نقد و بررسی
نقد The Kindness of Strangers | 2019
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
مهربانی در دل زمستان فیلم «The Kindness of Strangers» ساختهٔ Lone Scherfig، درامی گروهی است که نیویورکِ زمستانی را نه پسزمینهای تزئینی، بلکه شهری بیاعتنا و سرد تصویر میکند؛ شهری که در آن آدمها میتوانند بیآنکه یکدیگر را بشناسند، از کنار رنج هم بگذرند یا برای لحظهای بار آن را سبک کنند.
Clara، مادری گریخته از همسر خشونتگرش، همراه دو پسرش میکوشد در این شهر از نو آغاز کند. از دست رفتن خودرو، خانواده را بیپناهتر میکند و آشنایی با Alice، پرستاری که پناهی موقت برای نیازمندان فراهم میکند، آنان را به شبکهای از آدمهای آسیبدیده پیوند میزند. در مرکز این شبکه رستوران روسی «قصر زمستانی» قرار دارد؛ جایی که مسیرهای چند شخصیت به هم میرسد.
فیلم از همان ابتدا روشن میکند که دغدغهاش ساختن تعلیقی پرپیچوخم نیست. مسئلهاش این است که آیا همدلی میان غریبهها میتواند در برابر خشونت، فقر و تنهایی، پناهی هرچند موقت بسازد. همین انتخاب، هم سرچشمهٔ گرمای اثر است و هم زمینهٔ لغزشهایش: فیلم میخواهد به آدمهای بسیاری مجال دیدهشدن بدهد، اما همیشه نمیتواند برای هرکدام بهاندازهٔ کافی فضا ایجاد کند.
روایتی موزاییکی با مرکزیتی ناپایدار Clara خط روایی اصلی فیلم است، اما داستان خیلی زود از تجربهٔ او فاصله میگیرد و به زندگی Alice، Marc، Jeff و دیگر شخصیتها سرک میکشد. این ساختار موزاییکی با مضمون اثر تناسب دارد: هر شخصیت ظاهراً تنهاست، اما اتفاقها و مکانهای مشترک، رشتههایی میان آنان میسازند.
« Clara، مادری گریخته از همسر خشونتگرش، همراه دو پسرش میکوشد در این شهر از نو آغاز کند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
«قصر زمستانی» نیز بهعنوان نقطهٔ تلاقی، کارکردی روشن دارد؛ رستورانی که قرار است هم فضای کار و معاش باشد و هم محل دیدار آدمهایی که بیرون از آن، هر یک درگیر بحرانی جداگانهاند. بااینحال، فیلم در سازماندادن این خطوط همیشه موفق نیست. جابهجایی میان شخصیتها گاه بهجای آنکه معنای تازهای به داستان بدهد، تمرکز را از بین میبرد.
بعضی ماجراها درست هنگامی قطع میشوند که هنوز فرصت نکردهایم با جزئیاتشان درگیر شویم و برخی شخصیتها بیشتر به نشانههایی برای طرح یک مسئله بدل میشوند تا انسانهایی با زندگی مستقل. نتیجه، روایتی است که از نظر ایده پیوندخورده، اما از نظر اجرا پراکنده و نابرابر جلوه میکند. همدلی؛ نیروی اصلی فیلم بهترین ویژگی فیلم، ایمانش به امکان مهربانی است؛ نه مهربانی بزرگ و قهرمانانه، بلکه توجهی کوچک و عملی: جایی برای خواب، غذایی برای خوردن، فرصتی برای کار یا همراهی در لحظهای که فردی دیگر توان ادامهدادن ندارد.
فیلم از این راه میکوشد فقر و بیخانمانی را صرفاً به تصویرهایی از محرومیت تقلیل ندهد. آدمهایش فقط قربانی نیستند؛ هرکدام با انتخابها، کاستیها و گاه ناتوانیهای خود در برابر زندگی دستوپنجه نرم میکنند. این رویکرد، در صحنههایی که شخصیتها بیسروصدا به یاری هم میآیند، اثرگذار است.
رابطهها قرار نیست همیشه بر پایهٔ شناخت عمیق یا وفاداری دیرینه شکل بگیرند؛ گاه یک برخورد تصادفی برای آغاز تغییری کوچک کافی است. فیلم در این لحظهها به مضمون عنوانش نزدیک میشود: غریبهها میتوانند نه ناجیانی بینقص، بلکه انسانهایی باشند که برای مدتی کوتاه، دیگری را تنها نمیگذارند.
« بااینحال، فیلم در سازماندادن این خطوط همیشه موفق نیست. »
شخصیتها و اجرا
اما تأکید بر شفقت گاهی بیش از حد مستقیم میشود. اثر بهجای اعتماد به موقعیت و رفتار شخصیتها، بعضی وقتها احساس موردنظرش را با نشانههایی آشکار به تماشاگر یادآوری میکند. در نتیجه، گرمای عاطفیای که میتوانست از دل جزئیات روزمره بجوشد، گاهی به melodramaای احساساتی نزدیک میشود. بازیها و شخصیتپردازی Zoe Kazan در نقش Clara، مرکز عاطفی فیلم است.
بازی او از نمایش آشکار رنج فاصله میگیرد و بیشتر بر فرسودگی، احتیاط و مراقبتی متمرکز است که مادری در شرایط ناامن ناچار است همزمان با ترس خود حفظ کند. Clara نه قهرمانی بینقص است و نه شخصیتی که همهٔ تصمیمهایش بیچونوچرا ستودنی باشند. کازان همین آسیبپذیری و دودلی را باورپذیر میکند و به فیلم کمک میکند تا دشواری وضعیت او را از سطح طرح داستان فراتر ببرد.
