نقد و بررسی
نقد The King of Staten Island | 2020
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به جزیرهای که گذشته را نگه میدارد «پادشاه استتن آیلند» در ظاهر دربارهٔ جوانی بیستوچندساله است که هنوز نمیداند با زندگیاش چه کند؛ اما در لایهٔ عمیقتر، فیلمی دربارهٔ سوگی است که به پایان نمیرسد، چون کسی جرئت نکرده آن را واقعاً زندگی کند. اسکات کارلین از کودکی با فقدان پدرش، آتشنشانی که در جریان مأموریت جان باخته، تعریف شده است.
سالها گذشته، اما او همچنان در همان نقطه مانده: خانهٔ مادر، جمع دوستان، ماریجوانا و رؤیای تتوکارشدن، رؤیایی که بیشتر بهانهای برای عقبانداختن تصمیمهای واقعی است تا برنامهای روشن برای آینده. جود اَپَتاو با همراهی پیت دیویدسن و دیو سیروس، داستان را بر بستری نیمهخودزندگینامهای بنا کرده و دیویدسن در مرکز آن نقش جوانی را بازی میکند که تجربهٔ شخصیاش با فقدان پدر در شکلگیری شخصیت فیلم سهم داشته است.
این نزدیکی میان بازیگر و نقش، به اسکات کیفیتی آسیبپذیر و نامتظاهر میدهد؛ گویی فیلم بهجای آنکه شخصیتش را از بیرون تحلیل کند، اجازه میدهد تضادهایش را از نزدیک ببینیم. قهرمانی که راهش را گم کرده است اسکات شخصیتی نیست که در نخستین برخورد آسان به دل بنشیند. خودمحور است، گاهی بیملاحظه رفتار میکند و با شوخیهای تلخ یا طفرهرفتن، دیگران را از نزدیکشدن به خود بازمیدارد.
بااینحال، فیلم بهجای آنکه این رفتارها را صرفاً نشانهٔ بدذاتی بداند، آنها را همچون دیواری دفاعی تصویر میکند؛ دیواری که میان اسکات و جهان بیرون فاصله میاندازد و در عین حال او را در تنهاییاش محبوس میکند. جذابیت شخصیت در همین تناقض است: او میخواهد بزرگ شود، اما از مسئولیت میترسد؛ به آینده فکر میکند، اما قدمی برای رسیدن به آن برنمیدارد؛ به دیگران نیاز دارد، اما طوری رفتار میکند که گویی از هیچکس چیزی نمیخواهد.
« اسکات کارلین از کودکی با فقدان پدرش، آتشنشانی که در جریان مأموریت جان باخته، تعریف شده است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم برای تغییر او نسخهای ساده و فوری تجویز نمیکند. پیشرفت اسکات تدریجی و نابرابر است و بیشتر در تصمیمهای کوچک و لحظههای کوتاه دیده میشود تا در دگرگونی ناگهانی. همین انتخاب، مسیر او را باورپذیر میکند، هرچند گاهی کندی روایت را نیز به همراه دارد. سوگ؛ حضوری خاموش در زندگی روزمره مرگ پدر، در فیلم صرفاً پیشزمینهای برای توضیح رفتار اسکات نیست؛ نیرویی است که مناسبات خانواده را شکل داده و هنوز بر انتخابهای آنان سایه میاندازد.
اسکات در سوگی گیر کرده که نه توانسته دربارهاش گفتوگو کند و نه از آن فاصله بگیرد. از نگاه او، پدرِ ازدسترفته هم خاطرهای عزیز است و هم معیاری دستنیافتنی؛ هر کسی که به آن خاطره نزدیک شود، ممکن است همچون تهدیدی برای جایگاهش در خانواده به نظر برسد. ورود ری، آتشنشان پرحرفی که با مادر اسکات رابطهای تازه آغاز میکند، تعادل ظاهری خانه را برهم میزند.
