نقد و بررسی
نقد هزارپای انسانی (دنباله نخست) (The Human Centipede (First Sequence)) | 2009
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
ایدهای که پیش از خود فیلم وارد اتاق میشود «The Human Centipede (First Sequence)» از آن آثار ترسناکی است که شهرت ایدهاش تقریباً همزمان با تماشای فیلم به ذهن میآید. طرح مرکزی چنان افراطی و زننده است که میتواند بهتنهایی کنجکاوی برانگیزد؛ اما همین غلبهٔ ایده بر سایر عناصر، پرسشی اساسی پیش میکشد: آیا فیلم میتواند از شوک اولیه فراتر برود و به تجربهای سینماییِ منسجم بدل شود؟
پاسخ دوگانه است. اثر تام سیکس در ساختن تصویری بهیادماندنی و ایجاد حس تهدید تواناست، اما در پرداخت روایی و پرورش شخصیتها همیشه همپای جسارت ایدهاش پیش نمیرود. داستان با موقعیتی آشنا در سینمای وحشت آغاز میشود: دو مسافر آمریکایی در جادهای ناآشنا گرفتار میشوند و برای یافتن کمک به خانهای دورافتاده پناه میبرند.
این آشناییِ عمدی، زمینهای معمولی برای ورود به کابوسی نامعمول فراهم میکند. فیلم از همان ابتدا میداند که نیازی نیست هر لحظه تصویرهای صریح و پرجزئیات عرضه کند؛ بخش مهمی از اثرگذاریاش از این تصور میآید که چه چیزی ممکن است رخ دهد. تعلیق در خانهای غریب یکی از نقاط قوت فیلم، استفاده از فضای بسته و نامأنوس است.
خانهٔ دکتر هیتِر فقط محل وقوع رویدادها نیست؛ بهتدریج به جهانی با قواعد مختص خود تبدیل میشود: مرتب، سرد و ظاهراً تحت کنترل، اما آکنده از تهدیدی که مدام از زیر سطح نظم سر برمیآورد. این تضاد، حس ناامنی ایجاد میکند. آنچه در نگاه نخست میتواند پناهگاهی برای مسافران باشد، آرامآرام به فضایی بدل میشود که راه خروج از آن دشوار به نظر میرسد.
« این آشناییِ عمدی، زمینهای معمولی برای ورود به کابوسی نامعمول فراهم میکند. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
تعلیق فیلم بیش از آنکه بر غافلگیریهای پیدرپی یا حرکت پرشتاب تکیه کند، از انتظار نیرو میگیرد. مخاطب میداند خطری در راه است، اما جزئیات و زمان وقوع آن را نمیداند؛ همین فاصله میان آگاهی و ناآگاهی، کنجکاوی را زنده نگه میدارد. البته این شیوه همیشه یکدست نیست. مکثهای طولانی گاهی به جای تشدید اضطراب، از نیروی صحنه میکاهند و حس کشآمدن روایت را به وجود میآورند.
دکتر هیتِر؛ محور هراس دکتر هیتِر، با بازی دیتر لیزر، مهمترین عنصر اجرایی فیلم است. او تنها بهسبب خشونت یا نقشهٔ هولناکش ترسناک نیست؛ وجه هراسآورش در ترکیب رفتار کنترلگر، خودبزرگبینی و خونسردی نامتعارف او شکل میگیرد. لیزر شخصیت را با اغراقهایی سنجیده و حرکاتی ناآرام جان میبخشد؛ حضوری که هر بار در قاب ظاهر میشود، تعادل روانی صحنه را برهم میزند.
این بازی گاه به مرز نمایشگری نزدیک میشود، اما در کلیت فیلم با جهان نامتعارف آن سازگار است. هیتِر چهرهٔ مرکزی تهدید است و تماشاگر بیش از آنکه از خشونت آشکار بترسد، از ارادهٔ بیرحم و نگاه ابزاری او به انسانها احساس انزجار میکند. بااینحال، شخصیتپردازی او نیز محدود میماند: فیلم نشانههایی از گذشته و حرفهاش عرضه میکند، اما انگیزههایش را آنقدر نمیکاود که به شخصیتی پیچیده و چندلایه بدل شود.
