نقد و بررسی
نقد هزارپای انسانی ۲ (دنباله کامل) (The Human Centipede 2 (Full Sequence)) | 2011
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
جایگاه فیلم در مجموعه «The Human Centipede 2 (Full Sequence)» ساختهٔ تام سیکس، دنبالهای است که نهتنها ایدهٔ فیلم نخست را گسترش میدهد، بلکه آن را به موضوع خود نیز بدل میکند. مارتین، مردی منزوی و آشفته، به فیلم پیشین وسواس پیدا کرده و میکوشد خیال بیمارگونهاش را به واقعیت بدل سازد.
همین پیوند، مسیر فیلم را از وحشت آزمایشگاهی قسمت اول جدا میکند: اینجا با دانشمندی مسلط و برنامهای دقیق روبهرو نیستیم، بلکه با مقلدی ناتوان و خشونتورز مواجهیم که میخواهد تصویری سینمایی را با ابزارهایی ابتدایی بازسازی کند. این تفاوت، در نگاه نخست ظرفیت دراماتیک قابلتوجهی دارد.
فیلم میتواند دربارهٔ تقلید بیفکر، مصرف خشونت در فرهنگ عامه و مرز میان تماشاگر و عامل خشونت باشد. اما میان داشتن چنین ایدهای و پرداختن مؤثر به آن فاصلهای هست. اثر گاه به این پرسشها نزدیک میشود، ولی بیشتر انرژیاش را صرف شدت بخشیدن به شوک بصری میکند؛ ازاینرو، دنباله بیش از آنکه جهانی تازه بسازد، بر همان تصور آشنا پافشاری میکند.
سیاهوسفیدی بهمثابهٔ جهانبینی انتخاب تصویر سیاهوسفید فقط تصمیمی زیباییشناختی نیست؛ کیفیتی زمخت، چرکین و ناآرام به جهان فیلم میدهد. دانهدانهبودن تصویر و تضادهای تند نوری، محیط را از واقعگرایی روزمره دور میکند و آن را به ذهنیتی بسته و بیمار نزدیک میسازد. تماشاگر نه با فضایی شفاف و سنجیده، بلکه با تصویری خشن و ناپایدار روبهروست؛ گویی خود فیلم هم در حال تقلید از آشفتگی شخصیت محوریاش است.
« مارتین، مردی منزوی و آشفته، به فیلم پیشین وسواس پیدا کرده و میکوشد خیال بیمارگونهاش را به واقعیت بدل سازد. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
این ظاهر، در عین حال، کارکردی دوگانه دارد. از یک سو، به فیلم هویت بصری مشخصی میبخشد و آن را از دنبالهای معمولی متمایز میکند. از سوی دیگر، ممکن است به خشونت نوعی جلوهٔ هنری یا فاصلهٔ زیباییشناختی بدهد، بیآنکه الزاماً معنا و عمق بیشتری برای آن فراهم کند. سیاهوسفیدی در اینجا بیشتر لحن را میسازد تا اینکه بهتنهایی بار تحلیلی فیلم را به دوش بکشد.
مارتین و بازی لارنس آر. هاروی مارتین مهمترین عامل تفاوت این قسمت با فیلم نخست است. او نه شخصیتی دارای اقتدار و تسلط، بلکه موجودی آسیبدیده، منزوی و بهشدت بیثبات است. فیلم او را از خلال وسواسها و رفتارهایش معرفی میکند و میکوشد میان تنهاییاش و خشونتی که بروز میدهد پیوند برقرار سازد.
این زمینه میتواند برانگیزانندهٔ تأمل باشد، اما خطر سادهسازی نیز در آن نهفته است: رنج و آشفتگی روانی شخصیت گاهی چنان مستقیم به شرارت وصل میشوند که امکان شناخت پیچیدهتر او محدود میماند. لارنس آر. هاروی با حضوری سرد و وهمآور، مارتین را به چهرهای بهیادماندنی تبدیل میکند. بازی او بیش از آنکه بر گفتوگوی پرحجم تکیه داشته باشد، از سکوت، نگاه و حالتهای جسمانی نیرو میگیرد.
در نتیجه، مارتین گاه پیش از آنکه یک شخصیت کامل باشد، به تصویری ناآرام بدل میشود که حضورش در قاب حس تهدید میآفریند. این انتخاب در ساختن فضای روانی فیلم مؤثر است، اما فیلم فرصت کافی برای تبدیل این حضور تأثیرگذار به شخصیتی چندلایه فراهم نمیکند. خشونت؛ ابزار بیان یا جایگزین روایت؟
« این ظاهر، در عین حال، کارکردی دوگانه دارد. »
شخصیتها و اجرا
مهمترین مسئلهٔ فیلم، نسبت آن با افراط است. خشونت و صحنههای چندشآور قرار است تماشاگر را از آسودگی بیرون بکشند و با محدودیت تحملش مواجه کنند. از این منظر، زیادهروی بخشی از طرح اثر است، نه حادثهای فرعی. فیلم بهعمد از نمایش لطافت و ظرافت دور میشود و تجربهای ناهنجار و خشن میسازد.
بااینحال، تکرار شوک بهتدریج اثرگذاری خود را فرسوده میکند. وقتی صحنهها پیدرپی برای برانگیختن انزجار طراحی میشوند، تعلیق و ترس ممکن است جای خود را به انتظار برای تصویر بعدی بدهند. در چنین وضعی، خشونت نه در خدمت رشد موقعیت یا شخصیت، بلکه به مقصدی مستقل تبدیل میشود. فیلم در لحظاتی مرزهای آزاردهنده را میآزماید، اما همیشه نمیتواند روشن کند که عبور از این مرزها چه چیزی به تجربهٔ روایی میافزاید.
