نقد و بررسی
نقد The Juniper Tree | 1990
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
افسانهای بر مرز واقعیت و خیال «درخت عرعر» فیلمی مستقل است که از افسانهای از برادران گریم الهام میگیرد، اما آن را نه همچون بازگویی وفادارانه، بلکه بهمثابه مادهای خام برای ساختن جهانی تازه به کار میبرد. مارگیت و خواهر بزرگترش، کاتلا، پس از کشتهشدن مادرشان به اتهام جادوگری میگریزند و در پی سرپناه، به خانهٔ یوهان و پسرش یوناس راه مییابند.
این خانه در آغاز نوید امنیتی نسبی میدهد، اما گذشتهٔ خواهران، بیاعتمادی کودک و نیروی رازآلودی که به کاتلا نسبت داده میشود، آرامآرام فضای آن را دگرگون میکند. فیلم از همان ابتدا روشن میسازد که قرار نیست جهان داستان را با قواعد واقعگرایانهٔ متعارف توضیح دهد. مرز میان واقعیت و باور، میان خیال و خاطره، و میان نیروی فراطبیعی و سوءظن انسانی پیوسته ناپایدار میماند.
جادو در اینجا صرفاً تمهیدی برای ایجاد هیجان نیست؛ بخشی از شیوهٔ ادراک شخصیتها و از بافت فرهنگی جهانی است که در آن ترس، افسانه و آیین به هم گره خوردهاند. نتیجه، روایتی است که بیش از آنکه پاسخ بدهد، پرسش و تأویل میسازد. تبعید، ترس و مناسبات قدرت یکی از لایههای مهم فیلم، تصویر جامعهای است که زنان را با برچسب جادوگری طرد و مجازات میکند.
مرگ مادر، حادثهای دور و بیارتباط با زندگی روزمرهٔ خواهران نیست؛ زخمی است که در هر تصمیم آنها حضور دارد. فرارشان برای یافتن پناهگاه، هم حرکتی جغرافیایی است و هم کوششی برای رهایی از نظمی که حق امنیت و تعلق را از آنان دریغ کرده است. کاتلا در این چارچوب شخصیتی ساده و یکسویه نیست.
« فیلم از همان ابتدا روشن میسازد که قرار نیست جهان داستان را با قواعد واقعگرایانهٔ متعارف توضیح دهد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
او برای خواهرش پناه میجوید و میکوشد در جهانی خصمانه جایگاهی برای خود بسازد، اما روشهایش پرسشهایی اخلاقی و عاطفی برمیانگیزند. فیلم او را نه بهسادگی قربانی میداند و نه به هیئت شرّی بیتردید درمیآورد. همین دوگانگی، تنش داستان را غنیتر میکند: آیا رفتار او واکنشی به فشار و ناامنی است، یا خود به شکلی تازه از سلطه بدل میشود؟
فیلم پاسخ را به تماشاگر واگذار میکند. در سوی دیگر، پیوند مارگیت و یوناس بر اشتراک اندوه و فقدان استوار است. هر دو در خانهای زندگی میکنند که با خاطرهٔ مادران غایب و حضور زنی تازه شکل گرفته است. این نزدیکی، رشتهای لطیف میان آنها میسازد، اما در فضای آکنده از سوءظن، حتی همدلی نیز بهسادگی نمیتواند تنش را از میان ببرد.
کاتلا و مارگیت؛ دو شیوهٔ مواجهه با جهان تقابل دو خواهر، ستون عاطفی فیلم است. کاتلا به عمل و تدبیر گرایش دارد؛ میخواهد وضع موجود را تغییر دهد و برای خود و مارگیت جای امنی فراهم کند. مارگیت، در مقابل، بیشتر گوش میسپارد و مینگرد. دریافتهای او از پیرامون، بهویژه پیوندش با جهان طبیعت و نشانههای نامرئی، حالتی شهودی به شخصیتش میبخشد.
