نقد و بررسی
نقد برج یخی (The Ice Tower) | 2025
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
قصهای میان دو جهان «The Ice Tower» ساختهٔ Lucile Hadžihalilović، افسانهٔ «ملکهٔ برفی» را نه صرفاً دستمایهٔ بازگویی داستانی آشنا، بلکه دریچهای برای کاوش در شیفتگی، تنهایی و مرزهای لغزان خیال قرار میدهد. ژان، نوجوانی گریخته از پرورشگاه، در استودیویی پناه میگیرد که گروهی در آن مشغول ساخت اقتباسی از همان افسانهاند.
او با کریستینا، بازیگر نقش ملکه، روبهرو میشود؛ زنی که جلوهٔ سرد و افسونگرش، هم از شخصیت داستانیاش نیرو میگیرد و هم بیرون از قاب فیلمبرداری امتداد پیدا میکند. روایت از همین برخورد، بهتدریج میان تجربهٔ زیستهٔ ژان و جهان ساختهشدهٔ استودیو رفتوآمد میکند، بیآنکه همیشه مرزی روشن میان این دو ترسیم کند.
این شیوهٔ روایت برای تماشاگرانی که انتظار دارند هر صحنه گرهی از پیرنگ بگشاید، میتواند گیجکننده باشد. فیلم بیشتر از آنکه بر زنجیرهای از رخدادهای پرشتاب تکیه کند، بر حالتی ذهنی بنا شده است: کشش نوجوانی تنها به چهرهای دستنیافتنی، و تأثیر متقابل سینما و افسانه بر ادراک او. دلبستگی ژان به کریستینا در چنین بستری هم خیالانگیز است و هم نگرانکننده؛ جذابیت رابطه با احساس ناامنی درهم میآمیزد و فیلم عمداً از ارائهٔ تفسیر واحد و قطعی پرهیز میکند.
تصویر، سرما و معماری رویا بزرگترین دستاورد فیلم در ساخت جهانی دیداری است که سرمایش تنها به برف و یخ محدود نمیشود. نور، سطوح شفاف و انعکاسها به اجزای اصلی میزانسن بدل میشوند؛ استودیو، با دکورهایش، فضایی میسازد که هم کارگاه تولید فیلم است و هم تالاری برای گمشدن در بازتابهای خویش.
« این شیوهٔ روایت برای تماشاگرانی که انتظار دارند هر صحنه گرهی از پیرنگ بگشاید، میتواند گیجکننده باشد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
تصویرها گاه چنان آراسته و محصورند که شخصیتها را درون قابهایی شبیه ویترین یا قفس قرار میدهند. زیبایی در اینجا آرامشبخش نیست؛ گاهی همان چیزی است که فاصله و انزوا را پررنگتر میکند. این طراحی بصری با مضمون اصلی اثر پیوندی مستقیم دارد: ژان بهجای آنکه فقط تماشاگر یک فیلم در حال ساخت باشد، کمکم در فضای آن حل میشود.
تماشاگر نیز با او به جهان پشتصحنه کشیده میشود؛ جهانی که در آن نورپردازی و دکور، واقعیت را حذف نمیکنند، بلکه آن را به چیزی نامطمئن و رؤیاگون تبدیل میسازند. فیلمبرداری Jonathan Ricquebourg از این راه، به تجربهٔ دیدن فیلم بُعدی حسی میدهد. اگر روایت گاهی از حرکت بازمیایستد، تصویر همچنان کار میکند: با ساختن فضایی که باید در آن مکث کرد و جزئیاتش را تماشا کرد.
بازیها و نیروی نگاه Marion Cotillard در نقش کریستینا حضوری مسلط و چندوجهی دارد. او شخصیت را با نمایشهای پرزرقوبرق یا تأکیدهای آشکار نمیسازد؛ قدرتش بیشتر در کنترل فاصله، لحن و نگاه نهفته است. کریستینا هم ستارهای است که دیگران به او چشم میدوزند و هم زنی که راز درونیاش بهآسانی در اختیار تماشاگر قرار نمیگیرد.
همین دسترسناپذیری، او را برای ژان به تصویری بزرگتر از یک بازیگر بدل میکند: تجسمی از اقتدار، زیبایی و وعدهٔ تعلق. بازی کوتیار به این تصویر، حضوری ملموس میبخشد و مانع میشود که کریستینا صرفاً نمادی انتزاعی باقی بماند. Clara Pacini نیز در نقش ژان بار اصلی تجربهٔ تماشاگر را به دوش میکشد.
« تصویرها گاه چنان آراسته و محصورند که شخصیتها را درون قابهایی شبیه ویترین یا قفس قرار میدهند. »
شخصیتها و اجرا
اجرای او بر آسیبپذیری و مشاهدهگری شخصیت تکیه دارد؛ ژان بیش از آنکه خواستههایش را با کلام توضیح دهد، از خلال واکنشهایش به محیط و نگاهش به کریستینا فهمیده میشود. تقابل این دو بازیگر، اختلاف میان نوجوانی در جستوجوی جایگاه و زنی که از پیش مرکز توجه است را برجسته میکند. جذابیت فیلم از همین نابرابری نیرو میگیرد؛ رابطهای که در آن ستایش، کنجکاوی و احساس خطر کنار هم قرار میگیرند.
افسانه در آینهٔ سینما «The Ice Tower» دربارهٔ قصهای است که درون قصهای دیگر ساخته میشود؛ فیلمی دربارهٔ سینما که از ابزارهای خود سینما برای نشاندادن قدرت افسونگریاش بهره میگیرد. آنچه ژان در استودیو میبیند، محصول دکور، بازیگری و نور است؛ بااینحال این دانستن، مانع از باورکردن یا دلبستن او نمیشود.
