نقد و بررسی
نقد تیم کشتار (The Kill Team) | 2019
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
زمینه و رویکرد روایی «The Kill Team» ساختهٔ دن کراوس، درام جنگیای است که خشونت را نه از منظر نبردهای بزرگ و جابهجایی نیروها، بلکه از درون یک گروه کوچک سربازان دنبال میکند. اندرو بریگمن، سربازی جوان در افغانستان، با فضایی روبهرو میشود که در آن مرز میان اطاعت، رفاقت و مشارکت در جنایت هر روز مبهمتر میشود.
فیلم بر پایهٔ رویدادهایی واقعی شکل گرفته، اما آنها را در قالب داستانی بازسازی میکند؛ انتخابی که به اثر اجازه میدهد تنش و تردیدهای درونی شخصیت اصلی را برجسته کند، هرچند گاه از پیچیدگی مستند ماجرا فاصله میگیرد. فیلم از همان ابتدا بهجای آنکه تماشاگر را با اطلاعات فراوان دربارهٔ جنگ افغانستان یا سازوکار ارتش روبهرو کند، او را در محدودهٔ تجربهٔ اندرو محصور میسازد.
جهان داستان همانقدر فهمیده میشود که او میفهمد: بخشی از واقعیت روشن است، بخشی در هالهای از توجیه و انکار قرار دارد و برخی حقیقتها تنها از خلال سکوت، نگاهها و رفتارهای روزمره آشکار میشوند. این محدودیت دید، حس ناآگاهی و ناامنی را تقویت میکند، اما در عین حال مجال اندکی برای شناخت مستقل قربانیان و جامعهٔ افغانستان باقی میگذارد.
تنش و حس محاصره مهمترین دستاورد فیلم، ساختن فضایی خفه و پراضطراب است. سربازان در محیطی دورافتاده و بسته به سر میبرند؛ جایی که هر تصمیم فردی میتواند با واکنش جمعی روبهرو شود و خطر تنها از بیرون، در میدان جنگ، نمیآید. تهدید درون گروه نیز حضور دارد: همرزمانی که باید تکیهگاه یکدیگر باشند، بهتدریج به منبع سوءظن و هراس بدل میشوند.
« تنش و حس محاصره مهمترین دستاورد فیلم، ساختن فضایی خفه و پراضطراب است. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
همین جابهجایی، حالوهوای فیلم را از یک درام جنگی معمولی جدا میکند و آن را به تریلری اخلاقی دربارهٔ ترس، همدستی و نظارت متقابل نزدیک میسازد. دن کراوس برای ایجاد این فشار، بیش از آنکه به نمایشهای پرزرقوبرق تکیه کند، از موقعیتها و انتظار استفاده میکند. مکثهای طولانی، گفتوگوهای کوتاه و نگاههایی که معنای کاملشان روشن نیست، تماشاگر را در وضعیتی مشابه اندرو قرار میدهند: او باید پیش از آنکه همهچیز را بداند، تصمیم بگیرد که به چه کسی اعتماد کند.
این شگرد در بخشهایی بسیار مؤثر است و حس گیر افتادن را بهخوبی منتقل میکند. بااینحال، تکرار موقعیتهای متشنج گاهی کشدار میشود؛ فیلم تنش را میسازد، اما همیشه نمیداند چگونه آن را با پیشرفت دراماتیک تازهای همراه کند. اندرو و دشواری انتخاب هستهٔ درام، نه صرفاً کشف حقیقت، بلکه دشواری عمل کردن در برابر حقیقت است.
اندرو با پرسشی ساده و در عین حال ویرانگر روبهروست: وقتی اطرافیانش کاری نادرست میکنند، آیا میتواند خود را از آن جدا بداند؟ فیلم بهدرستی نشان میدهد که سکوت همیشه نشانهٔ رضایت نیست؛ گاه حاصل ترس، فشار جمعی یا ناتوانی در تصور پیامدهای مخالفت است. اما همین توضیح، شخصیت را از مسئولیت مبرا نمیکند.
کشمکش اندرو از آنجا اهمیت مییابد که او هم شاهد است و هم در معرض لغزیدن به سوی مشارکت. نات وولف این تردید را با بازی کمبیان و محتاطی به تصویر میکشد. او شخصیت را قهرمانی استوار و آمادهٔ فداکاری نمیسازد؛ اندرو بیشتر جوانی است که میکوشد در گروه پذیرفته شود و دیرتر از آنچه باید درمییابد که پذیرفتهشدن چه بهایی دارد.
