نقد و بررسی
نقد بانویی از شانگهای (The Lady from Shanghai) | 1947
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
فیلمی میان واقعیت و کابوس «بانوی شانگهای» در ظاهر با مصالح آشنای فیلم نوآر ساخته شده است: مردی سرگردان، زنی افسونگر، همسری ثروتمند و بیرحم، و قتلی که دامنهای از اتهام و سوءظن بهدنبال میآورد. اما اورسن ولز این الگو را نه برای ساختن معمایی کاملاً منظم، بلکه برای فروبردن تماشاگر در جهانی لغزان و نامطمئن به کار میگیرد؛ جهانی که در آن حقیقت مدام از پشت نقابها سر برمیآورد و دوباره پنهان میشود.
فیلم بر پایهٔ رمانی از شرود کینگ شکل گرفته، اما بیش از آنکه صرفاً اقتباسی جنایی باشد، نمایشی از ذهنی آشفته است که در میان فریب و میل، راه خروج را گم کرده است. قصهای که روی آب به دام میافتد مایکل اوهارا، دریانوردی تنها و کمتعلق، پس از مواجهه با السا بنیستر به جهان زناشویی او و همسر بانفوذش کشیده میشود.
پذیرفتن کار روی قایق تفریحی، ظاهراً فرصتی برای نزدیکشدن به زنی است که مجذوبش شده؛ اما این سفر بهتدریج به فضایی بسته و خفقانآور بدل میشود. حضور جورج گریسبی و پیشنهاد عجیب او، ماجرا را از یک رابطهٔ پرخطر به توطئهای جنایی میکشاند. همین گذار، یکی از منابع اصلی تعلیق فیلم است: شخصیتها کمتر به آنچه میگویند وفادارند و هر توافقی ممکن است پوششی برای نقشهای دیگر باشد.
« حضور جورج گریسبی و پیشنهاد عجیب او، ماجرا را از یک رابطهٔ پرخطر به توطئهای جنایی میکشاند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
مایکل در مقام راوی، بیننده را به داستان نزدیک میکند، اما لزوماً راهنمای مطمئنی نیست. او با زبان شاعرانه و گاه تلخ خود، رویدادها را از منظری شخصی بازگو میکند؛ منظری که زیر فشار شیفتگی، ترس و خشم قرار دارد. از این رو، دنبالکردن جزئیات نقشهها همیشه آسان نیست. این دشواری صرفاً نقصی در روایت نیست، هرچند گاه به آن نزدیک میشود؛ بخشی از آن با جهانبینی فیلم تناسب دارد، جهانی که در آن هیچکس تصویر کاملی از آنچه رخ میدهد در اختیار ندارد.
شیفتگی و قدرت رابطهٔ مایکل و السا قلب عاطفی فیلم است، اما رمانتیسم آن از همان آغاز با بدگمانی آمیخته است. مایکل به السا کشش دارد، ولی همزمان میداند که وارد قلمرویی شده که قواعدش را دیگران تعیین میکنند. این کشمکش، او را از قهرمانان نوآرِ صرفاً فریبخورده متمایز میکند: او خطر را میبیند، اما میل و امید به رهایی، مانع عقبنشینیاش میشود.
السای ریتا هیورث نیز بیش از آنکه به یک تیپ سادهٔ زن اغواگر فروکاسته شود، حضوری دوپهلو دارد. چهره و رفتار او میتواند هم دعوتکننده باشد و هم هشداردهنده؛ تماشاگر، مانند مایکل، پیوسته میکوشد میان آسیبپذیری و حسابگری او تمایز بگذارد. هیورث با ظرافتی سرد و کنترلشده، تصویری از زنی میسازد که زیباییاش نه صرفاً زینت، بلکه بخشی از مناسبات قدرت و نگاه دیگران است.
« مایکل در مقام راوی، بیننده را به داستان نزدیک میکند، اما لزوماً راهنمای مطمئنی نیست. »
شخصیتها و اجرا
در سوی دیگر، اورسن ولز به مایکل نوعی سادگی زمخت و غریزهمحور میبخشد؛ شخصیتی که در برابر جهان اشرافی و حسابگر اطرافش، هم سرکش به نظر میرسد و هم آسیبپذیر. میزانسنِ فریب قدرت اصلی فیلم را باید در تصویرهایش جستوجو کرد. ولز و گروه فیلمبرداری، قاب را به فضایی برای بیثباتکردن ادراک بدل میکنند: زاویههای نامتعارف، عمق میدان، حرکتهای ناگهانی دوربین و ترکیببندیهایی که شخصیتها را در نسبت با محیط کوچک یا گرفتار نشان میدهند.
در این فیلم، مکانها صرفاً پسزمینه نیستند؛ هر محیط بخشی از فشار روانی داستان را بر عهده میگیرد. قایق، بهرغم چشمانداز دریا، حسی از محصوربودن ایجاد میکند و فضاهای عمومی نیز بهجای آنکه امن باشند، گاه غریب و تهدیدآمیز جلوه میکنند. تالار آینهها اوج این منطق بصری است؛ صحنهای که در آن هویتها تکثیر میشوند، مرز میان شخص و بازتابش از میان میرود و تماشاگر با دشواری تشخیص میدهد چه چیزی واقعی است و چه چیزی تصویر.
اهمیت این بخش فقط در جلوهٔ تماشایی آن نیست. آینهها مضمون مرکزی فیلم را در قالبی ملموس فشرده میکنند: آدمها همانقدر که دیگری را میفریبند، در بازشناختن خود نیز ناتواناند. صحنه به یاد میماند، چون ایدهٔ تصویری و تنش دراماتیک در آن بهخوبی به هم میرسند. تدوین، ابهام و ناپیوستگی روایت «بانوی شانگهای» پرپیچوخم است و فیلم همیشه برای توضیح انگیزهها مکث نمیکند.
