نقد و بررسی
نقد میدانهای کشتار (The Killing Fields) | 1984
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازنمایی جنگ از پشت شیشهٔ دوربین «The Killing Fields» ساختهٔ رولان ژوفه، بیش از آنکه روایتی نظامی از جنگ باشد، فیلمی دربارهٔ نگاهکردن به جنگ است: نگاه خبرنگارانی که میکوشند واقعهای را ثبت کنند، درحالیکه خودشان نیز درون همان واقعه گرفتارند. فیلم از تجربههای سیدنی شانبرگ و دیت پران الهام گرفته و با همراهی آل راکاف، عکاس آمریکایی، جهانی را میسازد که در آن خبر، تصویر و شهادت دیگر ابزارهایی بیطرف نیستند؛ هرکدام با خطر، مسئولیت و پرسشی اخلاقی گره خوردهاند.
بااینهمه، اثر قصد ندارد تاریخ کامبوج را در قالب گزارشی جامع خلاصه کند. نیروی اصلی آن از نزدیکشدن به سرنوشت انسانهایی میآید که در میان فروپاشی نظم سیاسی، ناگزیرند تصمیمهایی دشوار و گاه برگشتناپذیر بگیرند. میان روزنامهنگاری و مسئولیت انسانی در آغاز، رابطهٔ شانبرگ و پران بر پایهٔ همکاری حرفهای شکل میگیرد: یکی گزارشگر است و دیگری زبان، سرزمین و واقعیتهای محلی را میشناسد.
اما فیلم بهتدریج نشان میدهد که این تقسیم نقش ساده و بیمسئله نیست. شانبرگ برای روایتکردن بحران به پران نیاز دارد، ولی همین وابستگی، رابطهای نامتقارن پدید میآورد؛ یکی از آن دو میتواند به پشت مرزها و نهادهای خبری بازگردد، دیگری در معرض مستقیم پیامدهای بحران قرار دارد. فیلم در اینباره حکم قطعی صادر نمیکند و همین امتناع از قضاوت آسان، به وجه اخلاقی داستان عمق میدهد.
« بااینهمه، اثر قصد ندارد تاریخ کامبوج را در قالب گزارشی جامع خلاصه کند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
در نتیجه، رفاقت این دو صرفاً پیوندی گرم و تأثیرگذار میان دو شخصیت نیست. این دوستی بارِ وظیفه، اعتماد و احساس گناه را نیز حمل میکند. فیلم از مخاطب میخواهد به این فکر کند که ثبتکردن رنج دیگران چه مسئولیتی میآورد و آیا آگاهی از خطر، انسان را از مسئولیت تصمیمهایش معاف میکند یا نه.
این پرسشها در متن روایت حضور دارند، بیآنکه به سخنرانی مستقیم یا موعظه تبدیل شوند. پران؛ مرکز عاطفی فیلم بازی هَینگ اس. نگور در نقش دیت پران، ستون عاطفی اثر است. حضور او به فیلم کیفیتی ملموس میبخشد؛ او پران را نه به نمادِ بیچهرهٔ قربانیان جنگ، بلکه به انسانی با اراده، هوش و پیوندهای شخصی بدل میکند.
در چهره و رفتار او هم توانایی سازگاری دیده میشود و هم اضطرابی که زیر فشار شرایط مجال بروز مییابد. همین ترکیب است که بار عاطفی فیلم را بهتدریج سنگینتر میکند: تماشاگر با شخصیتی روبهروست که پیش از آنکه به نشانهای تاریخی بدل شود، فردی زنده و ملموس است. بازی سم واترستون در نقش شانبرگ نیز مکمل این اجراست.
« در نتیجه، رفاقت این دو صرفاً پیوندی گرم و تأثیرگذار میان دو شخصیت نیست. »
شخصیتها و اجرا
او شخصیتی را ترسیم میکند که اعتمادبهنفس حرفهایاش در کنار محدودیتها و تناقضهای اخلاقی قرار دارد. جان مالکوویچ در نقش آل راکاف، با حضور پرانرژیتر و بیپرواتر خود، به گروه روزنامهنگاران وجهی متفاوت میدهد. تفاوت لحن این بازیها مانع از آن میشود که همهٔ شخصیتها به یک واکنش واحد در برابر بحران فروکاسته شوند.
بااینحال، در بخشهایی که روایت بیشتر بر موقعیت تاریخی تکیه میکند، بعضی شخصیتهای فرعی فرصت چندانی برای شکلگیری مستقل پیدا نمیکنند. کامبوج؛ جغرافیای تهدید و آشفتگی یکی از دستاوردهای مهم فیلم، ساختن فضایی خفهکننده و ناآرام است. خطر در «The Killing Fields» همیشه به شکل نبردی آشکار ظاهر نمیشود؛ گاهی در سکوتی نامطمئن، انتظار، ازدحام یا تغییر ناگهانی رفتار آدمها حضور دارد.
دوربین کریس منگز، محیط را صرفاً پسزمینهٔ رویدادها نمیسازد، بلکه آن را به نیرویی فعال در تجربهٔ تماشاگر تبدیل میکند. ویرانی، خیابانهای آشفته و طبیعتی که در ظاهر آرام است، کنار هم تصویری میسازند که در آن امنیت امری موقت و شکننده به نظر میرسد. فیلم با نمایش خشونت، میکوشد آن را به منظرهای تماشایی و آسانهضم تبدیل نکند.
