نقد و بررسی
نقد The Hunchback of Notre Dame II | 2002
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
بازگشتی به نوتردام، بینیاز از بازگشت «گوژپشت نوتردام ۲» بار دیگر ما را به پاریسی میبرد که پس از رویدادهای فیلم نخست، کازیمودو در آن پذیرفتهشدهتر شده و همچنان ناقوسزن کلیسای نوتردام است. او با زفیر، پسر اسمرالدا و فوبوس، دوستی دارد و در جریان ورود یک سیرک سیار به شهر، با مادِلِن، دستیار شعبدهباز ساروش، آشنا میشود.
این نقطهٔ آغاز، وعدهٔ ادامهای دلنشین دربارهٔ زندگی تازهٔ کازیمودو را میدهد؛ اما فیلم بهندرت نشان میدهد چرا این فصل تازه باید روایت شود یا چه چیزی به جهان اثر پیشین میافزاید. فاصله با جهان فیلم نخست فیلم اول از تنشی جدی میان تنهایی، تبعیض و میل به پذیرفتهشدن نیرو میگرفت. دنباله در ظاهر همان شخصیتها و همان مکان را نگه میدارد، اما لحن و مقیاس درامش سبکتر و متعارفتر است.
این تفاوت بهخودیخود ایراد نیست؛ مسئله آن است که روایت، پیوندی محکم میان مضمونهای فیلم نخست و ماجرای تازه نمیسازد. نوتردام بیش از آنکه فضایی با تاریخ و معنای ویژه باشد، به پسزمینهای آشنا برای یک ماجرای خانوادگی و ماجراجویانه تبدیل میشود. در نتیجه، بازگشت به این جهان بیشتر رنگ تکرار دارد تا گسترش.
« فاصله با جهان فیلم نخست فیلم اول از تنشی جدی میان تنهایی، تبعیض و میل به پذیرفتهشدن نیرو میگرفت. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
فیلم شخصیتها را دوباره کنار هم میچیند، اما کمتر میپرسد این آدمها پس از پایان داستان قبلی چه تغییری کردهاند و اکنون با چه مسئلهٔ تازهای روبهرو هستند. نبود این ضرورت دراماتیک، از همان آغاز حس میشود. پیرنگی آشنا و کمجان روایت با چند مسیر نسبتاً ساده پیش میرود: دوستی کازیمودو با زفیر، دلبستگی او به مادِلِن و تهدیدی که از سوی ساروش شکل میگیرد.
این خطوط داستانی قابلیت آن را دارند که میان ماجراجویی و احساس تعادل ایجاد کنند، اما فیلم بهجای پرورش تدریجی آنها، اغلب به پیشبرد رویدادها بسنده میکند. ماجراها به هم متصلاند، ولی پیوندشان الزاماً به معنای انسجام یا عمق نیست. ساروش نیز بیشتر نقش محرک خطر را دارد تا شخصیتی چندوجهی که حضورش تنش اخلاقی یا روانشناختی قابلتوجهی بیافریند.
در برابر او، واکنش قهرمانان عمدتاً تابع نیازهای پیرنگ است. همین سادگی، داستان را برای مخاطب خردسال قابلپیگیری نگه میدارد، اما برای بینندهای که انتظار دارد دنباله چیزی فراتر از ماجرایی گذرا عرضه کند، کممایگی آن آشکار است. قصه پس از تماشا نیز چندان در ذهن نمیماند؛ نه بهسبب پیچیدگی بیش از اندازه، بلکه چون ایدههایش مجال کافی برای اثرگذاری پیدا نمیکنند.
« نبود این ضرورت دراماتیک، از همان آغاز حس میشود. »
شخصیتها و اجرا
کازیمودو و عشقی که باید باورپذیر میشد در مرکز احساسی فیلم، رابطهٔ کازیمودو و مادِلِن قرار دارد. این رابطه میتوانست فرصتی باشد برای بازنمایی دقیقتر اعتماد، صمیمیت و دشواری روبهروشدن با خود و دیگری. اما شکلگیری دلبستگی آنها چندان پرورده نیست. فیلم به ما خبر میدهد که نزدیکی میانشان اهمیت دارد، ولی لحظههای کافی برای آن نمیسازد که تماشاگر این نزدیکی را با احساس خود تجربه کند.
از همین رو، پیوند عاطفی بیشتر شبیه ضرورتی روایی به نظر میرسد تا نتیجهٔ طبیعی شناخت متقابل. کازیمودو همچنان شخصیتی دوستداشتنی است، اما فیلم کمتر از ظرفیت او برای بیان آسیبپذیری، امید و تردید بهره میگیرد. داستان عاشقانه، بهجای آنکه لایهای تازه به شخصیت او اضافه کند، عمدتاً در حد خطی فرعی باقی میماند.