او بیشتر نیرویی کابوسوار است تا انسانی که بتوان رفتارهایش را از مسیر روانشناختی روشنی فهمید. قربانیان و مسئلهٔ همدلی دو زن جوانی که گرفتار این موقعیت میشوند، در آغاز با رفتارهای روزمره و نگرانیهای عادی معرفی میشوند؛ اما فیلم فرصت محدودی برای تبدیل آنها به شخصیتهایی مستقل و پرمایه فراهم میکند.
« تعلیق فیلم بیش از آنکه بر غافلگیریهای پیدرپی یا حرکت پرشتاب تکیه کند، از انتظار نیرو میگیرد. »
شخصیتها و اجرا
واکنشهایشان در موقعیتهای بحرانی قابلدرک است، ولی شناخت ما از جهان درونی و تفاوتهای شخصیتیشان چندان گسترش نمییابد. این کاستی، فقط مسئلهای در فیلمنامه نیست: هرچه شخصیتهای گرفتار کمتر شکل بگیرند، مخاطب نیز کمتر میتواند با تجربهٔ فردی هرکدام پیوند برقرار کند. در چنین فیلمی، پیوند عاطفی با قربانیان اهمیتی دوچندان دارد.
اگر تماشاگر آنها را صرفاً مهرههایی برای پیشبرد ایده ببیند، رنجشان ممکن است به وسیلهای برای ایجاد شوک تقلیل یابد. اثر گاهی از این دام فاصله میگیرد و بر ناتوانی و ترس آنها مکث میکند، اما همیشه به آن اندازه که لازم است در شخصیتپردازی سرمایهگذاری نمیکند. از همین رو، هراس در بخشهایی بیشتر متوجه مفهوم کلیِ موقعیت است تا سرنوشت فردیِ آدمهایی که درون آن گرفتار شدهاند.
بدن، انزجار و محدودیتِ شوک فیلم در ژانر وحشت بدنی قرار میگیرد؛ ژانری که از شکنندگی جسم و برهمخوردن مرزهای معمول بدن برای ایجاد ترس استفاده میکند. بااینهمه، «The Human Centipede» بیش از آنکه بر نمایش مستقیمِ خشونت تکیه کند، بر تصویر ذهنی مخاطب حساب باز میکند. ایدهٔ مرکزی آن چنان ناخوشایند است که گاه تصورِ آن از نمایش صریحش اثرگذارتر میشود.
این انتخاب میتواند هوشمندانه باشد: تخیل تماشاگر چیزی را میسازد که فیلم لازم نیست مدام بهصورت عریان نشان دهد. اما همین سازوکار، محدودیتی نیز دارد. وقتی ایدهٔ شوکآور به مهمترین دارایی فیلم بدل میشود، خطر آن وجود دارد که باقی عناصر در سایه بمانند. فیلم میتواند مخاطب را به واکنش وادارد، ولی واکنش شدید لزوماً به معنای عمق دراماتیک نیست.
« در چنین فیلمی، پیوند عاطفی با قربانیان اهمیتی دوچندان دارد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
در بعضی لحظهها، اثر بیش از آنکه معنای ترس یا پیامدهای انسانیِ موقعیت را بکاود، از زنندگیِ فرض اولیه نیرو میگیرد. اینجاست که تفاوت میان اثری آزاردهنده و اثری عمیقتر آشکار میشود. ریتم و ساختار روایی ساختار فیلم ساده و سرراست است: معرفی موقعیت، شکلگیری تهدید و سپس رویارویی با پیامدهای آن.
