نقد و بررسی
نقد The Invisible Guardian | 2017
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به سرزمین مه «نگهبان نامرئی» ساختهٔ فرناندو گونسالس مولینا، تریلری جنایی است که از همان آغاز، قتلهایی هولناک را با جغرافیایی رازآلود پیوند میزند. پیدا شدن پیکر دختری نوجوان در کنار رود بازتان، کارآگاه آمایا سالاسار را به زادگاهش الیسوندو بازمیگرداند؛ مکانی که نه فقط صحنهٔ تحقیق، بلکه خود به یکی از نیروهای مؤثر روایت بدل میشود.
آمایا در دل جنگلهای انبوه و بارانهای پیاپی، پروندهای را دنبال میکند که سایهاش بر گذشتهٔ شخصی او نیز میافتد. فیلم با تکیه بر فضای سرزمین باسک میکوشد از قالب آشنای داستان قاتل زنجیرهای فراتر رود. روستا، جنگل، رودخانه و خانههای کهنه در پسزمینه باقی نمیمانند؛ هر یک حامل نوعی حافظه و راز هستند.
بازگشت آمایا به الیسوندو، در نتیجه، صرفاً جابهجایی مکانی نیست: ورود دوباره به جهانی است که او برای فاصله گرفتن از آن کوشیده بود. همین گره خوردن پروندهٔ جنایی با بازگشت به خانه، هستهٔ دراماتیک فیلم را شکل میدهد. جنگل بهمثابه نیروی روایی بارزترین دستاورد فیلم، فضاسازی آن است. جنگلهای نمناک و مهگرفته، جادههای تاریک و آسمانی که گویی پیوسته باران میباراند، تصویری سرد و سنگین میسازند.
فیلمبرداری با رنگهای تیره و کمفروغ، احساس محصورشدن را تقویت میکند؛ انگار آدمها نه فقط در اقلیم، بلکه در گذشته و مناسبات بستهٔ جامعه نیز گرفتارند. این محیط، بیآنکه به هیولایی آشکار تبدیل شود، بر رفتار شخصیتها و برداشت تماشاگر از رویدادها اثر میگذارد. در چنین فضایی، طبیعت گاه پناهگاه به نظر میرسد و گاه تهدید.
« فیلم با تکیه بر فضای سرزمین باسک میکوشد از قالب آشنای داستان قاتل زنجیرهای فراتر رود. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
مرز میان این دو کارکرد عمداً روشن نیست: جنگل هم حافظ سنت و افسانه است و هم محل وقوع جنایت. این ابهام، از نظر بصری و مضمونی به نفع فیلم عمل میکند و به آن کیفیتی نزدیک به افسانههای تاریک میبخشد. بااینحال، فضاسازی چشمگیر همیشه نمیتواند جای تنش روایی را بگیرد؛ برخی نماهای طولانی و تأکید مکرر بر باران و تاریکی، پس از مدتی از قدرت تأثیرگذاریشان میکاهند.
جنایت، افسانه و مرز نامطمئن واقعیت یکی از ایدههای جذاب اثر، کنار هم نشاندن منطق پلیسی و باورهای محلی است. مردم از قاتلی آیینی سخن میگویند و افسانهٔ باساخون، نگهبان جنگل در اسطورهشناسی باسکی، به بخشی از فضای هراسآلود داستان بدل میشود. فیلم نمیخواهد از همان ابتدا این باورها را سادهلوحانه کنار بزند؛ برعکس، اجازه میدهد شایعه و واقعیت مدتی در کنار یکدیگر بمانند.
این انتخاب، به تحقیق آمایا بُعدی فرهنگی میدهد و نشان میدهد که حل یک جنایت در جامعهای کوچک فقط به جمعآوری سرنخها محدود نیست؛ باید با خاطرهها، ترسها و روایتهایی نیز روبهرو شد که مردم دربارهٔ جهان خود ساختهاند. بااینهمه، پیوند میان عناصر افسانهای و معمای جنایی همیشه به یک اندازه ظریف نیست.
گاهی به نظر میرسد فیلم از اسطوره برای تشدید حالوهوا بهره میگیرد، بیآنکه در همهٔ لحظات آن را به بخش ضروری و منسجم روایت تبدیل کند. نتیجه، ترکیبی است که ایدههای جالبی پیش میکشد، اما همیشه نمیتواند روشن کند هر یک از آنها چه جایگاهی در درام دارد. همین دوگانگی، هم به فیلم هویت میبخشد و هم به پراکندگیاش دامن میزند.
« مرز میان این دو کارکرد عمداً روشن نیست: جنگل هم حافظ سنت و افسانه است و هم محل وقوع جنایت. »
شخصیتها و اجرا
آمایا؛ استواری در برابر آسیبپذیری آمایا فقط کارآگاهی نیست که سرنخها را دنبال کند؛ بازگشت به زادگاه، او را ناچار میکند با روابط خانوادگی و خاطراتی روبهرو شود که هنوز اثرشان از میان نرفته است. فیلم از این تقابل برای ساختن شخصیتی دووجهی استفاده میکند: در کار، دقیق و مصمم؛ در مواجهه با خانه و خانواده، آسیبپذیر و درگیر.
این شکاف، به قهرمان داستان عمق میدهد و کمک میکند پروندهٔ جنایی با گذشتهٔ او پیوندی عاطفی پیدا کند. مارتا اتورا در نقش آمایا، این دو وجه را با بازی مهارشدهای منتقل میکند. او شخصیت را به کارآگاهی بیتزلزل یا قربانی صرف بدل نمیسازد؛ در عوض، خستگی و عزم را همزمان در حضورش نگه میدارد.
