نقد و بررسی
نقد زن نامأنوس (The Inhuman Woman) | 1924
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
خیالِ آینده در جامهٔ ملودرام «زنِ غیرانسانی» ساختهٔ مارسل لِربیه، اثری است که از همان آغاز میان قصهگویی و نمایشِ امکانهای سینما ایستاده است. فیلم، ملودرام عاشقانه را با خیالپردازی علمی و طراحیهایی برگرفته از هنر مدرن درهم میآمیزد؛ گویی داستان نه مقصد، بلکه بهانهای برای سفر به جهانی از خطوط تیز، سطوح هندسی، نورهای نامأنوس و فضاهای آراسته است.
این انتخاب، فیلم را از نمونههای رواییِ متعارفِ همعصرش جدا میکند و تجربهای میسازد که گاه بیش از آنکه به دنبال باورپذیری باشد، در پی شگفتزدهکردن چشم است. لِربیه آشکارا میخواهد سینما را به محل تلاقی هنرهای گوناگون بدل کند؛ خواستی که در بسیاری از لحظهها، جسورانه و تماشایی از کار درمیآید.
کلر لسکو؛ افسون و فاصله کلر لسکو خوانندهای نامدار است که در مرکز توجه خواستگاران و تحسینکنندگانش قرار دارد. او از این ستایشها لذت میبرد، اما بهجای آنکه در برابرشان نرم شود، فاصله میگیرد و با بیاعتنایی و تمسخر، قدرت خود را به رخ میکشد. جذابیت شخصیت در همین تناقض نهفته است: کلر هم به نگاه دیگران نیازمند به نظر میرسد و هم میخواهد نشان دهد که هیچکس بر او نفوذ ندارد.
عنوان فیلم از همین فاصله عاطفی نیرو میگیرد، هرچند ممکن است در نگاه امروز، «غیرانسانی» بیش از آنکه وصفی دقیق باشد، برچسبی باشد که جامعهای مردسالار به زنی مستقل و دستنیافتنی میزند. فیلم برای این شخصیت، توضیح روانشناختیِ مفصلی فراهم نمیکند. در نتیجه، کلر بیشتر همچون تصویری رازآلود و نمادین ظاهر میشود تا انسانی با انگیزههایی که قدمبهقدم برای تماشاگر روشن شوند.
« کلر لسکو؛ افسون و فاصله کلر لسکو خوانندهای نامدار است که در مرکز توجه خواستگاران و تحسینکنندگانش قرار دارد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این ابهام میتواند بخشی از افسون او باشد، اما همزمان پیوند عاطفی با شخصیت را دشوار میکند. بازی ژرژت لبلانک نیز بر این دوگانگی میافزاید: شیوهٔ اجرای او خشک و کنترلشده است و گاه بهجای آنکه احساسات را منتقل کند، بر حالتِ نمایشی و تصنعیِ صحنه تأکید میگذارد. اگر تماشاگر کلر را بیشتر همچون پیکرهای در دلِ یک تابلوی مدرن ببیند تا قهرمانی واقعگرا، این بازی بهتر در جهان فیلم جا میگیرد؛ اما برای باورپذیریِ عاطفی، محدودیت ایجاد میکند.
معماری، لباس و صحنه بهمثابهٔ بازیگر یکی از برجستهترین دستاوردهای فیلم، طراحی بصری آن است. خانهٔ کلر و فضاهای پیرامونش نه پسزمینههایی خنثی، بلکه بخش فعالی از شخصیتپردازیاند: هر اتاق، هر پوشش و هر ترکیببندی تصویری میکوشد جهانی بسازد که در آن زیبایی با تهدید و تجمل با سردی همراه است.
همکاری هنرمندانی از حوزههای معماری، نقاشی، طراحی صحنه و لباس، به فیلم هویتی چندرشتهای بخشیده است. به همین دلیل، ممکن است تماشاگر گاه کمتر درگیر جزئیات قصه شود و بیشتر به شکلِ پنجرهها، نسبتِ پیکرهها با فضا یا تضاد میان لباسها و دکورها توجه کند. این جلوهگری صرفاً زینت نیست؛ جهانِ اشرافی و مصنوعیِ فیلم را میسازد.