این تفاوت، اختلافی صرفاً خلقی نیست؛ دو شیوهٔ زیستن در جهانی را نمایان میکند که در آن هیچکس نمیتواند بهسادگی بر حقیقت مسلط شود. بازی Björk در نقش مارگیت، بر همین حالت تماشاگرانه و رازپوش تکیه دارد. او احساسات شخصیت را با توضیحدادن یا تأکیدهای نمایشی آشکار نمیکند؛ بیشتر در مکثها، نگاهها و تغییرات ظریف حضور او میتوان آن را دریافت.
« فیلم او را نه بهسادگی قربانی میداند و نه به هیئت شرّی بیتردید درمیآورد. »
شخصیتها و اجرا
در برابرش، Bryndis Petra Bragadóttir به کاتلا نیرویی ملموستر و زمینیتر میبخشد. بازی او میان صلابت، آسیبپذیری و تهدید در نوسان است و اجازه نمیدهد شخصیت به نمادی بیجان فروکاسته شود. این بازیهای کماغراق با زبان کلی فیلم سازگارند. شخصیتها معمولاً احساساتشان را بهروشنی نامگذاری نمیکنند و روابط نیز از راه گفتوگوهای توضیحی شکل نمیگیرند.
چنین انتخابی به ابهام و سکوت اثر کمک میکند، هرچند گاهی فاصلهای میان تماشاگر و جهان درونی آدمها پدید میآورد. تصویر سیاهوسفید و طبیعت ایسلند تصویربرداری سیاهوسفید، تزئینی نوستالژیک یا صرفاً روشی برای القای گذشته نیست؛ این انتخاب، جهان فیلم را از رنگهای روزمره جدا میکند و به آن کیفیتی افسانهای میبخشد.
نور و سایه، بافت سنگ و علف، و چهرههایی که در پسزمینهٔ خشن طبیعت قرار میگیرند، از عناصر اصلی روایتاند. تصویرها گاه بهجای شرحدادن موقعیت، حس آن را منتقل میکنند: انزوا، بیپناهی و نامعلومی. چشماندازهای ایسلند در این فیلم، پسزمینهای خنثی برای ماجرا نیستند. صخرهها، دشتهای باز و آبشارها چنان حضور پررنگی دارند که گویی خود به نیرویی مستقل در داستان بدل شدهاند.
طبیعت هم پناهگاه است و هم تهدید؛ زیباییاش از سختی و بیاعتناییاش جدا نیست. در چنین فضایی، آدمها کوچک به نظر میرسند و فاصلهٔ میان جهان انسانی و جهان افسانهای کمرنگ میشود. این زیبایی بصری البته همواره دلنشین و آرامشبخش نیست. سکون تصویرها و گستردگی چشماندازها ممکن است حس سرگردانی ایجاد کند، اما همین کیفیت با وضعیت شخصیتهایی که در پی خانه و اطمیناناند تناسب دارد.
« در برابرش، Bryndis Petra Bragadóttir به کاتلا نیرویی ملموستر و زمینیتر میبخشد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
فیلم بهجای آنکه طبیعت را به منظرهای چشمنواز تقلیل دهد، آن را به بخشی از تجربهٔ روانی داستان بدل میکند. صدا، سکوت و روایت نانوشته در «درخت عرعر» سکوت بهاندازهٔ گفتوگو اهمیت دارد. مکثهای طولانی، کارهای روزمره و لحظههایی که ظاهراً اتفاق مهمی در آنها نمیافتد، ریتمی مراقبهوار میسازند.
دوختودوز، آمادهکردن غذا یا کار با الیاف و پشم، به زندگی مادی شخصیتها وزن میدهد و در عین حال، سکون صحنهها را به بخشی از فضای تعلیقآمیز فیلم تبدیل میکند. صداها و آوازهای کوتاه نیز در شکلدادن به جهان افسانهای اثر نقش دارند. پرندگان، زمزمهها، ترانهها و روایتهای فولکلوریک، فضای بیرون از قاب را زنده نگه میدارند.
گاهی آنچه شنیده میشود به اندازهٔ آنچه دیده میشود اهمیت دارد؛ صدا میتواند خاطرهای را احضار کند یا بر معنای تصویری ظاهراً ساده سایه بیندازد. فیلم به این ترتیب از گفتوگوی توضیحی فاصله میگیرد و روایت را در لایههایی از صدا، تصویر و تداعی پخش میکند. با این همه، همین شیوه میتواند برای بخشی از مخاطبان دشوار باشد.