برعکس، فرایند ساخت فیلم به افسانه جان میدهد و افسانه نیز برای تجربهٔ شخصی ژان زبان و صورتی فراهم میآورد. در این رفتوبرگشت، تماشاگر با پرسشی جذاب مواجه است: آیا ما آنچه را میبینیم به دلیل واقعیبودنش باور میکنیم، یا چون مشتاقیم به آن باور کنیم؟ فیلم پاسخ روشنی عرضه نمیکند و این انتخاب، هم سرچشمهٔ جذابیت آن است و هم یکی از محدودیتهایش.
ابهام در اینجا صرفاً پوششی برای پیچیدهنمایی نیست؛ با تجربهٔ نوجوانیای متناسب است که در آن خیال، میل و ادراک هنوز بهسادگی از هم جدا نمیشوند. بااینهمه، گاهی تأکید بر رمزآلودبودن به بهای بسط شخصیتها تمام میشود. برخی عناصر بیش از آنکه به روایتی پرمایه تبدیل شوند، در حد اشاره باقی میمانند؛ نکتهای که میتواند احساس نازکی قصه را تقویت کند.
« تقابل این دو بازیگر، اختلاف میان نوجوانی در جستوجوی جایگاه و زنی که از پیش مرکز توجه است را برجسته میکند. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
ریتمی که همه را همراه نمیکند فیلم با شتاب روایت نمیشود و این کندی را باید بخشی از انتخاب فرمی آن دانست. مکثها، سکوتها و صحنههایی که بیشتر بر فضای خود تکیه دارند تا بر پیشرفت آشکار ماجرا، تماشاگر را در حالت انتظار نگه میدارند. در بهترین لحظهها، این ریتم حسی از تعلیق و خوابزدگی پدید میآورد؛ انگار فیلم میخواهد مخاطب را نه فقط از رخدادی به رخداد دیگر، بلکه به درون کیفیتی از زمان ببرد.
چنین رویکردی با جهان سرد و محصور اثر سازگار است. اما سازگاری با مضمون، به معنای موفقیت همیشگی نیست. بعضی صحنهها بیش از اندازه کش میآیند و تکرار حالوهوا جای تحول روایی را میگیرد. در این لحظهها، مکث بهجای آنکه معنا را فشرده کند، از نیروی آن میکاهد. تماشاگر ممکن است همچنان مجذوب قابها باشد، اما از مسیر عاطفی ژان فاصله بگیرد یا منتظر پیشرفتی بماند که فیلم عمداً به تعویق میاندازد.
بنابراین کندی اثر نه عیبی تصادفی، بلکه انتخابی پرخطر است: برای برخی مخاطبان راهی به سوی غرقشدن در رؤیا و برای برخی دیگر مانعی میان آنان و قصه. خیالپردازی و خلأ عاطفی در مرکز فیلم، ژان فقط مجذوب ستارهای زیبا نیست؛ او به تصویری دل میبندد که میتواند خلأهای زندگیاش را پر کند. این دلبستگی، هم فرصتی برای ساختن هویت است و هم زمینهای برای گمکردن خویشتن.
فیلم این وضعیت را با فاصلهای سنجیده مینگرد: نه شیفتگی ژان را به احساساتی ساده فرو میکاهد و نه خطرهای آن را پنهان میکند. کریستینا نیز در این رابطه حضوری دوگانه دارد؛ میتواند پناهگاهی خیالی به نظر برسد، اما همان افسونگری که او را جذاب میکند، ممکن است فاصلهٔ میان واقعیت و خیال را خطرناکتر سازد.
« ریتمی که همه را همراه نمیکند فیلم با شتاب روایت نمیشود و این کندی را باید بخشی از انتخاب فرمی آن دانست. »
قوتها و کاستیها
بااینحال، بُعد عاطفی داستان همیشه به اندازهٔ جلوهٔ بصری آن پرورده نمیشود. گاهی فیلم بیشتر به تصویرکردن حالتهای روانی علاقه دارد تا به گسترش مناسبات میان شخصیتها. این انتخاب با زبان شاعرانهٔ اثر همخوان است، اما ممکن است مانع شکلگیری پیوندی عمیقتر با ژان شود. تماشاگرانی که به شخصیتپردازی روشن و تحولهای عاطفی مرحلهبهمرحله نیاز دارند، احتمالاً با فاصلهای محسوس فیلم را دنبال خواهند کرد.
جمعبندی «The Ice Tower» فیلمی است که بیش از آنکه برای تعریفکردن قصهای پرپیچوخم ساخته شده باشد، میخواهد تماشاگر را در فضای افسونآمیز و ناآرام خود نگه دارد. قابهای چشمنواز، دکورها و لباسهای خیالپردازانه، بازی گیرای Marion Cotillard و حضور دقیق Clara Pacini به آن هویتی متمایز میبخشند.
در سوی دیگر، ریتم بسیار آهسته و روایتی که گاهی از بسط بیشتر شخصیتها و موقعیتها بازمیماند، میتواند تجربه را فرساینده یا از نظر داستانی کممایه کند. ارزش فیلم در جمعکردن این دو سویه است: زیباییای که جذب میکند و ابهامی که فاصله میاندازد. اگر تماشاگر بپذیرد که اثر قرار نیست همهچیز را توضیح دهد یا پیوسته او را با رخداد تازهای پیش براند، میتواند در سرمای افسانه و انعکاسهای سینمایی آن غرق شود.
اما اگر انتظار روایتی پرتحرک و پاسخهایی روشن داشته باشد، همان سرمای دلانگیز ممکن است به فاصلهای سرد و طولانی بدل شود.
« بااینحال، بُعد عاطفی داستان همیشه به اندازهٔ جلوهٔ بصری آن پرورده نمیشود. »
ثبت دیدگاه