نقد و بررسی
نقد عطش (The Hunger) | 1983
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جاودانگی در هیئت یک رؤیای گوتیک «The Hunger» فیلمی است که از همان آغاز روشن میکند با روایت خونآشامی متعارفی روبهرو نیستیم. اثر بهجای آنکه بر تعقیبوگریز، وحشت ناگهانی یا توضیح مفصل قواعد جهان فراطبیعی خود تکیه کند، فضایی رؤیاگون میسازد که در آن اغوا، فرسایش و مرگ در هم میآمیزند.
مریم، خونآشامی پنجهزارساله، به محبوبانش وعدهٔ عمر جاودان میدهد؛ اما تجربهٔ جان، همراه چندصدسالهٔ او، نشان میدهد این وعده چهقدر میتواند شکننده و هولناک باشد. ورود دکتر سارا رابرتز، پژوهشگر پیری، داستان را به سوی تقاطعِ علم، میل و اسطوره میبرد، بیآنکه فیلم خود را به پاسخهای روشن مقید کند.
این ابهام بخشی از جذابیت اثر است و در عین حال سرچشمهٔ دشواریهایش. «The Hunger» بیشتر از آنکه قصهای خطی دربارهٔ خونآشامان باشد، مراقبهای تصویری دربارهٔ دوامناپذیری عشق و وحشتِ تنهایی است؛ مراقبهای که گاهی در تصویرها و حسوحال خود موفقتر از روایتش عمل میکند. افتتاحیه؛ وعدهای پرکشش شروع فیلم هوشمندانه و فوری است.
موسیقی، شبزیستی شهری و حضور سرد و مسلط مریم و جان، تماشاگر را به جهانی وارد میکنند که هم معاصر است و هم به طرز عجیبی بیرون از زمان به نظر میرسد. این افتتاحیه از نظر ریتم و تصویر قدرت زیادی دارد: بهجای آنکه قواعد خونآشامی را با توضیحهای مستقیم معرفی کند، از طریق رفتار شخصیتها، فضا و جزئیات بصری، حس خطر را میپروراند.
« این ابهام بخشی از جذابیت اثر است و در عین حال سرچشمهٔ دشواریهایش. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
پرسش مرکزی نیز زود شکل میگیرد: اگر زندگی جاودان وعدهای برای رهایی از مرگ باشد، چه اتفاقی میافتد وقتی بدن سرانجام از این وعده سر باز زند؟ وضعیت جان به این پرسش نیروی دراماتیک میدهد و انگیزهٔ او برای یافتن چاره، پای دکتر سارا را به ماجرا باز میکند. فیلم در آغاز میان وحشت، معما و درام عاشقانه تعادلی پرکشش برقرار میسازد؛ تعادلی که نوید اثری منسجمتر از آنچه در ادامه میبینیم میدهد.
کارگردانی و زبان تصویر این فیلم نخستین تجربهٔ بلند سینمایی تونی اسکات در مقام کارگردان بود، و از همینجا میتوان علاقهٔ آشکار او به ترکیببندی، نورپردازی و طراحی صحنه را دید. فضای فیلم با معماری شیک، سطوح براق، سایههای عمیق و رنگهایی کنترلشده شکل میگیرد. خانهٔ مریم و جان فقط پسزمینهٔ رویدادها نیست؛ انگار امتداد شخصیتهای آنان است: زیبا، منظم و سرد، با نشانههایی از گذر زمان که زیر ظاهر آراسته پنهان شدهاند.
اسکات به تصویر اعتماد میکند و غالباً اطلاعات را از راه قابها، نگاهها و سکوت منتقل میسازد. این شیوه به فیلم وقار و رمزآلودگی میدهد، اما همیشه به نفع روایت نیست. گاهی صحنهها بیش از آنکه پیشبرندهٔ داستان باشند، برای تثبیت حالوهوا امتداد مییابند؛ تصویر همچنان چشمنواز است، ولی کنجکاوی تماشاگر دربارهٔ سرنوشت شخصیتها کمکم جای خود را به تماشای صرفِ زیبایی قاب میدهد.