این وضوح به اثر کمک میکند تا پیچیدگیهای رواییِ غیرضروری ایجاد نکند و تمرکز را بر فضای اضطراب نگه دارد. ولی سادگی، همیشه به معنای کارآمدی نیست. بخشهایی از میانهٔ فیلم طولانیتر از میزان لازم به نظر میرسند و تکرار وضعیتِ انتظار، گاهی از کشش میکاهد. کندی ریتم میتواند انتخابی آگاهانه برای آزار دادن و معطل نگهداشتن تماشاگر باشد؛ اما برای آنکه چنین انتخابی نتیجه دهد، هر مکث باید به افزایش فشار یا گسترش فهم شخصیتها کمک کند.
در این فیلم، بعضی مکثها کارکرد دارند و بعضی دیگر صرفاً زمان میگیرند. نتیجه، تجربهای ناهموار است: کنجکاوی دربارهٔ سرنوشت شخصیتها مخاطب را پیش میبرد، ولی فیلم همیشه به همان اندازه که وعده میدهد، از این کنجکاوی بهره نمیگیرد. تصویر و صدا؛ میان کارکرد و محدودیت ساختار بصری فیلم کمخرج و نسبتاً ساده است؛ فضایی که گاهی به نفع اثر عمل میکند.
خانهٔ سرد و خلوت و قابهای بیپیرایه، حس واقعگراییِ ناخوشایندی به موقعیت میدهند و توجه را از جلوهگریهای فنی به آدمها و محیط معطوف میکنند. در مقابل، فیلمبرداری و طراحی بصری بهندرت از حد کارکردی فراتر میروند. قابها همواره آنقدر دقیق و خلاقانه نیستند که خودشان سرچشمهٔ تعلیق شوند، و فضای بصری نیز گاهی کمرمق میماند.
« اینجاست که تفاوت میان اثری آزاردهنده و اثری عمیقتر آشکار میشود. »
قوتها و کاستیها
صدا و سکوت سهم مهمی در ایجاد انتظار دارند. فضای نسبتاً خلوت، اجازه میدهد نشانههای کوچکِ تهدید برجسته شوند؛ بااینحال، این ظرفیت هم بهطور پیوسته به کار گرفته نمیشود. در مجموع، فیلم از امکانات محدودش استفادهای قابلقبول میکند، اما سبک بصریاش به اندازهٔ ایدهٔ مرکزی در ذهن حک نمیشود.
این فاصله، یکی از دلایلی است که اثر بیش از هر چیز با مضمون تکاندهندهاش به یاد میماند، نه با زبان سینماییِ ویژهای که آن را روایت میکند. جمعبندی «The Human Centipede (First Sequence)» فیلمی نابرابر اما ماندگار است: اثری که ایدهای نامتعارف را به موتور اصلی وحشت تبدیل میکند و با بازی مؤثر دیتر لیزر، فضای بسته و انتظارِ حسابشدهاش مخاطب را تا بخشهای پایانی کنجکاو نگه میدارد.
در سوی دیگر، ریتم کشدار، شخصیتپردازی محدود و اتکای فراوان به انزجار، مانع از آن میشوند که فیلم به درامی کاملاً پخته تبدیل شود. تماشای آن بیش از آنکه تجربهای خوشایند یا ظریف باشد، آزمونی برای سنجش تحمل مخاطب در برابر ایدهای آزاردهنده است. فیلم در برانگیختن واکنش و باقیماندن در حافظه موفقتر از کاوش عمیق در پیامدهای انسانیِ داستان عمل میکند.
برای دوستداران وحشت بدنی و آثار بحثبرانگیز، تجربهای قابلتوجه است؛ اما برای کسانی که از سینمای وحشت انتظار شخصیتهای پرورده، ریتم منسجم و فضاسازی بصری نیرومند دارند، جذابیت آن احتمالاً محدود خواهد بود.
« صدا و سکوت سهم مهمی در ایجاد انتظار دارند. »



ثبت دیدگاه