نقد و بررسی
نقد File not found. (The Hourglass Sanatorium) | 1973
وعده ژانری؛ آنچه اثر وعده میدهد
رؤیایی که به راهروهای زمان میرسد «آسایشگاه ساعتشنی» ساختهٔ وویچخ یژی هاس، بیش از آنکه قصهای با مسیر روشن و مقصدی مشخص باشد، سفری است به قلمرویی که در آن خاطره، خیال و واقعیت از یکدیگر جدا نمیمانند. یوزف برای دیدار پدرش به آسایشگاهی دورافتاده میرود؛ اما ورود او به این مکان، آغازِ گمشدن در جهانی است که قواعد معمول زمان و مکان را پس میزند.
هر راهرو دری به سوی تصویری تازه میگشاید و هر اتاق، امکان دیگری برای بازگشت به گذشته یا گرفتارشدن در کابوسی شخصی فراهم میکند. فیلم بر پایهٔ نوشتههای برونو شولتس ساخته شده و از همان ابتدا روشن میکند که با اقتباسی متعارف روبهرو نیستیم. هاس بهجای آنکه روایت را به زنجیرهای منظم از رویدادها تبدیل کند، منطق آزاد و تداعیگرِ ادبیات شولتس را به زبان تصویر نزدیک میکند.
نتیجه اثری است که تماشاگر را کمتر به دنبال پاسخ قطعی میفرستد و بیشتر به مشاهده، مکث و تجربهٔ حسی فرامیخواند. روایتِ گسسته و منطق رؤیا در «آسایشگاه ساعتشنی»، داستان همچون نقشهای دقیق پیش روی مخاطب قرار نمیگیرد. رخدادها بهجای آنکه با رابطهای علتومعلولی به هم متصل شوند، از پیوندهای ذهنی و عاطفی نیرو میگیرند.
« فیلم بر پایهٔ نوشتههای برونو شولتس ساخته شده و از همان ابتدا روشن میکند که با اقتباسی متعارف روبهرو نیستیم. »
روایت و ریتم؛ جریان داستان
یک تصویر، شیئی یا چهره میتواند یوزف را از فضایی به فضای دیگر ببرد؛ گویی ذهن او در حال ورقزدن آلبومی است که صفحاتش ترتیب ثابتی ندارند. زمان نیز نه پسزمینهای خنثی، بلکه یکی از نیروهای فعال فیلم است: گذشته به شکلی نامنتظر سربرمیآورد و اکنون، پیوسته اعتبار خود را از دست میدهد. این انتخاب، سرچشمهٔ اصلیِ جذابیت و دشواری فیلم است.
اگر تماشاگر برای دنبالکردن پیرنگی روشن و دریافت پاسخهایی نهایی آماده باشد، احتمال دارد از گسستها و تغییر مسیرهای ناگهانی سردرگم شود. اما این آشفتگی لزوماً نشانهٔ بینظمیِ بیهدف نیست. ساختار فیلم بیشتر به خواب شباهت دارد: تصاویر از دل یکدیگر زاده میشوند، معنایشان در لحظه تغییر میکند و پیوستگیشان نه در توضیح منطقی، بلکه در حالوهوا و تکرارِ نشانهها شکل میگیرد.
تصویرپردازی و طراحی صحنه بزرگترین دستاورد فیلم در توانایی آن برای تبدیل تصویر به جهان مستقل است. قابها چنان ساخته شدهاند که گویی هرکدام تابلویی رازآلودند؛ تصویری که هم زیبایی دارد و هم چیزی ناآرامکننده را پنهان میکند. دوربین در این جهان صرفاً ناظر نیست: با حرکت خود میان فضاها، گذار از واقعیتی به واقعیت دیگر را ممکن میکند و به تماشاگر اجازه میدهد در هزارتوی فیلم سرگردان شود، بیآنکه همیشه از مرز میان اتاق، خیابان یا خاطره مطمئن باشد.
