نقد و بررسی
نقد نامرئی (The Invisible) | 2007
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
ایدهای آشنا با نیرویی تازه «نامرئی» به کارگردانی David S. Goyer، از موقعیتی فراطبیعی برای طرح پرسشی انسانی بهره میگیرد: اگر کسی میان مرگ و زندگی معلق بماند و نتواند با زندگان ارتباط برقرار کند، چه چیزی هنوز او را به جهان پیوند میدهد؟ نیک، نوجوانی با آیندهای روشن و آرزوی نویسندگی، پس از حملهای خشونتبار در وضعیتی برزخی گرفتار میشود.
او دیگر برای اطرافیانش دیده نمیشود، اما همچنان شاهد پیامدهای کارهای آنان است؛ و زمان، بیاعتنا به استیصال او، رو به پایان میرود. این تمهید در اصل به قصهای پرتعلیق راه میدهد، اما جذابیت فیلم فقط به پرسش «آیا نیک نجات پیدا میکند؟» محدود نیست. نامرئیبودن در اینجا استعارهای نیز هست: نیک پیشتر در زندگی عادیاش هم احساس میکرده که خواستهها و عواطفش بهدرستی دیده نمیشوند.
در سوی دیگر، آنی نیز از جهتی دیگر به حاشیه رانده شده است؛ خشونت و بیثباتی پیرامونش چنان بر زندگی او سایه انداخته که امکان دیدهشدنِ وجوه انسانیاش دشوار میشود. این پیوند معنایی، به داستان ظرفیتی میدهد که فیلم گاه بهخوبی از آن استفاده میکند و گاه از پرداخت کاملش بازمیماند. تعلیق در مرز زندگی و مرگ فیلم بهجای آنکه بر ترسهای ناگهانی و جلوههای مرسوم داستانهای ارواح تکیه کند، تعلیق را از ناتوانی قهرمان میسازد.
« ایدهای آشنا با نیرویی تازه «نامرئی» به کارگردانی David S. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
نیک میبیند، میشنود و در پیرامونش حضور دارد، اما نمیتواند بهآسانی در جهان زندگان دخالت کند. همین محدودیت، هر لحظه را به آزمونی بدل میکند: او باید راهی برای رساندن پیامش پیدا کند، درحالیکه خطر اصلی نه نیرویی ناشناخته، بلکه گذر زمان و ناتوانی در برقراری ارتباط است. این انتخاب، به بخشهایی از فیلم حسی از درماندگی و اندوه میبخشد.
تماشاگر همراه نیک با موقعیتی روبهرو میشود که در آن دانستن، بهتنهایی کافی نیست؛ گاهی او میفهمد چه رخ داده یا چه کسی ممکن است کمکش کند، اما فاصله میان آگاهی و عمل همچنان پابرجاست. بااینحال، قواعد این وضعیت همیشه بهاندازهای روشن و منسجم نیست که تعلیق را بیوقفه حفظ کند. بعضی لحظهها فیلم از منطق درونی جهان خود فاصله میگیرد و در نتیجه، ابهام بهجای آنکه رازآلود باشد، گیجکننده میشود.
نیک و آنی؛ دو سوی یک زخم مرکز عاطفی اثر در رابطه نیک و آنی شکل میگیرد؛ رابطهای که از حادثهای تلخ آغاز میشود و بهتدریج از چارچوب ساده مهاجم و قربانی فراتر میرود. فیلم این دگرگونی را نه با توضیحهای طولانی، بلکه از طریق موقعیتهای مشترک و واکنشهای دو شخصیت پیش میبرد. نیک در وضعیتی قرار گرفته که برای بازگشت به زندگی به کسی نیاز دارد که خود در گرفتاری و عذاب وجدان دستوپا میزند.
« نیک میبیند، میشنود و در پیرامونش حضور دارد، اما نمیتواند بهآسانی در جهان زندگان دخالت کند. »
شخصیتها و اجرا
آنی نیز باید با نتیجه اعمالش روبهرو شود، بیآنکه فیلم او را به شخصیتی تکبعدی و صرفاً شرور فروبکاهد. این رابطه در بهترین لحظههایش به هسته اخلاقی فیلم نزدیک میشود: آیا خطا، تمام هویت یک انسان را تعریف میکند؟ آیا امکان جبران، حتی در شرایطی نومیدکننده، وجود دارد؟ اثر پاسخ سادهای عرضه نمیکند و همین خویشتنداری به آن قوت میبخشد.
بااینهمه، تحول شخصیتها گاهی شتابزده یا ناکافی به نظر میرسد. برخی تصمیمها بیش از آنکه از شناختی دقیق از شخصیتها برآمده باشند، برای پیشبردن طرح انتخاب شدهاند؛ ازاینرو، باورپذیری رابطه در بخشهایی آسیب میبیند. بازیها و نیروی عاطفی بازی Margarita Levieva یکی از عناصر اصلی فیلم است.
او در نقش آنی، خشونت بیرونی و آشفتگی درونی شخصیت را کنار هم نگه میدارد و به او آسیبپذیریای میبخشد که مانع از تبدیلشدنش به کلیشه میشود. در لحظههایی که آنی باید با پیامدهای رفتار خود مواجه شود، بازی Levieva بیش از گفتوگوها بار عاطفی صحنه را بر دوش میکشد. همین حضور، بهویژه در بخشهایی که فیلمنامه در توضیح انگیزهها کم میآورد، به شخصیت جان میدهد.