Andrea Riseborough در نقش Alice نیز حضوری متمایز دارد. او شخصیتی را بازی میکند که میل به کمککردن در او با خستگی و فشار شخصی همراه است؛ بنابراین خیرخواهیاش نه سادهلوحانه، بلکه حاصل انتخابی دشوار به نظر میرسد. Tahar Rahim در نقش Marc و Caleb Landry Jones در نقش Jeff به گستردگی گروه شخصیتها کمک میکنند، هرچند فیلم برای پرداختن به همهٔ آنان فرصت یکسانی ندارد.
بازیگران اغلب با حضورهای ظریف خود میکوشند به شخصیتها عمق بدهند، اما فیلمنامه گاهی بهجای گسترش فردیت آنان، آنان را در خدمت مضمون کلی همبستگی قرار میدهد. نیویورک زمستانی و فضای بصری زمستان در فیلم فقط عامل سرما و دشواری نیست؛ استعارهای دیداری برای بیپناهی و انزوای آدمهاست. خیابانها، پناهگاهها و فضای رستوران در کنار هم تصویری از شهری میسازند که در آن فاصلهٔ میان آسایش و سقوط میتواند بسیار کوتاه باشد.
« اما تأکید بر شفقت گاهی بیش از حد مستقیم میشود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
سرمای بیرون، در برابر گرمای نسبی فضاهای داخلی، تضادی ساده اما مؤثر پدید میآورد؛ هر پناهی ممکن است موقت باشد، اما همان موقتیبودن نیز ارزش دارد. فضای شهر با حالوهوای انسانی و اندوهبار فیلم هماهنگ است و «قصر زمستانی» در مقام مکانی برای گردآمدن شخصیتها، بیش از یک لوکیشن کار میکند.
این رستوران نمادی از امکان بازگشت و ترمیم است: جایی که گذشتهاش هنوز در آن حضور دارد، اما شاید بتوان آن را دوباره زنده کرد. بااینهمه، فیلم از این نمادپردازی چندان فراتر نمیرود و در بعضی لحظهها مکانها بیش از آنکه حامل معنای تازهای باشند، صرفاً محل اتصال خطوط داستانی باقی میمانند.
ریتم، فیلمنامه و مسئلهٔ باورپذیری کندی ریتم تا اندازهای با فضای خسته و فرسودهٔ شخصیتها سازگار است؛ فیلم نمیخواهد رنج آنان را به رشتهای از حادثههای پرشتاب تبدیل کند. مشکل آن است که این مکثها همیشه به تأمل یا کشف تازهای نمیانجامند. وقتی روایت میان چندین مسیر رفتوآمد میکند، طولانیشدن بعضی صحنهها میتواند حسِ ایستایی ایجاد کند، نه عمق.
بهویژه آنجا که خطهای فرعی فرصت کافی برای شکلگیری پیدا نمیکنند، زمان فیلم نه به پرداخت شخصیتها، بلکه به پراکندگی بیشتر میانجامد. فیلمنامه همچنین بر الگوهایی آشنا تکیه دارد: آدمهای تنها که در برخوردهای تصادفی به هم میرسند، فرصتهایی برای شروع دوباره پیدا میکنند و از دل بحران به سوی امید حرکت میکنند.
« مشکل آن است که این مکثها همیشه به تأمل یا کشف تازهای نمیانجامند. »
قوتها و کاستیها
آشنایی این الگوها بهخودیخود ایراد نیست؛ مسئله این است که فیلم کمتر میکوشد آنها را با پیچیدگی یا جزئیات غیرمنتظره دگرگون کند. ازاینرو، مسیر بعضی رابطهها و تغییرهای عاطفی زود قابل حدس میشود. پایان نیز، بیآنکه وارد جزئیاتش شویم، با شتابی محسوس به سوی نوعی جمعبندی خوشبینانه میرود؛ جمعبندیای که با لحن دشوار و تلخ بخش بزرگی از فیلم همتراز نمیشود و ممکن است برای برخی تماشاگران ناگهانی جلوه کند.
جمعبندی «The Kindness of Strangers» فیلمی نابرابر اما خوشنیت است؛ اثری که بیش از هر چیز به ارزش همدلی میان آدمهای درهمشکسته باور دارد. بازی Zoe Kazan و حضور مؤثر گروه بازیگران، فضای زمستانی نیویورک و لحظههای سادهٔ یاریرسانی، به آن گرمایی واقعی میبخشند. در مقابل، داستان با انبوه خطوط روایی و شخصیتهایی که فرصت پرداخت یکسان ندارند، تمرکز خود را از دست میدهد؛ کلیشهها، ریتم کند و گذار ناگهانی به خوشبینی نیز از قدرت عاطفی آن میکاهند.
فیلم زمانی موفقتر است که بهجای اعلام پیامش، اجازه میدهد مهربانی در رفتارهای کوچک دیده شود. در همین لحظههاست که ایدهٔ اصلیاش جان میگیرد: شاید غریبهای نتواند همهچیز را درست کند، اما میتواند برای مدتی کوتاه، بار دیگری را سبکتر سازد.
« ازاینرو، مسیر بعضی رابطهها و تغییرهای عاطفی زود قابل حدس میشود. »
ثبت دیدگاه