مهمانیهای کلر، با شکوهی که اندکی وهمآلود مینماید، به صحنههایی بدل میشوند که در آنها رفتار اجتماعی نیز نوعی نمایش است. مهمانان در فضایی حرکت میکنند که گویی برای زندگی روزمره طراحی نشده، بلکه برای دیدهشدن ساخته شده است. همین مصنوعیبودن، بر فاصلهٔ کلر از اطرافیانش تأکید میکند و مخاطب را به این فکر میاندازد که آیا او واقعاً در میان این افراد زندگی میکند یا صرفاً بر صحنهای بزرگ، نقشِ زنِ دستنیافتنی را بازی میکند.
« این ابهام میتواند بخشی از افسون او باشد، اما همزمان پیوند عاطفی با شخصیت را دشوار میکند. »
شخصیتها و اجرا
تدوین و زبانِ تصویر لِربیه روایت را با برشها و ترکیببندیهای پرتحرک پیش میبرد و از امکانات سینمای صامت برای خلق ضرباهنگی دیداری بهره میگیرد. در بخشهایی، تدوین بهجای آنکه فقط پیوند میان رویدادها را روشن کند، خود به نیرویی بیانی تبدیل میشود: تصویرها با شتاب و تضاد کنار هم مینشینند و حالتی تبآلود به داستان میدهند.
این روش بهخصوص در گذار از فضای تجملی و اجتماعی به قلمرو خیالپردازی علمی مؤثر است؛ جایی که فیلم از واقعگرایی فاصله میگیرد و منطقِ تصویر را جایگزین منطق روزمره میکند. بااینحال، این زبان تصویری همیشه به یک اندازه روان نیست. گاهی تأکید بر نوآوریِ بصری چنان پررنگ میشود که رابطهٔ علتومعلولیِ صحنهها یا پیوستگیِ عاطفیِ آنها کمرنگ میماند.
این ویژگی برای تماشاگرِ علاقهمند به سینمای تجربی میتواند بخشی از جذابیت اثر باشد، اما مخاطبی که از ملودرام انتظار دارد احساسات شخصیتها در مرکز قرار گیرند، ممکن است میان قصه و شکلِ ارائهٔ آن فاصلهای محسوس ببیند. فیلم در بهترین لحظههایش نشان میدهد که تدوین چگونه میتواند به جای خدمتگزاریِ محض به روایت، معنا و هیجان مستقل بیافریند؛ در لحظههای ضعیفتر، همان تجربهگرایی به گسست میانجامد.
خیالپردازی علمی و اغراق روایی حضور دانشمند جوان، اینار نورسن، مسیر قصه را از ملودرام عاشقانه به سوی تخیل علمی میکشاند. تقابلِ دانش و احساس، آزمایش و سرنوشت، و بدنِ انسانی و امکانهای فنّاورانه، به فیلم فضایی غیرعادی میدهد. لِربیه بهجای ساختن علمیتخیلیای متکی بر توضیحهای دقیق، آزمایشگاه و ابزارها را همچون منظرههایی رازآلود عرضه میکند؛ فضاهایی که بیش از آنکه به علمِ واقعی شباهت داشته باشند، تجسم رؤیایی از آیندهاند.
« بااینحال، این زبان تصویری همیشه به یک اندازه روان نیست. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
همین رویکرد به اثر رنگ افسانهای میبخشد و عنوان فرعیِ «داستانی افسونگر» را بهخوبی بازتاب میدهد. اما روایت، در بندِ اغراقهای ملودراماتیک خود باقی میماند. تصمیمهای ناگهانی و چرخشهای پرشتاب گاهی چنان به خدمتِ شگفتی درمیآیند که منطق شخصیتها یا احتمالپذیری رویدادها عقب مینشیند.
این ضعف را میتوان از دو زاویه دید: از یک سو، فیلم در مقام داستانی واقعگرا گاه نامعقول است؛ از سوی دیگر، همین اغراق با جهانِ افسانهای و نمایشیِ آن سازگاری دارد. اثر از مخاطب نمیخواهد همهچیز را همچون گزارشی واقعگرایانه بپذیرد، بلکه دعوتش میکند تا وارد جهانی شود که در آن احساسات بزرگ، کنشهای افراطی و فناوریِ شگفتانگیز همزمان حضور دارند.