بازیها و شیمی بازیگران کاترین دنو در نقش مریم، ترکیبی از آرامش، اقتدار و فاصلهٔ عاطفی میآفریند. او شخصیت را با اغراقهای معمول نقش خونآشام نمیسازد؛ قدرتش بیشتر در خویشتنداری و در کیفیت نگاهش نهفته است. مریم میتواند هم اغواگر باشد و هم دستنیافتنی، و همین دوگانگی به حضور او وزن میدهد.
« فضای فیلم با معماری شیک، سطوح براق، سایههای عمیق و رنگهایی کنترلشده شکل میگیرد. »
شخصیتها و اجرا
بازی دنو به فیلم کمک میکند خونآشامی را نه صرفاً هیولایی بیرونی، بلکه نوعی شیوهٔ زیستن و سلطه بر دیگران نشان دهد. دیوید بویی در نقش جان حضوری متفاوت دارد. آسیبپذیری و اندوهی که در بازی او دیده میشود، با ظاهر مرموز و سرد فیلم تضاد مؤثری میسازد. جان برای مخاطب صرفاً همراه مریم نیست؛ بحران جسمانی او به تجربهای ملموس از هراسِ پیرشدن و ازدستدادن پیوند بدل میشود.
با این حال، نقش او در بخشهایی از فیلم آنقدر که ظرفیت شخصیت و جذابیت بازیگرش وعده میدهد گسترش نمییابد. سوزان ساراندون نیز بهعنوان سارا، وجه عقلانیتری به جهان فیلم میآورد. او شخصیتی را بازی میکند که به سازوکارهای قابلمطالعهٔ پیری خو گرفته، اما در برابر مریم با چیزی روبهرو میشود که چارچوبهایش را به چالش میکشد.
تقابل این دو زن، یکی رازآلود و مسلط و دیگری کنجکاو و علمی، از محورهای جذاب فیلم است؛ هرچند پرداخت رابطه و دگرگونی آن گاه بیش از اندازه بر کشش بصری و زیرمتن عاطفی متکی میماند. موسیقی، بدن و میل موسیقی در «The Hunger» فقط همراه تصویر نیست؛ یکی از ابزارهای اصلی ساختن جهان فیلم است.
تضاد میان موسیقی کلاسیک و فضای شبانهٔ شهری به اثر حسی دوگانه میدهد: وقاری کهنه در کنار انرژی معاصر، و نظمی آراسته در کنار خشونتی پنهان. حضور گروه Bauhaus در افتتاحیه، پیوند فیلم با زیباییشناسی گوتیکِ اوایل دههٔ هشتاد را پررنگ میکند، بیآنکه فیلم به نمایش صرف خردهفرهنگ جوانان محدود شود.
« دیوید بویی در نقش جان حضوری متفاوت دارد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
بدن نیز در اینجا موضوعی محوری است: چیزی که میتواند ابزار لذت و جذابیت باشد، اما در برابر زمان آسیبپذیر میماند. فیلم با استفاده از حسگرایی و صحنههای اغواگرانه، خونآشامی را به قلمرو میل پیوند میزند؛ با این همه، میل در این جهان آرامشبخش نیست. پشت زیبایی ظاهری، وابستگی، فرسودگی و ترس از ازدستدادن قرار دارد.
