نقد و بررسی
نقد The Jungle Book | 2016
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازآفرینیِ جنگل؛ از خاطره تا تجربه نسخهٔ سال ۲۰۱۶ از «کتاب جنگل» با دشواریای روبهروست که بسیاری از بازسازیهای آثار محبوب میشناسند: چگونه میتوان به یادمانی آشنا وفادار ماند، بیآنکه در سایهٔ آن محو شد؟ جان فاورو پاسخ را در بازآفرینیِ جهان قصه میجوید. فیلم نه صرفاً تکرار نسخهٔ انیمیشنیِ کلاسیک است و نه کوششی برای زدودن خاطرهٔ آن؛ بلکه میخواهد همان عناصر آشنا را در فضایی پرخطرتر، ملموستر و از نظر بصری باورپذیرتر از نو سامان دهد.
هستهٔ داستان همچنان سفر موگلی است؛ کودکی که در میان گرگها پرورش یافته و پس از تهدید شیرخان ناگزیر میشود از خانهاش فاصله بگیرد. اما اهمیت این مسیر فقط در گریز از خطر نیست. جنگل به عرصهای برای آزمودن هویت بدل میشود: موگلی به کدام جهان تعلق دارد و آیا میتواند میان قواعد طبیعت و تواناییهای انسانی خود تعادلی بیابد؟
فیلم این پرسش را بهروشنی مطرح میکند، هرچند پاسخهایش همیشه به یک اندازه ژرف یا متقاعدکننده نیستند. جهانی که چشم را به تماشا وامیدارد بیتردید بزرگترین دستاورد فیلم، ساختن جهانی دیدنی و پرجزئیات است. جنگل در این نسخه پسزمینهای تزئینی نیست؛ نیرویی زنده و گاه تهدیدآمیز است که بر رفتار شخصیتها اثر میگذارد.
انبوه گیاهان، سایههای سنگین، آبراههها و صخرهها فضایی میسازند که تماشاگر را به دل محیط میکشانند. حیوانات نیز با چنان دقتی طراحی شدهاند که در نگاه نخست، حضورشان در جهان واقعی دور از ذهن به نظر نمیرسد. این واقعنمایی فقط به ظاهر محدود نمیماند. حرکت بدنها، بافت خز، حالت نگاه و شیوهٔ جابهجایی جانوران به آنها وزن و حضور میدهد.
« جان فاورو پاسخ را در بازآفرینیِ جهان قصه میجوید. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم در بسیاری از لحظهها کاری میکند که تماشاگر بهجای اندیشیدن به فنآوریِ پشت تصویر، خود را در دل جنگل احساس کند. البته این جلوهٔ فنی گاهی آنقدر چشمگیر است که توجه را از خود قصه میرباید؛ تصاویر تحسینبرانگیزند، اما شکوه بصری همیشه به معنای درگیری عاطفی نیست. موگلی؛ نیروی انسانی در میان جانوران نیل ستی بار اصلی حضور انسانی فیلم را بر دوش دارد.
او در بیشتر لحظهها باید در برابر موجوداتی بازی کند که در صحنه حضور فیزیکی ندارند و از راه جلوههای بصری به تصویر افزوده شدهاند. این وضعیت میتوانست بازیاش را مصنوعی یا بیرمق کند، اما ستی با انرژی بدنی و واکنشهای زنده، موگلی را به محور قابلباور روایت تبدیل میکند. او هم شیطنت و سرسختیِ نوجوانانهٔ شخصیت را منتقل میکند و هم آسیبپذیری کودکی را که در برابر جهانی بزرگتر از توان خود قرار گرفته است.
بااینحال، موگلی گاه بیش از آنکه شخصیتی با کشمکشهای درونیِ پرورده باشد، وسیلهای برای حرکت دادن ماجراست. فیلم از او انتظار دارد هم با قواعد گروه گرگها کنار بیاید و هم راههای ویژهٔ انسانبودنش را به کار گیرد، اما فرصت پرداختن به پیچیدگی این دوگانگی همیشه کافی نیست. نتیجه آن است که تماشاگر ممکن است حرکتهایش را دنبال کند، بیآنکه در همهٔ موقعیتها بهتمامی با تردیدها و انتخابهایش همراه شود.
همراهان؛ میان خرد و سرخوشی باگیرا و بالو دو قطب متفاوت در مسیر موگلیاند. باگیرا، با صدای سنجیدهٔ بن کینگزلی، نمایندهٔ احتیاط، نظم و مسئولیت است. حضورش به قصه نوعی جدیت میدهد و یادآور میشود که آزادی در جنگل، بیاعتنا به قانون و پیامدهای رفتار نیست. در سوی دیگر، بالو با صدای بیل موری، به جهان فیلم سبکبالی و آسودگی میآورد.
« موگلی؛ نیروی انسانی در میان جانوران نیل ستی بار اصلی حضور انسانی فیلم را بر دوش دارد. »
شخصیتها و اجرا
شوخطبعی او به فضای پرتنش مجال تنفس میدهد و رابطهاش با موگلی از دل همین تضاد شکل میگیرد: یکی بر مهار و مراقبت تأکید دارد و دیگری زندگی را با طعمی رهاتر میبیند. بازی موری به بالو جذابیت ویژهای میبخشد؛ حضوری که گاهی با یک مکث یا آهنگِ صدا، صحنه را از خشکی بیرون میآورد. در مقابل، همین لحن بازیگوشانه همیشه با فضای جدیتر فیلم سازگار نیست.