ریتم و بازیگری آغاز فیلم با معرفی جهانِ کلر و حلقهٔ خواستگارانش، زمان نسبتاً زیادی صرف فضاسازی و تثبیت مناسبات اجتماعی میکند. این مکثها برای ساختن شکوه و سردی محیط اهمیت دارند، اما میتوانند ریتم را کند کنند؛ بهخصوص برای تماشاگر امروزی که انتظار دارد گره اصلی زودتر آشکار شود. وقتی داستان به سوی رخدادهای پرتنشتر میرود، انرژی فیلم افزایش مییابد، اما این تغییر همیشه بهصورت تدریجی و طبیعی احساس نمیشود.
اثر گاه از توقفی نسبتاً طولانی به اوجی ناگهانی میرسد؛ الگویی که هم به هیجان میافزاید و هم نابرابریِ ضرباهنگ را برجسته میکند. در کنار اجرای لبلانک، بازیگران دیگر نیز در جهانی بازی میکنند که بیشتر بر هیئت و ژست تکیه دارد تا ظرافتهای روانشناختی. این امر را نباید تنها به ضعف بازیگری نسبت داد؛ زبان سینمای صامت و طراحیِ آشکارا صحنهای فیلم، شیوهای از بیان را طلب میکند که در آن بدن و حرکت جای گفتوگو را میگیرند.
« همین رویکرد به اثر رنگ افسانهای میبخشد و عنوان فرعیِ «داستانی افسونگر» را بهخوبی بازتاب میدهد. »
قوتها و کاستیها
بااینهمه، فاصلهٔ میان پیکرههای بصری و انسانهای ملموس باقی میماند. فیلم در ساختن منظرهای از میل، شهرت و قدرت موفقتر است تا در ترسیم رابطهای عاطفی که مخاطب بتواند بیواسطه در آن شریک شود. جایگاه و میراث زیباییشناختی «زنِ غیرانسانی» را میتوان همزمان اثری نامتوازن و تجربهای یگانه دانست.
در زمان ساخت، هدفِ لِربیه صرفاً روایت داستانی پرکشش نبود؛ او میخواست سینما را در نسبت با معماری، نقاشی، موسیقی، رقص و طراحی بیازماید و به آن امکانِ ترکیبِ هنرها را بدهد. این جاهطلبی در فیلم به شکلی آشکار دیده میشود: گاه روایت زیر بارِ طراحی و شیوهپردازی خم میشود، اما همان بار است که جهانِ اثر را از کلیشههای معمول دور میکند.
به همین دلیل، فیلم ممکن است برای برخی تماشاگران بیش از اندازه مصنوعی یا آشفته باشد و برای برخی دیگر، نمونهای خیرهکننده از جسارتِ فرمیِ سینمای صامت. جمعبندی «زنِ غیرانسانی» بیش از آنکه ملودرامی بینقص باشد، آزمایشگاهی سینمایی است: اثری که در آن تجمل، سردی عاطفی، خیالپردازی علمی و تدوین تجربی به هم میرسند.
ضعفهای داستان و بازیِ خشکِ شخصیت محوری، مانع از شکلگیریِ پیوندی کامل با آدمهای فیلم میشوند؛ ریتم آغازین نیز صبر تماشاگر را میآزماید. بااینحال، طراحی صحنهٔ نوآورانه، فضای رازآلود و بلندپروازیِ تصویریِ لِربیه، فیلم را به تجربهای ماندگار تبدیل میکند. ارزش آن نه در آن است که همهٔ اجزایش بینقصاند، بلکه در جسارتی است که سینما را از بازگوییِ صرفِ قصه بیرون میکشد و به نمایشگاهی متحرک از رؤیاهای مدرن بدل میسازد.
« بااینهمه، فاصلهٔ میان پیکرههای بصری و انسانهای ملموس باقی میماند. »



ثبت دیدگاه