« این شگرد در بخشهایی بسیار مؤثر است و حس گیر افتادن را بهخوبی منتقل میکند. »
شخصیتها و اجرا
این انتخاب با فضای روانشناختی فیلم هماهنگ است، ولی محدودیتهایی هم دارد. انفعال نسبی بازی وولف گاهی فاصلهای میان تماشاگر و شخصیت ایجاد میکند؛ بهجای آنکه همواره از درون اضطراب او را تجربه کنیم، ممکن است احساس کنیم فیلم از نمایش ژرفتر جهان ذهنیاش بازمانده است. گروهبان دیکس و قدرت ترس الکساندر اسکاشگورد در نقش گروهبان دیکس حضوری تهدیدآمیز دارد؛ شخصیتی که قدرتش را فقط از درجهٔ نظامی نمیگیرد، بلکه از تواناییاش در شکلدادن به فضای روانی گروه سرچشمه میگیرد.
او میتواند خشونت را در پوشش نظم و انضباط عرضه کند و اطاعت را همچون نشانهٔ شجاعت یا وفاداری جلوه دهد. ترسناکبودن دیکس، بیش از آنکه به فورانهای خشم متکی باشد، از آرامش و اطمینان او میآید؛ گویی هیچ نیازی به توضیح دادن ندارد، زیرا از پیش میداند دیگران تا چه اندازه به او وابستهاند.
بازی اسکاشگورد از ماندگارترین عناصر فیلم است. او در رفتار و لحن شخصیت، نوعی قطعیت میآفریند که مخالفت را از همان ابتدا دشوار جلوه میدهد. دیکس فقط فرمان نمیدهد؛ معیارهای گروه را نیز بازتعریف میکند و فضای اخلاقی آن را بهتدریج جابهجا میسازد. بااینحال، فیلم گاهی بیش از اندازه بر جذابیت و هیبت این شخصیت تکیه میکند و کمتر به سازوکارهای گستردهتری میپردازد که امکان چنین سلطهای را فراهم میآورند.
در نتیجه، خطر آن هست که مسئله به شرارت یک فرد فروکاسته شود، حال آنکه پرسش مهمتر، چگونگی همراهی و سکوت دیگران است. بازیگران و شخصیتهای پیرامونی در کنار دو نقش اصلی، سربازان دیگر بهعنوان بخشی از یک جمع ناآرام عمل میکنند؛ جمعی که هر عضو آن میتواند هم پیرو باشد و هم تهدید. این پراکندگی برای ایجاد حس بیاعتمادی مفید است، اما همهٔ شخصیتها به یک اندازه فرصت نمییابند از قالبهای آشنا فراتر بروند.
« این انتخاب با فضای روانشناختی فیلم هماهنگ است، ولی محدودیتهایی هم دارد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
برخی بیشتر کارکردی روایی دارند: تقویت فشار بر اندرو، نشان دادن قدرت دیکس یا بازنمایی فضای مردانه و رقابتی گروه. نتیجه این است که رابطهها قابلفهماند، اما گاه آنقدر پرورده نمیشوند که هر چهره در ذهن بماند. این کمپرداختگی بهویژه وقتی اهمیت پیدا میکند که فیلم موضوعی دربارهٔ مسئولیت جمعی را پیش میکشد.
برای آنکه همدستی گروه بهدرستی فهمیده شود، تماشاگر باید بتواند تفاوت انگیزهها، ترسها و محاسبههای افراد را حس کند. فیلم نشانههایی از این تفاوتها عرضه میکند، اما در بخشهایی از آنها سریع میگذرد و به تصویر کلی دسته بسنده میکند. از همین رو، برخی واکنشها بیش از آنکه حاصل شخصیتپردازی کامل باشند، اجزایی از ماشین تعلیق به نظر میرسند.
تصویر جنگ و غیاب مردم افغانستان فیلم در نمایش جنگ، از منظرههای وسیع و باشکوه فاصله میگیرد و بر فضاهای محدود، پایگاهها و موقعیتهای روزمره تمرکز میکند. این انتخاب با داستانی دربارهٔ زندگی درون یک واحد نظامی سازگار است و از تبدیل خشونت به منظرهای هیجانانگیز جلوگیری میکند. قاببندیها و فضای سرد اثر، جهانی را میسازند که در آن همهچیز زیر سایهٔ مراقبت و خطر قرار دارد.
