔ وضعیت شخصیت حکم قطعی صادر کند. نل در مرکز نگاه دیگران قرار گرفته، اما خودِ تجربه و صدای او همیشه بهروشنی در دسترس نیست؛ این فاصله، بخشی از حس ناآرام فیلم را میسازد.
بازی کالب لندری جونز نیز با ایجاد نوعی بیثباتی در فضای خانوادگی، به تعلیق کمک میکند. بااینحال، برخی شخصیتهای فرعی بیش از آنکه بهعنوان آدمهایی مستقل و کامل شکل بگیرند، در خدمت حفظ رازآلودگی موقعیت باقی میمانند. این محدودیت، از انسجام کلی فیلم نمیکاهد، اما باعث میشود رابطههای خانوادگی گاهی بیشتر نشانههایی روایی باشند تا پیوندهایی عمیقاً کاویدهشده.
« این کشاکش در روایت اهمیت دارد، زیرا تماشاگر همراه مارکوس ابتدا از موضعی عقلگرا به خانه نزدیک میشود. »
قوتها و کاستیها
ریتم و تغییر مسیر روایت نیمهٔ نخست فیلم از ریتمی سنجیده و جذاب بهره میبرد. معرفی مارکوس، گروه مستندساز و خانوادهٔ سوییتزر بهتدریج انجام میشود و هر جزئیات تازه، اندکی به حس خطر میافزاید. فیلم در این بخش عجلهای برای آشکارکردن ماهیت ماجرا ندارد؛ بهجای آن، از گفتوگوها، نشانههای کوچک و فضای خانه برای افزایش بدگمانی استفاده میکند.
این انتخاب باعث میشود تماشاگر در روند کشف شریک شود، نه اینکه صرفاً منتظر جهشی ناگهانی در وحشت بماند. بااینهمه، ریتم در بخشهایی افت میکند. تکرار بعضی موقعیتها و امتداد بیش از اندازهٔ انتظار، ممکن است برای مخاطبی که خواهان پیشرفت سریعتر پیرنگ است، ملالآور شود. مهمتر آنکه تغییر مسیر فیلم در بخش پایانی برای همه پذیرفتنی نیست.
اثر با ایجاد انتظارهای معینی دربارهٔ معنای رویدادها پیش میرود، اما نحوهٔ جمعکردن آنها ممکن است شتابزده یا ناهمگون به نظر برسد. بدون ورود به جزئیات داستان، میتوان گفت پایانبندی برای برخی تماشاگران تکاندهنده و جسورانه است و برای برخی دیگر، گسستی از حالوهوایی که فیلم پیشتر با دقت بنا کرده بود.
جمعبندی «آخرین جنگیری» بیش از آنکه فیلمی متکی بر نمایش پیوستهٔ وحشت باشد، اثری دربارهٔ تردید است: تردید به واعظی که حقیقت را میفروشد، به خانوادهای که رنج خود را در قالبی مذهبی توضیح میدهد و به دوربینی که مدعی ثبت بیطرفانهٔ واقعیت است. قالب مستندنما، فضای روستایی لوئیزیانا و بازی باورپذیر پاتریک فابیان به فیلم هویتی مشخص میبخشند.
« ریتم و تغییر مسیر روایت نیمهٔ نخست فیلم از ریتمی سنجیده و جذاب بهره میبرد. »
جمعبندی
نیمهٔ نخست، با تعلیق آرام و پرسشهای اخلاقیاش، از جذابترین بخشهای آن است؛ در مقابل، افتوخیز ریتم و پایانبندی بحثبرانگیز ممکن است تجربه را برای بخشی از مخاطبان نابرابر کند. بااینحال، فیلم در ساختن حس گرفتارشدن در ماجرایی که دیگر نمیتوان آن را بهسادگی توضیح داد، کامیاب است.
ارزش آن نه در پاسخهای قطعی، بلکه در فاصلهای نهچندان آسوده میان فریب و ایمان، آسیب روانی و نیروی فراطبیعی، و ثبت واقعیت و ساختن نمایش نهفته است؛ فاصلهای که تا مدتها پس از پایان تماشا در ذهن باقی میماند.
« بااینحال، فیلم در ساختن حس گرفتارشدن در ماجرایی که دیگر نمیتوان آن را بهسادگی توضیح داد، کامیاب است. »
ثبت دیدگاه