« آنی نیز باید با نتیجه اعمالش روبهرو شود، بیآنکه فیلم او را به شخصیتی تکبعدی و صرفاً شرور فروبکاهد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
Justin Chatwin نیز نیک را با نوعی سکونِ مضطرب بازی میکند؛ سکونی مناسب برای شخصیتی که حضور دارد اما نمیتواند بهطور عادی اثر بگذارد. رابطه او با فضای پیرامون، از نگاهها و مکثها نیرو میگیرد و به تماشاگر یادآور میشود که نیک نه صرفاً ناظر ماجرا، بلکه انسانی در آستانه ازدستدادن همهچیز است.
بازیگران مکمل نیز به ترسیم جهان خانوادگی و مدرسهای داستان کمک میکنند، هرچند برخی از آنان فرصت چندانی برای گسترش شخصیتهایشان نمییابند. فضا، تصویر و موسیقی فیلم فضایی سرد و گرفته دارد که با موقعیت داستان هماهنگ است. رنگها و نورپردازی، حس انزوای شخصیتها را تقویت میکنند و شهر بیش از آنکه مکانی زنده و پرتحرک باشد، گویی امتداد تنهایی آنان است.
این رویکرد تصویری بهویژه در صحنههایی که نیک از بیرون به زندگی دیگران نگاه میکند، کارکردی معنایی پیدا میکند: جهان همچنان جریان دارد، اما او از مشارکت در آن محروم است. موسیقی و انتخاب ترانهها نیز بر حالوهوای تلخ و نوجوانانه اثر میافزایند. گاه این همراهی موسیقایی احساسات صحنه را برجسته میکند و گاه به مرز تأکید بیش از اندازه نزدیک میشود؛ بااینحال، در مجموع به فیلم هویتی ملودراماتیک و اندوهبار میبخشد.
« فضا، تصویر و موسیقی فیلم فضایی سرد و گرفته دارد که با موقعیت داستان هماهنگ است. »
قوتها و کاستیها
لحظههای عاطفیِ کوچک، از جمله صحنه مربوط به پرنده، از آنرو اثرگذارند که غم را بهجای خطابه، در تصویری ساده و ملموس فشرده میکنند. چنین لحظههایی پس از پایان فیلم نیز در ذهن باقی میمانند. ریتم و لغزشهای روایی یکی از مشکلات جدی فیلم، نوسان در ریتم است. داستان با ایدهای روشن و پرکشش آغاز میشود، اما در بخشهایی مسیر خود را از دست میدهد و با تکرار موقعیتها یا مکثهایی که عمق تازهای نمیسازند، طولانیتر از ضرورت به نظر میرسد.
انتظار و سرگردانی باید بخشی از تجربه نیک باشد، اما وقتی روایت نتواند این سکون را به کشف شخصیتی یا افزایش معنادار تنش بدل کند، همان ویژگی به کندی بدل میشود. همچنین برخی رفتارها و تصمیمهای شخصیتها منطقی به نظر نمیرسند. فیلم گاه برای آنکه نیک را در بنبست نگه دارد یا آنی را به مرحله بعدیِ مسیرش برساند، از پیچیدگیهای روانیای استفاده میکند که بهاندازه کافی زمینهسازی نشدهاند.
در نتیجه، تماشاگر ممکن است بهجای همراهی با بحران شخصیتها، مشغول پرسیدن این شود که چرا آنان چنین انتخابی کردهاند. این لغزشها، ظرفیت داستان را از میان نمیبرند، اما مانع میشوند ایده مرکزی به اثری یکپارچه و کاملاً قانعکننده تبدیل شود. جمعبندی «نامرئی» فیلمی است که جذابیت ایدهاش از توان اجرایی آن پیشی میگیرد.
« چنین لحظههایی پس از پایان فیلم نیز در ذهن باقی میمانند. »
جمعبندی
تعلیق فراطبیعی، مضمون دیدهنشدن و امکان جبران، مصالحی مناسب برای ساختن درامی تلخ و تأملبرانگیزند؛ بازی Margarita Levieva و چند لحظه عاطفی نیز به فیلم نیرویی میبخشند که ضعفهای روایی را تا اندازهای جبران میکند. اما کشآمدن روایت، رفتارهای گاه ناموجه و جمعبندیای که برای همه مسیرهای داستانی احساس کفایت نمیآورد، مانع از آن میشود که اثر به تمام ظرفیت خود برسد.
بااینحال، فیلم را نمیتوان صرفاً بهعنوان داستانی درباره بازگشت از مرز مرگ دید. نقطه ماندگارتر آن، تلاش دو نوجوان برای دیدن یکدیگر ورای خطاها و رنجهایشان است. همین وجه انسانی سبب میشود «نامرئی» با وجود ناتمامیهایش، برای مخاطبی که با فضای ملودراماتیک و اندوهبار آن همراه شود، تجربهای بهیادماندنی باقی بماند.
« بااینحال، فیلم را نمیتوان صرفاً بهعنوان داستانی درباره بازگشت از مرز مرگ دید. »
ثبت دیدگاه