شوخیها و همراهان سنگی سه گارگویل ــ ویکتور، هوگو و لاورن ــ از معدود عناصری هستند که به فیلم ضرباهنگ و سرزندگی میبخشند. شوخیهای آنها گاه فضای ماجرا را سبکتر میکند و حضورشان پیوندی آشنا با فیلم نخست میسازد. این لحظات بامزه، بهویژه برای مخاطبان کمسنتر، میتوانند سرگرمکننده باشند؛ هرچند تکیهٔ فیلم بر آنها گاهی بیشتر از آن است که به پیشبرد داستان کمک کند.
« کازیمودو و عشقی که باید باورپذیر میشد در مرکز احساسی فیلم، رابطهٔ کازیمودو و مادِلِن قرار دارد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
طنز گارگویلها همچنین تفاوت لحن دو فیلم را برجسته میکند. در اثر نخست، شوخیهایشان در کنار فضای تاریکتر و مضمونهای سنگینتر قرار میگرفت؛ اینجا کفهٔ سرگرمی سبکتر سنگینی میکند و شوخیها بیشتر نقش پرکنندهٔ فاصلههای روایی را دارند. بااینهمه، میان شخصیتهای بازگشته، آنها از معدود چهرههاییاند که فوراً انرژی و آشنایی به صحنه میآورند.
انیمیشن و طراحی چهرهها ضعف بصری فیلم فقط به تفاوت در میزان جزئیات محدود نمیشود؛ طراحی چهرهها و حرکتها نیز گاه ناهماهنگ به نظر میرسد. در مقایسه با شکوه تصویری و حالوهوای گوتیک فیلم نخست، این دنباله حس جمعوجورتر و کمپرداختتری دارد. حرکات و ترکیببندیها همیشه آن نیرویی را ندارند که بتوانند احساسات شخصیتها یا فضای پاریس را برجسته کنند.
این تفاوت در صحنههایی که باید مجلل یا هیجانانگیز باشند، بیشتر به چشم میآید. طراحیها نه چنان بدیعاند که جهان تازهای بسازند و نه چنان ظریف که کمبودهای داستان را جبران کنند. برای مخاطبی که با تصویرپردازی اثر اول خاطره دارد، افت کیفیت احتمالاً محسوس است؛ زیرا همان محیط آشنا این بار با نیروی بصری کمتری جان گرفته است.
« طنز گارگویلها همچنین تفاوت لحن دو فیلم را برجسته میکند. »
قوتها و کاستیها
موسیقی، لحن و کارکرد دنباله فیلم همچنان در قالب موزیکال و خانوادگی حرکت میکند، اما ترانهها و لحظههای نمایشی آن بهندرت به هستهٔ عاطفی روایت نفوذ میکنند. موسیقی بیشتر فضای سرگرمی را حفظ میکند تا اینکه معنای تازهای به شخصیتها بدهد یا کشمکش را به نقطهای اثرگذار برساند. در نتیجه، بخشهای موزیکال معمولاً خوشایندند، اما بهیادماندنی نمیشوند.
مهمتر از هر نقص منفرد، مسئلهٔ کارکرد دنباله است. ادامهدادن داستان یک شخصیت محبوب میتواند زمانی موجه باشد که تجربهای تازه یا زاویهای نادیده به او ببخشد. این فیلم اما بیش از آنکه جهان کازیمودو را گسترش دهد، از آشنایی مخاطب با آن بهره میگیرد. از این منظر، احساس «غیرضروریبودن» نه صرفاً واکنشی به کیفیت فنی، بلکه حاصل کمبود ایدهای است که بازگشت را توجیه کند.
جمعبندی «گوژپشت نوتردام ۲» اثری کاملاً بیارزش یا آزاردهنده نیست؛ چند لحظهٔ بامزه، شخصیتهای آشنا و ماجرایی ساده برای تماشای خانوادگی دارد. بااینحال، داستان معمولی، رابطهٔ عاطفی کمپرداخته، طراحی بصری ناهموار و فقدان ضرورتی روشن برای ادامهدادن قصه، مانع از آن میشوند که فیلم به جایگاهی نزدیک به اثر نخست برسد.
« در نتیجه، بخشهای موزیکال معمولاً خوشایندند، اما بهیادماندنی نمیشوند. »
جمعبندی
گارگویلها گاه لبخند میآورند و کازیمودو همچنان همدلیبرانگیز است، اما این امتیازها برای ساختن دنبالهای ماندگار کفایت نمیکنند. حاصل، تجربهای یکبارمصرف و کمرمق است که بیشتر یادآور ظرفیتهای استفادهنشدهٔ این جهان میشود تا دستاوردی تازه در آن.



ثبت دیدگاه