نقد و بررسی
نقد دنیای میانه (The In Between) | 2022
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
عاشقانهای در مرز فقدان «The In Between» فیلمی عاشقانه و فراطبیعی است که از همان آغاز، سوگ را نه صرفاً پیامد یک حادثه، بلکه نیرویی فعال در زندگی شخصیت اصلی قرار میدهد. تسه پس از سانحهای که جان اسکایلر را میگیرد، با جهانی روبهرو میشود که در آن خاطره، فقدان و امید به ادامهٔ ارتباط از هم جدا نیستند.
فیلم این وضعیت را با رفتوبرگشت میان گذشتهٔ عاشقانهٔ دو جوان و روزهای دشوار پس از حادثه میسازد؛ روایتی که قرار است تماشاگر را همزمان با شکلگیری عشق و فروپاشی زندگی مشترکِ ناتمام همراه کند. کارگردانی این اثر را آری پوسین بر عهده دارد و جویی کینگ و کایل آلن نقشهای اصلی را بازی میکنند.
عنوان فیلم بهخوبی بر فضای میانی و نامطمئن آن دلالت میکند: مرز میان بودن و نبودن، گذشته و حال، و پذیرش واقعیت و چنگزدن به امکان بازگشت. بااینحال، فیلم بیش از آنکه در پی ساختن معمایی پیچیده دربارهٔ جهان پس از مرگ باشد، به تجربهٔ عاطفی تسه نزدیک میشود. پرسش محوریاش این نیست که آیا عشق میتواند مرگ را شکست دهد، بلکه این است که فردِ بازمانده چگونه با عشقی کنار میآید که ناگهان فرصت ادامهاش از او گرفته شده است.
« کارگردانی این اثر را آری پوسین بر عهده دارد و جویی کینگ و کایل آلن نقشهای اصلی را بازی میکنند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
روایت میان گذشته و اکنون ساختار روایی فیلم بر تقابل دو زمان تکیه دارد. در بخشهایی، تماشاگر به آشنایی و نزدیکشدن تدریجی تسه و اسکایلر بازمیگردد؛ در بخشهای دیگر، با تنهایی، آشفتگی و تلاش تسه برای فهم رخدادهای پس از حادثه روبهرو میشود. این رفتوبرگشتها از نظر احساسی کارکرد روشنی دارند: خاطرات گذشته به رابطه عمق میبخشند و لحظههای اکنون نشان میدهند چرا ازدستدادن آن رابطه چنین سنگین است.
اما همین انتخاب، گاه به زیان ریتم تمام میشود. فیلم برای بازگرداندن تماشاگر به گذشته و توضیح احساسات شخصیتها زمان زیادی صرف میکند و همهٔ این بازگشتها به یک اندازه ضروری یا پرکشش نیستند. در نتیجه، بخشهایی از میانهٔ اثر حالتی کشدار پیدا میکنند؛ بهویژه هنگامی که اطلاعات عاطفیای که پیشتر دریافت کردهایم دوباره با تأکید دیگری بازگو میشود.
این کندی ممکن است برای تماشاگرانی که با فضای ملودرام همراه شدهاند فرصتی برای مکث باشد، اما برای کسانی که انتظار پیشروی پرشتابتری دارند، تمرکز روایت را پراکنده میکند. عشق جوانانه و باورپذیری عاطفی رابطهٔ تسه و اسکایلر بر کشش دو شخصیت با نگاههای متفاوت به عشق بنا شده است. فیلم از تفاوتهای آنها برای ساختن گفتوگو و لحظات صمیمانه بهره میگیرد، اما بخش مهمی از باورپذیری رابطه به بازی بازیگران وابسته است.
« روایت میان گذشته و اکنون ساختار روایی فیلم بر تقابل دو زمان تکیه دارد. »
شخصیتها و اجرا
جویی کینگ در نقش تسه، تنهایی و آسیبپذیری شخصیتی را منتقل میکند که پیشینهٔ زندگیاش بر احساس تعلق و اعتماد او سایه انداخته است. اندوه او تنها واکنشی به فقدان معشوق نیست؛ با ترسهای قدیمیتر و دشواریِ پذیرفتن محبت نیز گره میخورد. کینگ در لحظات آرام و کمکلام، بهویژه زمانی که تسه نمیتواند احساسش را بهدرستی بیان کند، حضوری مؤثر دارد.
او نقش را به نمایش صرفِ گریه و اندوه تقلیل نمیدهد و میکوشد تنهایی شخصیت را در سکوت، مکث و واکنشهای کوچک آشکار کند. کایل آلن نیز به اسکایلر گرمایی دلپذیر میبخشد، هرچند پرداخت شخصیت او گاهی در چارچوبِ معشوقی آرمانی باقی میماند. رابطهٔ این دو در بخشهایی صمیمانه و گرم است، اما فیلم همیشه فرصت نمییابد آن را از قالب آشنای عاشقانههای نوجوانانه فراتر ببرد.
حضور فراطبیعی؛ ابزار احساس یا کلیشه؟ عنصر فراطبیعی فیلم، امکان ارتباط پس از مرگ را به مرکز روایت میآورد، اما خودِ این ایده چندان تازه نیست. نشانههایی که تسه را به باورِ حضور اسکایلر نزدیک میکنند، در مسیر آشنایی برای مخاطبِ ژانر قابل پیشبینیاند و فیلم کمتر میکوشد قواعد یا معنای این پدیده را با ظرافتی تازه بازتعریف کند.