« او شخصیتی را ترسیم میکند که اعتمادبهنفس حرفهایاش در کنار محدودیتها و تناقضهای اخلاقی قرار دارد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
در بسیاری از لحظهها، هول واقعه بیش از آنکه از نمایش مستقیم حاصل شود، از فضایی برمیآید که امکان عادیشدن زندگی را از شخصیتها میگیرد. این شیوه، تلخی اثر را ماندگار میکند، هرچند برای برخی تماشاگران دشوار است: فیلم نه پناهی مطمئن فراهم میآورد و نه اجازه میدهد رنجِ تصویرشده بهسادگی از ذهن کنار رود.
ساختار روایی و فراز و فرود ریتم ریتم فیلم یکدست نیست. بخشهایی از آن با شتاب و آشفتگی پیش میروند و احساس میشود رویدادها مجال مکث ندارند؛ در بخشهایی دیگر، روایت کندتر میشود و به مشاهدهٔ وضعیتها و انتظار تکیه میکند. این تفاوت، از یک سو به احساس بیثباتی جهان فیلم کمک میکند، اما از سوی دیگر ممکن است تمرکز مخاطب را کاهش دهد.
فیلم گاهی بهجای آنکه پیوند میان رخدادها را بهآرامی بسط دهد، از وضعیتی به وضعیت دیگر میپرد؛ در چنین لحظههایی، تغییر مسیر روایت ناگهانی جلوه میکند و همراهی با آن دشوارتر میشود. بهویژه در نیمهٔ دوم، مرکز ثقل داستان جابهجا میشود و تجربهٔ پران برجستهتر میگردد. این تغییر، از نظر معنایی ضروری است: فیلم از تماشای بحران از فاصلهٔ خبرنگار به مواجهه با پیامدهای آن در زندگی فردی نزدیک میشود.
« ساختار روایی و فراز و فرود ریتم ریتم فیلم یکدست نیست. »
قوتها و کاستیها
اما این جابهجایی چنان محسوس است که ممکن است عدهای آن را گسستی در ساختار بدانند. در عین حال، همین تمرکز تازه به فیلم جان عاطفی بیشتری میدهد و نشان میدهد که گزارش بحران، هرگز جای تجربهکردن آن را نمیگیرد. موسیقی و فاصلهٔ میان تصویر و احساس موسیقی مایک اولدفیلد در بخشهای مختلف، به فضای متشنج و اندوهبار فیلم کمک میکند؛ گاه بر حس انتظار میافزاید و گاه شدت موقعیت را برجسته میسازد.
بااینحال، انتخاب موسیقی پایانی برای همهٔ مخاطبان با لحن کلی اثر سازگار نخواهد بود. پس از روایتی که بر تلخی، فقدان و زخمهای جنگ تأکید داشته، موسیقی پایانی ممکن است بیش از اندازه آشنا، صریح یا احساساتی به نظر برسد. این انتخاب الزاماً ارزش کلی فیلم را از میان نمیبرد، اما فاصلهای میان تجربهٔ تلخ تصاویر و حسی که موسیقی میکوشد ایجاد کند پدید میآورد.
اعتراض به این ناهماهنگی، نه ایرادی حاشیهای، بلکه بخشی از بحث دربارهٔ چگونگی پایاندادن به چنین روایتی است. محدودیتها و دستاوردهای تاریخی «The Killing Fields» فیلمی دربارهٔ کامبوج است، اما نگاهش در بخش بزرگی از مسیر از مجرای خبرنگاران و تجربهٔ آنان میگذرد. این انتخاب، روایت را به پرسشهای روزنامهنگاری و دوستی پیوند میدهد و از پراکندگی کامل آن جلوگیری میکند؛ در همان حال، ممکن است زندگی و تجربهٔ مردم کامبوج را در حاشیهٔ چشمانداز شخصیتهای خارجی قرار دهد.
« اما این جابهجایی چنان محسوس است که ممکن است عدهای آن را گسستی در ساختار بدانند. »
جمعبندی
فیلم در بهترین لحظات، این محدودیت را با نزدیکشدن به پران جبران میکند، اما نمیتواند جای یک روایت فراگیر از جامعه و تاریخ کشور را بگیرد. ارزش آن بیش از آنکه در جامعیت تاریخی باشد، در نمایش هزینهٔ انسانیِ فروپاشی و در یادآوری این نکته است که هر بحران، فراتر از تیتر خبر، زندگیهای مشخص را دگرگون میکند.
جمعبندی «The Killing Fields» اثری سنگین و از نظر عاطفی فرساینده است؛ فیلمی که تأثیرش را نه با هیجان پیوسته، بلکه با انباشتن اضطراب و نشاندادن آسیبپذیری انسان در برابر خشونت به دست میآورد. بازی هَینگ اس. نگور، رابطهٔ پیچیدهٔ پران و شانبرگ، و فضای خفقانآور کامبوج از برجستهترین دستاوردهای آناند.
در مقابل، افتوخیز ریتم، برخی گذارهای ناگهانی و انتخاب موسیقی پایانی میتوانند تجربهٔ تماشاگر را مختل کنند. با وجود این کاستیها، فیلم در تبدیل تاریخ به تجربهای انسانی موفق است: رفاقت در آن دلگرمکننده است، اما هرگز نمیتواند تلخی جنگ را محو کند؛ و روزنامهنگاری، هرچند میتواند واقعیت را ثبت کند، قادر نیست خود را از پیامدهای آن بیرون بکشد.
« نگور، رابطهٔ پیچیدهٔ پران و شانبرگ، و فضای خفقانآور کامبوج از برجستهترین دستاوردهای آناند. »



ثبت دیدگاه