« میزانسنِ فریب قدرت اصلی فیلم را باید در تصویرهایش جستوجو کرد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
اطلاعات گاه با شتاب عرضه میشوند و شخصیتها پیش از آنکه فرصت کنیم منطق تصمیمهایشان را بسنجیم، وارد مرحلهٔ بعدی ماجرا میشوند. در نتیجه، بخشی از تعلیق از ابهام سازنده میآید، اما بخشی دیگر ممکن است به سردرگمی بینجامد. بعضی رخدادها ناگهانیاند و وزن عاطفی لازم را به دست نمیآورند؛ بهویژه وقتی فیلم از فضای دریایی و روابط پیچیدهٔ شخصیتها به موقعیتی حقوقی یا جنایی تغییر مسیر میدهد.
این ناپیوستگی را نمیتوان تنها به انتخاب هنری نسبت داد. نسخهٔ نهایی فیلم پس از مداخلهٔ استودیو و تدوین دوباره شکل گرفت؛ بنا بر گزارشهای مربوط به تولید، فیلم بهطور چشمگیری کوتاه شد و بخشهایی از نسخهٔ اولیه کنار گذاشته شدند. این پیشینه به فهم شتاب و گسستهای روایت کمک میکند، اما از تجربهٔ تماشاگر چیزی کم نمیکند: فیلم گاهی چنان از توضیح میگریزد که دنبالکردن نقشهها دشوار میشود.
بازیها و لحن نامتوازن بازی هیورث و ولز نیروی اصلی فیلم را تأمین میکند. هیورث با وقار و خویشتنداری، شخصیتی میآفریند که جذابیتش در دسترسبودن نیست، بلکه در ابهامی است که پیرامونش شکل میگیرد. ولز نیز مایکل را با ترکیبی از جسارت و خامی پیش میبرد؛ مردی که میخواهد آزاد بماند، اما انتخابهایش او را به شبکهای پیچیدهتر میکشانند.
« در نتیجه، بخشی از تعلیق از ابهام سازنده میآید، اما بخشی دیگر ممکن است به سردرگمی بینجامد. »
قوتها و کاستیها
اورت اسلون در نقش آرتور بنیستر حضوری پرتنش دارد و گلن اندرس در نقش گریسبی، با رفتاری عصبی و نمایشی، فضای ناامن فیلم را تشدید میکند. با این حال، لحن بازیها همیشه یکدست نیست. برخی نقشهای فرعی به سمت اغراق میروند و گاه چنان نمایشی اجرا میشوند که با تلخی و تاریکی فضای جنایی فاصله میگیرند.
این ناهمواری میتواند آزاردهنده باشد، اما در عین حال به فیلم کیفیتی نامتعادل و کابوسوار میدهد؛ گویی شخصیتها نه در یک واقعیت کاملاً باورپذیر، بلکه روی صحنهای کجومعوج بازی میکنند. این ویژگی برای همهٔ تماشاگران دلپذیر نیست، ولی با جهان مصنوعی و فریبخوردهٔ فیلم همخوانی دارد. نوآرِ سرکش «بانوی شانگهای» را میتوان در چارچوب فیلم نوآر دید، اما جذابیتش در وفاداری بیچونوچرا به قواعد ژانر نیست.
فیلم عناصر آشنایی چون ضدقهرمان گرفتار، میل ممنوع، قدرت ثروت و فضای اخلاقاً تیره را حفظ میکند، اما آنها را با بازیهای بصری و لحن اغراقآمیز از حالت متعارف بیرون میبرد. نتیجه اثری است که هم یک معمای جنایی است و هم تجربهای فرمی: تماشاگر نه فقط میخواهد بداند چه رخ داده، بلکه ناچار است با تصویرهایی روبهرو شود که دانستن را دشوارتر میکنند.
« با این حال، لحن بازیها همیشه یکدست نیست. »
جمعبندی
همین دوگانگی، ارزش و ضعف فیلم را همزمان میسازد. اگر انتظار روایتی سرراست و کاملاً منضبط داشته باشیم، پراکندگی و ابهام آن ممکن است مانع لذت شود. اما اگر آن را همچون رؤیایی تیره ببینیم که در آن توطئه و ادراک بههم میپیچند، بسیاری از ناپیوستگیها معنایی پیدا میکنند. فیلم در بهترین لحظات، منطق قصهگویی کلاسیک را کنار میزند تا به زبان تصویر اعتماد کند؛ و در لحظاتی دیگر، همین اعتماد بیش از اندازه به تصویر، انسجام داستان را کمرنگ میسازد.
جمعبندی «بانوی شانگهای» اثری بینقص یا کاملاً آسانفهم نیست؛ روایتش گاه فشرده و ناموزون میشود و برخی شخصیتهای فرعی از نظر لحن با مرکز جدی فیلم فاصله دارند. بااینهمه، نیروی بصری اورسن ولز، حضور مغناطیسی ریتا هیورث، فضای بدگمان و کابوسوار و تصویرهای فراموشنشدنیاش، فیلم را از یک معمای جنایی معمولی فراتر میبرد.
این اثر بیش از آنکه با پاسخهای روشن به یاد بماند، با حس گرفتارشدن در جهانی از بازتابها، سوءظنها و انتخابهای برگشتناپذیر در ذهن میماند؛ جهانی که در آن هرچه تصویر روشنتر به نظر برسد، حقیقت ممکن است دورتر باشد.
« همین دوگانگی، ارزش و ضعف فیلم را همزمان میسازد. »



ثبت دیدگاه