تقابل این دو مرد فقط اختلاف بر سر یک رابطهٔ عاطفی نیست؛ در آن، گذشته با امکانِ آینده روبهرو میشود. فیلم هوشمندانه از توضیحهای سنگین و سخنرانیهای روانشناسانه فاصله میگیرد و سوگ را در رفتارهای روزمره، طعنهها، مشاجرهها و سکوتها آشکار میکند. در نتیجه، اندوه نه موضوعی جدا از زندگی، بلکه بخشی از زندگی جاری شخصیتهاست.
طنز گرم در کنار تلخی یکی از امتیازهای فیلم، توانایی آن در کنار هم نشاندن کمدی و اندوه است. شوخیهای اسکات اغلب بیپرده و گاه ناخوشایندند، اما همین لحن تند راهی برای بیان آشفتگی درونی او میشود. فیلم از شوخیهای مربوط به رفاقت، بیکاری و عادتهای روزمره نیرو میگیرد و در لحظههایی که انتظار میرود همهچیز به تلخی مطلق برسد، با موقعیتی کمیک تنش را میشکند.
« فیلم برای تغییر او نسخهای ساده و فوری تجویز نمیکند. »
شخصیتها و اجرا
این طنز نه کاملاً سبک است و نه بهانهای برای فرار از درد؛ بیشتر شیوهای است که شخصیتها با آن از پسِ روزهای دشوار برمیآیند. البته لحن فیلم همیشه به یک اندازه متوازن نیست. بعضی شوخیها طولانی میشوند یا از دل موقعیت فاصله میگیرند و به گفتوگوهایی شبیه بداههگوییهای روزمره بدل میشوند.
در بخشهایی، کمدیِ عامیانه و تأمل دربارهٔ سوگ در کنار هم قرار میگیرند، اما بهطور کامل در هم تنیده نمیشوند. این نوسان ممکن است برای برخی تماشاگران بخشی از صمیمیت فیلم باشد و برای برخی دیگر نشانهٔ پراکندگی آن. بازیها و روابط انسانی پیت دیویدسن نقش اسکات را با ترکیبی از رخوت، شوخطبعی و آسیبپذیری پیش میبرد.
بازی او بر دگرگونیهای بزرگ و نمایشی تکیه ندارد؛ از چهرهٔ بیحوصله، مکثها و واکنشهای گاه خامش کمک میگیرد تا حسِ جوانی را منتقل کند که زیر ظاهر بیاعتنا، هنوز نمیداند چگونه با فقدان کنار بیاید. نزدیکی تجربهٔ شخصی او به جهان داستانی فیلم، به بازیاش صداقتی میدهد که شخصیت را از یک تصویر کلیشهای از «جوان تنبل» دور میکند.
بیل بر نیز در نقش ری حضوری پرانرژی دارد. صراحت و پرحرفی او با سکون و گریز اسکات برخورد میکند و از این تضاد هم موقعیتهای خندهدار میسازد و هم تنش خانوادگی را ملموستر میکند. ماریسا تومی در نقش مارگی، مادر اسکات، خستگی و مهر را همزمان به نمایش میگذارد؛ او زنی نیست که فقط در انتظار نجات پسرش باشد، بلکه زندگی و نیازهای عاطفی خودش را هم دارد.
« البته لحن فیلم همیشه به یک اندازه متوازن نیست. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بل پاولی و مائود اَپَتاو نیز بهترتیب در نقش کلسی و کلر، وجههای دیگری از شبکهٔ روابط اسکات را نمایان میکنند: یکی با امید به نزدیکی بیشتر، دیگری با تلاش برای ساختن آیندهای مستقل. استیو بوشمی، در نقش آتشنشان کهنهکار، حضور مؤثری دارد، هرچند فرصت پرداخت شخصیتش محدود میماند. استتن آیلند بهمثابه جهان داستان محیط فیلم فقط پسزمینهای برای ماجرا نیست.