همین تردید، فاصلهٔ میان «تکاندهنده بودن» و «معنادار بودن» را برجسته میسازد. روایت و شخصیتپردازی پیرنگ ساده و سرراست است: مارتین میخواهد الگوی فیلم محبوبش را بازآفرینی کند و برای این کار به سراغ آدمربایی و خشونت میرود. سادگی طرح میتواند در گونهٔ وحشت نقطهقوت باشد، بهشرط آنکه ریتم، تعلیق یا شخصیتها جای پیچیدگی روایی را پر کنند.
اما اینجا روایت بارها به همان ایدهٔ مرکزی بازمیگردد، بیآنکه آن را به شکلی چشمگیر دگرگون کند. نتیجه، داستانی است که در مقیاس وسیعتر میشود، ولی الزاماً عمیقتر نمیشود. شخصیتهای پیرامونی نیز بیشتر کارکردی در پیشبرد موقعیت دارند تا استقلالی دراماتیک. در نتیجه، واکنشهای آنان همیشه فرصت نمییابد به رابطههایی باورپذیر و پرکشش تبدیل شود.
« مهمترین مسئلهٔ فیلم، نسبت آن با افراط است. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
برخی رخدادها چنان تابع نیاز فیلم به شوکاند که پیوند علّی و روانیشان کمرنگ میشود. این ضعف، از اهمیت قربانیان در ایجاد تعلیق میکاهد و باعث میشود بخشهایی از روایت به زنجیرهای از موقعیتهای افراطی شباهت پیدا کند، نه روندی که تنش را مرحلهبهمرحله بسازد. دنبالهای دربارهٔ تماشاگر یکی از ظرفیتهای جالب فیلم در ایدهٔ «فیلم درون فیلم» نهفته است.
مارتین صرفاً از یک شخصیت خیالی الهام نمیگیرد؛ او تماشاگر اثری است که خودِ تماشاگر واقعی نیز ممکن است دیده باشد. بنابراین فیلم میتواند پرسشی ناراحتکننده پیش بکشد: وقتی اثری خشونتبار به موضوع وسواس بدل میشود، مسئولیت بازنمایی و مسئولیت تفسیر آن چگونه از هم جدا میشوند؟ با وجود این، فیلم این امکان را بیشتر بهصورت طرحی بالقوه حفظ میکند تا بحثی پرورده.
مارتین بهانهای میشود برای بازگشت به ایدهٔ قسمت اول، اما تأمل دربارهٔ تأثیر سینما بر مخاطب چندان پیش نمیرود. در نتیجه، اشارهٔ فراداستانی جذاب است، ولی جای تحلیل دقیقتری را نمیگیرد. فیلم انگار میخواهد همزمان دربارهٔ خشونت سینمایی حرف بزند و از همان خشونت برای جلب توجه استفاده کند؛ تنشی که میتوانست سازنده باشد، اما همیشه به پرسشی روشن و ثمربخش تبدیل نمیشود.
اجرا و لحن بازی هاروی هستهٔ اجرایی اثر است، اما بازیگران دیگر در پرداخت شخصیتهایشان به یک اندازه موفق نیستند. بخشی از این ناهماهنگی از محدودیت متن میآید: آدمها فرصت اندکی برای شکلگیری رابطه، پیشینه یا دگرگونی پیدا میکنند. وقتی فیلمنامه بیشتر بر موقعیتهای شوکآور متمرکز است، بازیگران نیز گاه به جای ساختن شخصیت، ناچار به واکنش نشان دادن به رخدادها میشوند.
« برخی رخدادها چنان تابع نیاز فیلم به شوکاند که پیوند علّی و روانیشان کمرنگ میشود. »
قوتها و کاستیها
لحن فیلم نیز عامدانه ناخوشایند و خشن است، اما گاهی میان وحشت روانشناختی، نمایش زننده و طنزی سیاه نوسان میکند. این نوسان میتواند بر آشفتگی اثر بیفزاید، ولی در لحظاتی انسجام آن را کاهش میدهد. تماشاگر ممکن است مطمئن نباشد که فیلم میخواهد او را بترساند، منزجر کند یا به تناقض نگاهش به خشونت آگاه سازد.
این ابهام همیشه ثمربخش نیست و گاهی بهجای پیچیدگی، حس پراکندگی ایجاد میکند. جمعبندی «The Human Centipede 2 (Full Sequence)» فیلمی است که جسارت بصری و بیپرواییاش را نمیتوان نادیده گرفت، اما این جسارت بهتنهایی آن را به اثری عمیق یا منسجم بدل نمیکند. تصویر سیاهوسفید و حضور وهمآور لارنس آر.
هاروی به فیلم هویتی مشخص میبخشند و ایدهٔ تماشاگرِ شیفتهٔ خشونت، زمینهای برای خوانشی فراتر از داستان فراهم میآورد. بااینهمه، روایت کمعمق، شخصیتپردازی ناپخته و اتکای مفرط به انزجار، ظرفیتهای آن را محدود میسازند. این اثر بیش از آنکه با تعلیق پیوسته یا تحول شخصیتها در ذهن بماند، با افراط و تصویرهای آزاردهندهاش شناخته میشود.
برای مخاطبی که وحشت را در فضای روانی، ظرافت روایی و شخصیتهای باورپذیر میجوید، تجربهای ناهموار خواهد بود؛ اما برای بررسی سینمایی که عامدانه مرزهای تحمل را به آزمون میگذارد، نمونهای گویا از تفاوت میان شوک و معناست.
« این نوسان میتواند بر آشفتگی اثر بیفزاید، ولی در لحظاتی انسجام آن را کاهش میدهد. »



ثبت دیدگاه