« اندوه او تنها واکنشی به فقدان معشوق نیست؛ با ترسهای قدیمیتر و دشواریِ پذیرفتن محبت نیز گره میخورد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
در نتیجه، سویهٔ فراطبیعی گاهی بیشتر به ابزاری برای پیشبردن درام شباهت پیدا میکند تا نیرویی مستقل و اندیشیدهشده. بااینهمه، ارزش این بخش را نباید فقط با میزان ابتکار در ایده سنجید. فیلم از باور تسه به ارتباط با اسکایلر برای تصویرکردن سوگ بهره میگیرد: ذهنِ داغدیده نشانهها را جستوجو میکند، خاطرهها را زنده نگه میدارد و در برابر پایانِ قطعی مقاومت نشان میدهد.
اگر تماشاگر این موقعیتها را بیش از آنکه معمایی ماورایی بداند، بازتاب تجربهٔ درونی تسه ببیند، عنصر شبحوار فیلم کارکرد عاطفی روشنتری پیدا میکند. مشکل آنجاست که فیلم گاهی میان این خوانش روانشناختی و وعدهٔ یک داستان فراطبیعی، تعادل کاملی برقرار نمیکند. میزانسن، تصویر و فضای احساسی جهان بصری فیلم با حالوهوای عاشقانه و خاطرهمحورش هماهنگ است.
مکانهای ساحلی، فضاهای خلوت و موقعیتهایی که در ذهن تسه با لحظههای مشترک پیوند خوردهاند، به تصاویر فیلم کیفیتی آشنا و یادآورانه میدهند. در چنین بستری، گذشته گاه روشنتر و دلپذیرتر از اکنون به نظر میرسد؛ تضادی که با تجربهٔ شخصیت اصلی همخوان است. عکسگرفتن نیز در شخصیتپردازی تسه اهمیت دارد: دوربین برای او راهی است برای نگاهکردن، ثبتکردن و شاید نگهداشتن چیزی که پیوسته در معرض ازدسترفتن است.
« بااینهمه، ارزش این بخش را نباید فقط با میزان ابتکار در ایده سنجید. »
قوتها و کاستیها
بااینحال، زیبایی بصری همیشه به معنای تمایز سبکی نیست. فیلم در برخی لحظات به تصویرهایی متکی میشود که در عاشقانههای ملودراماتیکِ فراطبیعی بارها دیده شدهاند: قابهای شاعرانه، فضای رؤیایی و نشانههایی که میخواهند بلافاصله احساسی مشخص را برانگیزند. این عناصر در کنار موسیقی و بازیها میتوانند مؤثر باشند، اما گاهی احساس را بیش از اندازه هدایت میکنند و فرصتی برای کشف مستقل تماشاگر باقی نمیگذارند.
سوگ، انتخاب و رشد شخصیت بهترین لایهٔ فیلم در مواجههٔ تسه با سوگ شکل میگیرد. او در آغاز، بیش از هر چیز درگیر پرسشهایی است که پاسخ سادهای ندارند: چرا زنده مانده، آیا میتواند به زندگی پیشین بازگردد و چگونه باید با رابطهای کنار بیاید که آیندهاش ناتمام مانده است؟ این پرسشها قصه را از یک عاشقانهٔ صرف فراتر میبرند و به آن وجهی دربارهٔ ادامهدادن میبخشند.
حضور دوست نزدیک تسه نیز در این مسیر اهمیت دارد؛ او یادآور این است که رنجِ شخصیت اصلی در خلأ رخ نمیدهد و بازماندگان دیگر هم میتوانند در عبور او از بحران نقش داشته باشند. فیلم در پرداخت این روند همیشه پیچیدگی روانیِ سوگ را دنبال نمیکند و گاه برای رسیدن به لحظههای پراثر، مسیر تحول تسه را سادهتر از آنچه میتوانست باشد ترسیم میکند.
« بااینحال، زیبایی بصری همیشه به معنای تمایز سبکی نیست. »
جمعبندی
بااینحال، حرکت او از انکار و درماندگی به سوی درکِ فقدان، هستهٔ انسانی روایت را میسازد. اثر نمیخواهد سوگ را مسئلهای حلشدنی جلوه دهد؛ بیشتر میکوشد نشان دهد که پذیرش، به معنای فراموشکردن یا کماهمیتشدن عشق نیست. جمعبندی «The In Between» فیلمی است که قوت اصلیاش نه در تازگی ایدهٔ روح، بلکه در تواناییاش برای نزدیکشدن به تنهایی و اندوه تسه قرار دارد.
بازی جویی کینگ به داستان مرکز عاطفی میدهد و رابطهٔ عاشقانهٔ دو شخصیت، با وجود آشنایی برخی الگوهایش، لحظاتی گرم و اثرگذار خلق میکند. در سوی دیگر، پیشبینیپذیری روایت، اتکای آن به کلیشههای ژانر و افتوخیز ریتم مانع از آن میشود که فیلم به اثری کاملاً متمایز بدل شود. این فیلم برای مخاطبی مناسبتر است که از عاشقانههای اندوهگین و داستانهای مربوط به فقدان، بیش از غافلگیری روایی یا نوآوری فراطبیعی انتظار دارد.
تأثیرش به میزان همراهی تماشاگر با تسه وابسته است: اگر رابطهٔ او و اسکایلر در ذهن مخاطب جان بگیرد، فیلم میتواند بهتدریج اندوهی واقعی بسازد؛ اگر نه، بخشی از لحظات احساسی آن ممکن است آشنا یا بیش از اندازه آگاهانه طراحیشده به نظر برسد. در نهایت، اثر میان کلیشه و صداقت عاطفی در نوسان است، اما در بهترین لحظاتش یادآوری میکند که گاهی داستانِ عشق، بیش از آنکه دربارهٔ ماندن باشد، دربارهٔ معنایی است که پس از فقدان با خود به جا میگذارد.
« بااینحال، حرکت او از انکار و درماندگی به سوی درکِ فقدان، هستهٔ انسانی روایت را میسازد. »
ثبت دیدگاه