استتن آیلند جهانی محلی و آشنا میسازد که شخصیتها در آن به یکدیگر نزدیکاند، اما همین نزدیکی گاهی امکان گریز را نیز کم میکند. زندگی روزمره در این فضا با پیوندهای خانوادگی، دوستیهای قدیمی و خاطرهٔ شغل پدر گره خورده است. عنوان فیلم نیز بهجای آنکه بر سلطنت یا قهرمانی واقعی دلالت کند، طعنهای ظریف به جایگاه اسکات دارد: او در محدودهٔ کوچک جهان خود نوعی «پادشاه» است، اما قلمرویش بیش از آنکه از قدرت او حکایت کند، از ناتوانیاش در ترک وضع موجود میگوید.
فیلم با جزئیات محیطی، حسِ تعلق به یک مکان را میسازد و اجازه میدهد محله و آدمهایش جزئی از بافت عاطفی داستان شوند. این توجه به فضا به روایت واقعگرایی میبخشد، هرچند فیلم در بهرهگیری از ظرفیتهای آن همیشه پیش نمیرود. گاهی شهر بیشتر چارچوبی برای رفتوآمد شخصیتهاست تا عنصری که معنای تازهای به داستان اضافه کند.
ریتم و ساختار روایی پاشنهٔ آشیل فیلم، طولانیشدن آن است. داستان در برخی بخشها با حوصلهای بیش از نیاز پیش میرود و صحنههایی که به شناخت شخصیت یا پیشبرد رابطهها کمک چندانی نمیکنند، فرصت زیادی میگیرند. لحن آزاد و گفتوگومحور فیلم از یک سو حسِ زندگی روزمره را تقویت میکند، اما از سوی دیگر سبب میشود مسیر روایی گاهی پراکنده به نظر برسد.
« استیو بوشمی، در نقش آتشنشان کهنهکار، حضور مؤثری دارد، هرچند فرصت پرداخت شخصیتش محدود میماند. »
قوتها و کاستیها
منتقدان نیز به نامطمئنبودن لحن و طولانیبودن فیلم اشاره کردهاند؛ نکتهای که در تجربهٔ تماشا بهویژه در میانهٔ روایت محسوس میشود. بااینهمه، این کندی کاملاً بیفایده نیست. فیلم نمیخواهد رشد اسکات را به رشتهای از گامهای منظم و پیروزمندانه تبدیل کند. مکثها، عقبگردها و لحظههای بیهدفی بخشی از تجربهٔ او هستند.
مسئله آنجاست که میان نمایشِ موجهِ بیحرکتی و تکرارِ روایی مرز باریکی وجود دارد و فیلم گاهی از این مرز عبور میکند. فشردهتر شدن بعضی صحنهها میتوانست تأثیر عاطفی داستان را حفظ کند و در عین حال ضرباهنگ آن را بهبود بخشد. جمعبندی «پادشاه استتن آیلند» فیلمی صمیمی دربارهٔ مرد جوانی است که برای حرکت به جلو، باید ابتدا بپذیرد چه چیزی او را در گذشته نگه داشته است.
ارزش اثر بیش از آنکه در طرح داستانی پیچیده یا دگرگونیهای بزرگ باشد، در توجهش به روابطی است که هم میتوانند آدمی را فرسوده کنند و هم امکان ادامهدادن را برایش فراهم آورند. بازی پیت دیویدسن، حضور پرجنبوجوش بیل بر و نقشآفرینی گرم ماریسا تومی به فیلم نیروی انسانی میبخشند؛ طنز آن نیز از سنگینشدن کامل فضای سوگ جلوگیری میکند.
در مقابل، کشآمدن روایت، نوسان میان کمدی و درام و کمپرداختماندن برخی شخصیتهای فرعی از کاستیهای آشکار فیلماند. بااینحال، فیلم در تصویرکردن رشدِ آهسته و نامرتبِ انسانی گرفتار تردید، صداقت دارد. دستاورد اصلیاش این است که پیشرفت را نه پیروزی باشکوه، بلکه آمادگی برای شنیدن، پذیرفتن حمایت دیگران و برداشتن قدمی کوچک میبیند؛ قدمی که شاید بیرون از جهان فیلم ناچیز باشد، اما برای اسکات معنایی اساسی دارد.
« بااینهمه، این کندی کاملاً بیفایده نیست. »



ثبت دیدگاه