نقد و بررسی
نقد The Innocent | 1976
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشت به جهان ویسکونتی «معصوم» ساختهٔ لوکینو ویسکونتی، واپسین فیلم کارنامهٔ اوست؛ اثری که پس از مرگ کارگردان به نمایش درآمد و به جهانهایی بازمیگردد که سینمای او بارها با دقت و وسواس کاویده بود: اشرافیت، زوال اخلاقی، مناسبات قدرت و آدمهایی که پشت آداب آراسته، از مواجهه با حقیقت خود میگریزند.
فیلم بر پایهٔ رمان گابریله دانونتسیو ساخته شده و در رمِ اواخر سدهٔ نوزدهم میگذرد. این بستر تاریخی، صرفاً پوششی چشمنواز برای ماجرا نیست؛ قواعد اجتماعی و طبقاتی آن، رفتار شخصیتها را شکل میدهد و محدودیتهایشان را آشکار میکند. ازدواج بهمثابه میدان قدرت در مرکز داستان، تولیو هرمِل، اشرافزادهای خودمحور و مردسالار، قرار دارد که همسرش جولیانا را در حاشیهٔ زندگی خود مینشاند و رابطهاش با معشوقه را پنهان نمیکند.
بااینحال، هنگامی که احتمال میدهد جولیانا نیز رابطهای بیرون از ازدواج داشته باشد، نگاهش به او دگرگون میشود. این تغییر، بیش از آنکه نشانهٔ عشقی ناگهانی و ناب باشد، از حس مالکیت و میل به کنترل سرچشمه میگیرد: تولیو همسرش را زمانی دوباره خواستنی میبیند که دیگر مطمئن نیست در اختیار اوست.
« فیلم بر پایهٔ رمان گابریله دانونتسیو ساخته شده و در رمِ اواخر سدهٔ نوزدهم میگذرد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم با همین تناقض، تصویر آشنای عشق رمانتیک را به پرسش میکشد. در جهان تولیو، آزادی برای خودش حقی طبیعی است، اما در مورد جولیانا به تهدیدی تحملناپذیر بدل میشود. ویسکونتی این دوگانگی را با خطابههای اخلاقی توضیح نمیدهد؛ آن را در نگاهها، سکوتها و تغییر لحن شخصیتها مینشاند. از همین رو، کشمکش زناشویی فیلم به جدالی بر سر احساسات صرف محدود نمیماند و به مسئلهٔ اقتدار و معیارهای نابرابر اخلاقی گسترش مییابد.
شخصیتپردازی تولیو و جولیانا تولیو شخصیتی است که ظرافت رفتارش میتواند در ابتدا او را جذاب یا حتی پیچیده جلوه دهد، اما زیر این ظاهر، نوعی نابالغی اخلاقی پنهان است. او خواستههای خود را با زبان اصول و منزلت اجتماعی میپوشاند و هنگامی که واقعیت با میلش سازگار نیست، بهجای پذیرش آن، میکوشد واقعیت را به سود خود بازتعریف کند.
فیلم در پرداخت این شخصیت، از قضاوت ساده فاصله میگیرد، اما فاصله گرفتن از قضاوت به معنای تبرئهٔ او نیست؛ هرچه بیشتر به منطق درونیاش نزدیک میشویم، بیشتر درمییابیم که خودفریبیاش چگونه به دیگران آسیب میزند. جولیانا در برابر این خودمحوری، حضوری آرامتر دارد. او از شخصیتهایی نیست که با کنشهای پرهیاهو مسیر داستان را یکباره تغییر دهند؛ بااینحال، سکوتش را نباید صرفاً به انفعال تعبیر کرد.
« فیلم با همین تناقض، تصویر آشنای عشق رمانتیک را به پرسش میکشد. »
شخصیتها و اجرا
در لحظاتی که تولیو تصور میکند همهچیز را تحت اختیار دارد، جولیانا بهواسطهٔ تصمیمها و مرزهایی که برای خود تعیین میکند، از تصویری که شوهرش برایش ساخته فاصله میگیرد. با این همه، یکی از محدودیتهای فیلم همین است که مجال چندانی برای اثرگذاری مستقل زنان بر مسیر حوادث فراهم نمیکند.
آنان حضوری مهم و عاطفی دارند، اما روایت اغلب از دریچهٔ بحران مردانهٔ تولیو پیش میرود. بازیها و کشمکشهای عاطفی جانکارلو جانینی در نقش تولیو، ترکیبی از وقار اجتماعی و بیثباتی درونی میسازد. بازی او در لحظات خشم، حسادت و تردید، بهجای آنکه شخصیت را به هیولایی یکبعدی تبدیل کند، نشان میدهد چگونه غرور میتواند زیر فشار عاطفی ترک بردارد و دوباره خود را به شکل تازهای بازسازی کند.
لورا آنتونلی نیز در نقش جولیانا، ظرافت و خویشتنداری را به ابزاری بیانی بدل میکند؛ واکنشهای کمصدا و مکثهای او گاه بیش از گفتوگوهای صریح، فاصلهٔ عاطفی میان زن و شوهر را آشکار میسازد. جنیفر اونیل در نقش ترزا، وجه دیگری از جهان تولیو را نمایندگی میکند: رابطهای که در آن نیز عشق با توقع، نمایش و مطالبهٔ توجه درهمتنیده است.