کمگویی شخصیتها و حذف توضیحهای روشن، گاه ابهام را از حالت پربار به سردرگمی نزدیک میکند. اگر تماشاگر انتظار داشته باشد هر رفتار و نشانه معنایی قطعی و فوری داشته باشد، احتمالاً از فاصلهٔ اثر با روایت متعارف دلزده خواهد شد. فیلم از مخاطب میخواهد بهجای شتاب برای حل معما، با فضای آن همراه شود؛ این دعوت جذاب است، اما برای همه یکسان اثر نمیکند.
« فیلم بهجای آنکه طبیعت را به منظرهای چشمنواز تقلیل دهد، آن را به بخشی از تجربهٔ روانی داستان بدل میکند. »
قوتها و کاستیها
ریتم و ابهام؛ فضیلت و محدودیت کندی ریتم در این اثر تصمیمی سبکی است و با فضای افسانهای آن پیوند دارد. فیلم میخواهد زمان را از شتاب روایت روزمره جدا کند؛ لحظهها گویی در سکون و انتظار کش میآیند و همین کشآمدن، ناامنی خانهٔ تازه را محسوس میکند. از این رو، کندی صرفاً مانعی بیرونی نیست؛ ابزاری برای ساختن حالوهوایی است که در آن هر تغییر کوچک میتواند معنایی بزرگ پیدا کند.
اما هدفمندبودن یک انتخاب، بهخودیخود آن را برای همه مؤثر نمیکند. تکرار سکوتها و نبود دگرگونی محسوس در برخی بخشها ممکن است تماشاگر را از پیگیری عاطفی داستان دور کند. شخصیتپردازی نیز گاه بیش از آنکه از راه جزئیات رفتاری گسترش یابد، به چند نشانه و موقعیت محدود میماند. به همین دلیل، برخی روابط در سطحی رازآلود باقی میمانند و تحول درونی شخصیتها همیشه به اندازهٔ فضاسازی فیلم روشن نیست.
ابهام نیز دو سویه دارد. از یک سو، مانع فروکاستن داستان به توضیحی ساده دربارهٔ جادو و گناه میشود و امکان چند خوانش را حفظ میکند. از سوی دیگر، اگر نشانهها بهاندازهٔ کافی پیوند نخورند، معنا میتواند پراکنده و رویدادها دشوارفهم به نظر برسند. این توازن ظریف، نقطهٔ قوت و محدودیت همزمان فیلم است: اثر به تفسیر مجال میدهد، اما گاهی راهنمایی اندکی برای یافتن مسیر آن فراهم میکند.
جمعبندی «درخت عرعر» اثری کمهیاهو، شاعرانه و ناآسانپسند است که با تکیه بر تصویر سیاهوسفید، طبیعت خشن ایسلند، بازیهای مهارشده و روایت کمگفتوگو، جهانی میان افسانه و واقعیت میسازد. اهمیت آن فقط در رازآلودبودن داستان نیست؛ فیلم با ظرافت به تبعید، ترس، سوگ و تلاش برای یافتن خانه میپردازد و شخصیتهای زن خود را در موقعیتی اخلاقی پیچیده قرار میدهد، بیآنکه داوری را بهطور کامل به جای تماشاگر انجام دهد.
« ریتم و ابهام؛ فضیلت و محدودیت کندی ریتم در این اثر تصمیمی سبکی است و با فضای افسانهای آن پیوند دارد. »
جمعبندی
کندی و ابهام آن ممکن است برای برخی خستهکننده باشد، اما برای مخاطبی که با ریتم آهسته و روایت شهودی همراه میشود، همین ویژگیها سرچشمهٔ جذابیت اثرند. این فیلم بیش از آنکه قصهای برای گشودن یکباره باشد، تجربهای دیداری و شنیداری است؛ قصهای که پس از پایان نیز در ذهن میماند، نه بهسبب پاسخهای قطعی، بلکه بهخاطر تصویرهای خاموش و پرسشهایی که بیپاسخ میگذارد.



ثبت دیدگاه