این وجه، فیلم را از یک داستان هیولایی ساده دور میکند و به آن بُعدی ملانکولیک میبخشد. روایت؛ جایی که ابهام به پراکندگی میرسد مهمترین ضعف «The Hunger» در چگونگی پیوند دادن ایدههایش به یکدیگر است. فیلم پرسشهای جذابی پیش میکشد: آیا جاودانگی بدون جوانی معنایی دارد؟ علم تا کجا میتواند با رازهای بدن مقابله کند؟
رابطهای که قرنها دوام آورده، بر عشق استوار است یا بر نیاز و مالکیت؟ اما این پرسشها همیشه در دل کنشهای داستانی پرورش پیدا نمیکنند. بعضی گذارها ناگهانیاند و برخی خطوط روایی آنقدر کمتوضیح میمانند که تماشاگر ممکن است بهجای تأمل در معنا، سرگرم کنار هم گذاشتن قطعات قصه شود. ابهام زمانی مؤثر است که لایههای تازهای از شخصیت یا مضمون را آشکار کند؛ در این فیلم، گاهی بیشتر به کمبود پیوندهای دراماتیک شباهت دارد.
ریتم نیز پس از شروع پرانرژی، افتوخیز پیدا میکند و بخشهایی از میانهٔ فیلم کشدار به نظر میرسند. این مسئله بهویژه از آن رو محسوس است که بازیگران و فضای بصری، انتظار داستانی پرمایهتر ایجاد میکنند. اثر فرصتهایی برای گسترش شخصیتها و روشنکردن انگیزههایشان دارد، اما همیشه از آنها بهره نمیبرد.
« پشت زیبایی ظاهری، وابستگی، فرسودگی و ترس از ازدستدادن قرار دارد. »
قوتها و کاستیها
جایگاه فیلم در روایت خونآشامی «The Hunger» از ترسِ مستقیم فاصله میگیرد و خونآشام را در مقام موجودی زیبا، منزوی و گرفتار زمان بازمینمایاند. این انتخاب به فیلم هویتی مستقل میدهد؛ هیجان اصلی نه در کشف یک تهدید ناشناخته، بلکه در تماشای زندگیای است که ظاهراً از مرگ گریخته، اما از دگرگونی و فقدان مصون نیست.
از این منظر، خونآشامی در فیلم استعارهای برای میل به تصاحب دیگری و برای هراس از پیری و تنهایی است. اما جاهطلبی مضمونی فیلم با انسجام قصهگویی آن همیشه همپایه نیست. آنچه در ذهن میماند، بیش از یک روایت کاملاً پرداختشده، مجموعهای از تصویرها، چهرهها و لحظههای حسی است. همین ویژگی توضیح میدهد چرا اثر میتواند هم برای تماشاگرِ شیفتهٔ زیباییشناسی گوتیک تجربهای بهیادماندنی باشد و هم برای مخاطبی که پیرنگ محکم و تحول شخصیتها را در اولویت میگذارد، ناامیدکننده جلوه کند.
جمعبندی «The Hunger» فیلمی نامتوازن اما متمایز است: افتتاحیهای گیرا، فضاسازی گوتیک چشمنواز، موسیقی مؤثر و ترکیب بازیگری کمنظیری دارد، اما در ادامه نمیتواند همهٔ ایدههایش را به روایتی به همان اندازه قانعکننده بدل کند. دنو، بویی و ساراندون به جهان سرد و اغواگر فیلم جان میبخشند؛ بااینحال، گاه خودِ زیبایی تصویر جای عمق داستانی را میگیرد و ابهام از رمزآلودگی به پراکندگی نزدیک میشود.
تماشای آن برای کسانی که از سینمای حسی، فضاهای گوتیک و برداشتهای غیرمتعارف از اسطورهٔ خونآشام لذت میبرند، تجربهای ارزشمند است. اما اگر انتظار داستانی منسجم و پرشتاب وجود داشته باشد، کندی و گسستهای روایی احتمالاً برجستهتر خواهند شد. فیلم در نهایت بیش از آنکه با پاسخهایش در خاطر بماند، با حالوهوای تلخ و زیبایی ماندگارش اثر میگذارد.
« از این منظر، خونآشامی در فیلم استعارهای برای میل به تصاحب دیگری و برای هراس از پیری و تنهایی است. »



ثبت دیدگاه