« آنان حضوری مهم و عاطفی دارند، اما روایت اغلب از دریچهٔ بحران مردانهٔ تولیو پیش میرود. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بازیهای اصلی به فیلم نیرویی میدهند که گاه از کندی روایت پیشی میگیرد. شخصیتها ممکن است همهٔ پیچیدگیهایشان را در گفتار آشکار نکنند، اما بازیگران تنش را در رفتارهای کوچک و تغییرات ظریف حالت چهره حمل میکنند. نتیجه، مجموعهای از روابط باورپذیر است که در آن هیچکس کاملاً از بازی قدرت بیرون نمیماند.
روایت و ریتم «معصوم» از افشای تدریجی اطلاعات و تشدید آرام بحران بهره میگیرد. فیلم شتابزده نیست؛ روابط را در موقعیتهای اجتماعی و خانوادگی میگستراند تا تماشاگر بهتدریج با انگیزهها و تناقضهای شخصیتها آشنا شود. این روش در بخشهای آغازین، تعلیقی مؤثر میآفریند: آنچه اهمیت دارد فقط این نیست که چه رخ خواهد داد، بلکه این است که شخصیتها هر رخداد را چگونه تفسیر خواهند کرد و چه توجیهی برای رفتار خود خواهند ساخت.
اما همین مکث و تأمل، در بخشهای میانی گاه به کندی بدل میشود. برخی صحنهها بیش از آنکه اطلاعات تازهای دربارهٔ رابطهها بیفزایند، بر حالوهوای اشرافی و وضعیت عاطفی موجود تأکید میکنند. در نتیجه، مسیر داستان برای مدتی از حرکت بازمیایستد و تماشاگر ممکن است احساس کند فیلم به آستانهٔ تحول نزدیک میشود، بیآنکه هنوز گامی قاطع بردارد.
« بازیهای اصلی به فیلم نیرویی میدهند که گاه از کندی روایت پیشی میگیرد. »
قوتها و کاستیها
بااینحال، این سکون کاملاً بیهدف نیست: کندی، بخشی از تجربهٔ زیستن در جهانی را بازمیسازد که آداب و ظاهر در آن بر تصمیمهای واقعی سایه انداختهاند. میزانسن، شکوه و فاصله خانهها، لباسها و آیینهای اجتماعی در فیلم با دقتی چشمگیر پرداخت شدهاند. ویسکونتی از شکوه محیط برای ساختن تصویری تزئینی و بیطرف استفاده نمیکند؛ تجمل به بخشی از نظامی بدل میشود که شخصیتها را در نقشهای ازپیشتعریفشده نگه میدارد.
پارچهها و فضاهای فاخر گاه همچون پردهای میان آدمها قرار میگیرند: زیباییای که چشم را جذب میکند، اما میتواند گرمای عاطفی را از صحنه بگیرد. این ویژگی هم نقطهٔ قوت فیلم است و هم محدودیت آن. طراحی بصری و فضاسازی، حس زوال و تراژدی را بهشکلی ماندگار میسازند؛ در مقابل، لحن پرزرقوبرق اثر گاهی فاصلهای سرد میان تماشاگر و رنج شخصیتها ایجاد میکند.
جهان فیلم آنقدر کنترلشده و صیقلی است که ممکن است احساس کنیم بهجای تجربهٔ مستقیم بحران، آن را از پشت شیشهای زیبا تماشا میکنیم. این سردی با موضوع فیلم بیارتباط نیست، اما همیشه به سود درگیری عاطفی مخاطب عمل نمیکند. موسیقی و حالوهوای تراژیک موسیقی فرانکو مانینو در کنار قطعات کلاسیک، فضای فیلم را از ملودرامی صرف فراتر میبرد و بر حس تقدیر و اندوه میافزاید.
« میزانسن، شکوه و فاصله خانهها، لباسها و آیینهای اجتماعی در فیلم با دقتی چشمگیر پرداخت شدهاند. »
جمعبندی
موسیقی در لحظات مهم، احساس را بهطور کامل به تماشاگر دیکته نمیکند؛ بیشتر همچون پژواکی از چیزی است که شخصیتها از بیان روشنش ناتواناند. این خویشتنداری با شیوهٔ تصویری فیلم هماهنگ است: احساسات بهجای فوران، در لایههای زیرین باقی میمانند و با گذشت زمان سنگینتر میشوند. جمعبندی «معصوم» فیلمی دربارهٔ عشقی سالم یا آشتیبخش نیست؛ دربارهٔ میل به مالکیت، معیارهای دوگانه و انسانی است که آزادی خود را طبیعی میداند، اما آزادی دیگری را برنمیتابد.
قوت اصلی فیلم در بازیهای چندلایه، فضاسازی فاخر و ترسیم تدریجی خودفریبی تولیوست. در برابر، کندی بخشهایی از روایت، محدودیت نقشآفرینی زنان در پیشبرد حوادث و فاصلهٔ عاطفی ناشی از شکوه سرد میزانسن، از تأثیر آن میکاهند. با وجود این کاستیها، فیلم پایانی معنادار برای کارنامهٔ ویسکونتی است: اثری که ظاهر اشرافی را نه نشانهٔ نظم و کمال، بلکه پوششی برای خشونتهای پنهان و روابط نابرابر میگیرد.
تماشاگر بیآنکه پایان یا گرههای نهایی را بداند، میتواند از همان آغاز دریابد که در این جهان، «معصومیت» مفهومی ساده و بیمسئله نیست؛ پرسشی اخلاقی است که هر شخصیت، به شیوهای متفاوت، از پاسخ دادن به آن میگریزد.
« قوت اصلی فیلم در بازیهای چندلایه، فضاسازی فاخر و ترسیم تدریجی خودفریبی تولیوست. »



ثبت دیدگاه