این بازی، بهویژه در لحظاتی که آمایا باید میان وظیفهٔ حرفهای و آشفتگی شخصی تعادل برقرار کند، از نقاط قوت فیلم است. بااینحال، خود شخصیتپردازی همیشه به اندازهٔ بازیگرش کامل نیست. برخی از رابطهها و واکنشها بیش از آنکه در صحنهها پرورده شوند، بهعنوان بخشی از پیشینهٔ داستان به مخاطب عرضه میشوند.
روایت کند و معمایی با کشش نابرابر فیلم نزدیک به دو ساعت زمان دارد و ریتمی آرام و تدریجی برمیگزیند. این کندی، در بخشهایی با فضای اثر سازگار است: تحقیق باید در میان سکوت روستا، مقاومت اهالی و گذشتهٔ خانوادگی پیش برود. اما ریتم آهسته زمانی کارآمد است که هر مکث، لایهای تازه به شخصیت یا معما بیفزاید.
« این شکاف، به قهرمان داستان عمق میدهد و کمک میکند پروندهٔ جنایی با گذشتهٔ او پیوندی عاطفی پیدا کند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
«نگهبان نامرئی» در همهٔ لحظات از پس این کار برنمیآید؛ گاهی پیشروی پرونده کند میشود، بیآنکه در عوض، اطلاعات یا تنش معناداری به داستان افزوده شود. معمای مرکزی نیز با وجود شروعی گیرا، در ادامه از همان نیرویی برخوردار نیست که وعدهٔ آغازینش میدهد. تماشاگر ممکن است پیش از آنکه فیلم به پاسخ نزدیک شود، مسیر کلی کشف را حدس بزند.
این مسئله الزاماً به معنای بیارزش بودن داستان نیست؛ لذت اثر فقط به غافلگیری وابسته نمیماند و بخشی از جذابیتش از فضای محلی و زخمهای آمایا میآید. بااینحال، وقتی فیلم همزمان بر رازآلودگی و پیچیدگی پرونده تأکید میکند، پیشبینیپذیری پاسخ نهایی میتواند بخشی از تعلیق را کمرنگ کند.
پیوند خردهروایتها نیز گاه سست است و بعضی خطهای داستانی، بیشتر به وعدهای برای گسترش جهان فیلم شباهت دارند تا اجزایی که در همین اثر بهتمامی پرداخت شده باشند. اجرا و زبان سینمایی هدایت فرناندو گونسالس مولینا بر ساختن لحن و تصویر استوار است. قابها غالباً حس انزوا و سردی دارند و محیط طبیعی را به فضایی نیمهواقعی بدل میکنند؛ گویی هر پاسخ، به پرسش تازهای دربارهٔ آنچه دیده یا شنیده میشود میانجامد.
موسیقی و طراحی صدا نیز در خدمت همین کیفیتاند و به جای هیجانسازی پیوسته، بر انتظار و تشویش تکیه میکنند. این تصمیمها به فیلم شخصیت بصری مشخصی میدهند، حتی اگر در بخشهایی تکرار شگردهای مشابه از تازگی آنها بکاهد. در سوی دیگر، بازیگران مکمل حضوری دارند که میتواند به بافت اجتماعی روستا جان بدهد، اما فیلم برای همهٔ آنان زمان کافی فراهم نمیکند.
« معمای مرکزی نیز با وجود شروعی گیرا، در ادامه از همان نیرویی برخوردار نیست که وعدهٔ آغازینش میدهد. »
قوتها و کاستیها
از همینرو، بخشی از روابط خانوادگی و محلی حالتی نیمهپرداختشده پیدا میکند. گاهی مخاطب بیش از آنکه پیچیدگی یک رابطه را از دل رفتار و گفتوگو دریابد، باید آن را از نشانههای پراکنده بازسازی کند. این نقص، خصوصاً در داستانی که رازهای خانوادگی را در کنار جنایت قرار میدهد، محسوس است.
جمعبندی «نگهبان نامرئی» تریلری است که بیش از هر چیز با اقلیم، افسانه و شخصیت اصلیاش در ذهن میماند. جنگلهای مهآلود و فضای روستایی آن، بستری مناسب برای قصهای دربارهٔ جنایت و بازگشت به گذشته فراهم میکنند؛ بازی مارتا اتورا نیز به آمایا سالاسار استواری و شکنندگی باورپذیری میبخشد.
در مقابل، ریتم کند، پیوند نابرابر خردهروایتها و معمایی که ممکن است زودتر از موعد قابلحدس شود، از انسجام و نیروی تعلیق میکاهند. ارزش فیلم در این نیست که تمام وعدههای یک معمای جنایی پیچیده را به شکلی بینقص محقق کند؛ قوتش بیشتر در ساختن جهانی است که در آن طبیعت، باور محلی و زخمهای خانوادگی بر یکدیگر سایه میاندازند.
برای تماشاگرانی که از تریلرهای آرام و اقلیممحور، شخصیتهای آسیبدیده و آمیزش واقعیت با افسانه لذت میبرند، اثر دیدنی و تأملبرانگیز است؛ اما کسانی که بیش از هر چیز در پی ریتم تند و معمایی پرچرخشاند، ممکن است از فاصلهٔ میان فضای چشمگیر فیلم و نیروی رواییاش ناامید شوند.
« از همینرو، بخشی از روابط خانوادگی و محلی حالتی نیمهپرداختشده پیدا میکند. »



ثبت دیدگاه