بااینحال، زبان بصری فیلم همیشه به اندازهٔ مضمونش متمایز نیست و گاهی به شیوههای آشنای درامهای جنگی نزدیک میشود. محدودیت مهمتر، حضور کمرنگ مردم افغانستان بهعنوان شخصیتهایی مستقل است. آنان بیشتر در نسبت با سربازان آمریکایی و تصمیمهای آنان دیده میشوند؛ قربانی، شاهد یا بخشی از موقعیت تهدیدآمیز داستاناند.
« نتیجه این است که رابطهها قابلفهماند، اما گاه آنقدر پرورده نمیشوند که هر چهره در ذهن بماند. »
قوتها و کاستیها
این امر از تمرکز فیلم بر تجربهٔ اندرو ناشی میشود، اما در نهایت نگاه اثر را محدود میکند. وقتی فیلم میخواهد دربارهٔ خشونتی سخن بگوید که بر غیرنظامیان تحمیل میشود، غیبت صدای فردی و زندگی مستقل آنان میتواند از نیروی اخلاقی روایت بکاهد. فیلم بیش از آنکه جهان آسیبدیدگان را بکاود، اضطراب سربازی را دنبال میکند که در برابر جنایت قرار گرفته است.
ریتم، ساختار و محدودیتهای فیلمنامه ریتم «The Kill Team» نوسان دارد. بخشهایی از فیلم با دقت، حس خطر را آرامآرام متراکم میکنند؛ در مقابل، برخی صحنهها بیش از اندازه در یک وضعیت میمانند و پیشرفت داستان را به تعویق میاندازند. این کندی همیشه به معنای تعمق نیست: گاهی سکون، بهجای آنکه لایهای تازه از شخصیت یا موقعیت را آشکار کند، صرفاً زمان را طولانی میکند.
چنین ناهماهنگیای باعث میشود تماشاگر میان درگیری شدید با ماجرا و فاصلهگرفتن از آن در رفتوآمد باشد. ساختار داستانی نیز با مسئلهای دشوار روبهروست: چگونه میتوان رویدادی واقعی و تکاندهنده را در قالب روایتی فشرده بازسازی کرد، بیآنکه به فرمولهای آشنای ژانر پناه برد؟ فیلم در ایجاد تعلیق موفق است، اما گاهی مسیرش بیش از حد مستقیم و قابلپیشبینی جلو میرود.
پایانبندی نیز برای بخشی از مخاطبان شتابزده به نظر میرسد؛ گویی داستان پس از انباشتن تنش، فرصت کافی برای پرداخت کامل پیامدهای عاطفی و اخلاقیاش پیدا نمیکند. این شتاب، از اثرگذاری نهایی میکاهد، هرچند بیپردهبودن و پرهیز از پیچشهای نمایشی با واقعگرایی مورد نظر فیلم سازگار است.
« این امر از تمرکز فیلم بر تجربهٔ اندرو ناشی میشود، اما در نهایت نگاه اثر را محدود میکند. »
جمعبندی
جمعبندی «The Kill Team» فیلمی است با موضوعی نیرومند و فضایی که در بهترین لحظههایش اضطراب را به تجربهای ملموس بدل میکند. بازی اسکاشگورد، حس محاصره و پرسش دشوار دربارهٔ مرز میان اطاعت و مسئولیت، پایههای محکم اثرند. اما ریتم نامتوازن، شخصیتپردازی محدود برخی نقشها و پرداخت کمرنگ تجربهٔ مردم افغانستان مانع میشوند فیلم به تمام ظرفیت اخلاقی و انسانی موضوعش دست یابد.
اثر بیش از آنکه تصویری جامع از خشونت جنگ باشد، مطالعهای فشرده و گاه ناتمام دربارهٔ ترس درون یک گروه نظامی است. فیلم پس از پایان نیز پرسشی سنگین بر جای میگذارد: در فضایی که مخالفت میتواند جان آدمی را به خطر اندازد، سکوت تا کجا انتخابی ناگزیر است و از کجا به همدستی بدل میشود؟
« بازی اسکاشگورد، حس محاصره و پرسش دشوار دربارهٔ مرز میان اطاعت و مسئولیت، پایههای محکم اثرند. »



ثبت دیدگاه