بعضی شوخیها بیش از اندازه کش میآیند یا چنان رنگی از بذلهگویی پیدا میکنند که پیوستگی حالوهوای روایت را بر هم میزنند. جذابیت شخصیت پابرجاست، اما فیلم در میزان استفاده از آن همیشه به تعادل نمیرسد. شیرخان و سایهٔ تهدید شیرخان صرفاً خطری بیرونی نیست؛ او با زخمی که از انسان در ذهن دارد، به پرسشی دربارهٔ خشونت، ترس و مسئولیت دامن میزند.
فیلم او را موجودی هراسانگیز تصویر میکند، اما تهدیدش تنها به قدرت جسمانی محدود نمیشود. صدای ادریس البا، آرام و سنگین، به شخصیت نوعی اقتدار میبخشد؛ گویی خطر نه فقط در حملهٔ ناگهانی، بلکه در محاسبهگری و نفوذ کلام او نهفته است. این انتخاب به فیلم کمک میکند تا تعلیق بسازد، بیآنکه در هر صحنه به هیاهو و درگیری متوسل شود.
بااینحال، حضور شیرخان گاهی از دیگر لایههای داستان برجستهتر میشود و فرصت پرداختن به زندگی جمعی جنگل را محدود میکند. جهان فیلم پر از جانورانی است که میتوانند نمایندهٔ شکلهای گوناگون همزیستی و قدرت باشند، اما همهٔ آنها مجال یکسانی برای تبدیلشدن به شخصیتهایی بهیادماندنی پیدا نمیکنند.
« بازی موری به بالو جذابیت ویژهای میبخشد؛ حضوری که گاهی با یک مکث یا آهنگِ صدا، صحنه را از خشکی بیرون میآورد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
روایت، ریتم و مسئلهٔ پیوند عاطفی روایت فیلم ساختاری نسبتاً سرراست دارد: موگلی از محیط آشنایش دور میشود، با خطرها و همراهان تازه روبهرو میشود و در جریان این سفر، نسبتش را با خود و جنگل بازمیشناسد. این سادگی برای یک ماجراجویی خانوادگی امتیاز است؛ قصه بهآسانی دنبال میشود و فیلم میتواند از یک رویارویی به رویارویی دیگر حرکت کند.
اما همین ساختار گاه حسِ عبور از مجموعهای از موقعیتها را ایجاد میکند، نه پیشرویِ یک کشمکش عاطفیِ پیوسته را. در نتیجه، ممکن است تماشاگر از نظر دیداری کاملاً مجذوب باشد، اما از نظر احساسی فاصلهای با ماجرا حفظ کند. صحنهها یکی پس از دیگری هیجان یا شگفتی میآفرینند، ولی همهٔ آنها به یک اندازه در شخصیتپردازی یا تحول موگلی اثر نمیگذارند.
برخی بخشها چنان بهسرعت از بحران به آرامش میرسند که مجال مکث و تأمل کمتر از چیزی است که مضمون هویت و تعلق طلب میکند. این ناهماهنگی توضیح میدهد چرا فیلم برای بعضی مخاطبان تجربهای فراگیر و برای برخی دیگر صرفاً چشمنواز باقی میماند. موسیقی و میراث خاطره فیلم در برخورد با میراث نسخهٔ قدیمی، رویکردی محتاطانه دارد.
آشناییِ برخی آهنگها و نشانههای موسیقایی میتواند خاطرهانگیز باشد، اما اثر نمیخواهد تمام هویت خود را بر پایهٔ بازگشت به گذشته بنا کند. فضای این روایت تیرهتر و پرتنشتر است و موسیقی نیز بیشتر در خدمت ساختنِ خطر و وسعت جنگل قرار میگیرد تا بازآفرینی کاملِ حالوهوای موزیکالِ پیشین.
« اما همین ساختار گاه حسِ عبور از مجموعهای از موقعیتها را ایجاد میکند، نه پیشرویِ یک کشمکش عاطفیِ پیوسته را. »
قوتها و کاستیها
این تغییر برای فیلم از نظر انسجام قابلفهم است، اما ممکن است برای دوستداران نسخهٔ قدیمی کمبود به نظر برسد. آهنگها و سرخوشیِ آن روایت بخشی از خاطرهٔ جمعی مخاطباناند؛ پس کمرنگبودنشان، حتی اگر انتخابی آگاهانه باشد، از بار نوستالژیک اثر میکاهد. فیلم میان ادای احترام و استقلال حرکت میکند، اما همیشه موفق نمیشود این دو خواسته را به شکلی کاملاً هموار در هم بیامیزد.
جمعبندی «کتاب جنگل» سال ۲۰۱۶ بازآفرینیای دیدنی و خوشساخت است که مهمترین سرمایهاش را در جانبخشیدن به محیط و جانوران مییابد. بازی نیل ستی، گرمای حضور بیل موری و تهدید آرام اما مؤثر شیرخان، به جهان تصویری فیلم چهره و صدا میدهند. در کنار این امتیازها، روایت گاهی از پیوند عاطفیِ مداوم بازمیماند، تغییر لحن میان لحظههای جدی و شوخ یکدست نیست و فاصلهگرفتن از فضای موزیکالِ خاطرهانگیز ممکن است برای برخی دلچسب نباشد.
بااینهمه، فیلم صرفاً نسخهای تکراری از داستانی آشنا نیست. کوششی است برای آنکه قصهٔ موگلی را در قالبی تازه، پرخطرتر و متکی بر تجربهٔ بصری بازگو کند. ارزش آن بیش از هر چیز در تواناییاش برای ساختن جنگلی باورپذیر و زنده است؛ جنگلی که تماشاگر را به تماشا فرامیخواند، هرچند همیشه نمیتواند او را به همان اندازه به درونِ عاطفیِ قصه ببرد.
« این تغییر برای فیلم از نظر انسجام قابلفهم است، اما ممکن است برای دوستداران نسخهٔ قدیمی کمبود به نظر برسد. »



ثبت دیدگاه