« این انتخاب، سرچشمهٔ اصلیِ جذابیت و دشواری فیلم است. »
شخصیتها و اجرا
طراحی صحنه نیز نقش اساسی در خلق این کیفیت دارد. آسایشگاه، با فرسودگی و فضای غبارگرفتهاش، از همان آغاز مکانی برای مراقبت و آرامش به نظر نمیرسد؛ بیش از آنکه درمانگاهی واقعی باشد، به بنایی ذهنی میماند که خاطرات در آن رسوب کردهاند. جزئیات غریب و گاه نامنتظر، فضای آشنا را به محیطی بیگانه بدل میکنند.
فیلم از این راه نشان میدهد که خیالپردازی الزاماً به جهانهایی باشکوه و بینقص نیاز ندارد؛ گاه یک راهرو، اتاق یا وسیلهٔ روزمره، اگر در جای نامناسب قرار گیرد، به اندازهٔ کافی وهمانگیز خواهد شد. بازیگری و شخصیت یوزف یوزف، با بازی یان نوویکی، بیش از آنکه قهرمانی باشد که بر سرنوشت رخدادها مسلط است، مسافری است که در برابر جریان تصاویر پیش میرود.
انفعال نسبی او با منطق اثر تناسب دارد: شخصیت قرار نیست هزارتو را فتح کند، بلکه باید در آن گم شود و از برخوردهایش با گذشته و اطرافیان تأثیر بپذیرد. نوویکی این سرگردانی را بیاغراق بازی میکند و به یوزف حالتی میبخشد که میان کنجکاوی، اندوه و بیگانگی در نوسان است. پدر او، یاکوب، نیز صرفاً حضوری در حاشیهٔ ماجرا نیست.
« طراحی صحنه نیز نقش اساسی در خلق این کیفیت دارد. »
فضا و فرم؛ لحن بصری
رابطهٔ پدر و پسر به فیلم لنگری عاطفی میدهد؛ چیزی که در میان تصاویر سیال و موقعیتهای نامتعارف، مخاطب را به پیوندی انسانی بازمیگرداند. بااینحال، فیلم از تبدیل این رابطه به محور یک درام خانوادگیِ معمولی پرهیز میکند. پدر، پسر و گذشتهٔ مشترکشان نیز درون همان فضای لغزان قرار میگیرند و معنای رابطهشان بسته به لحظه و خاطره تغییر میکند.
زمان، خاطره و مرگ عنوان فیلم از همان ابتدا ما را به مفهوم زمان نزدیک میکند، اما زمانِ حاضر در آن ساعتگردی منظم ندارد. گویی مرز میان آنچه رخ داده، آنچه هنوز رخ نداده و آنچه فقط میتوانسته رخ دهد، فرو میریزد. آسایشگاه در این معنا مکانی بیرون از زمان نیست؛ مکانی است که زمان در آن از نظم روزمره جدا شده و شکلِ خاطرهای آسیبپذیر و ناپایدار به خود گرفته است.
در دل این بازیِ زمانی، نوعی اندوه تاریخی نیز احساس میشود. خاطره در فیلم تنها امر خصوصی و خانوادگی نیست؛ میتواند بازماندهٔ جهانی باشد که در آستانهٔ نابودی قرار گرفته یا دیگر امکان بازگشت به آن وجود ندارد. هاس این لایه را غالباً با توضیح مستقیم پیش نمیبرد؛ بیشتر از راه نشانهها، غیبتها و تصاویری که ناگهان حالوهوای اثر را تیرهتر میکنند، آن را به سطح میآورد.
« بااینحال، فیلم از تبدیل این رابطه به محور یک درام خانوادگیِ معمولی پرهیز میکند. »
قوتها و کاستیها
از همین رو، فیلم همزمان میتواند همچون رؤیایی شخصی و سوگواری برای گذشتهای جمعی دیده شود. تجربهٔ تماشاگر و محدودیتهای فیلم تماشای این اثر به آمادگی برای همراهشدن با ابهام نیاز دارد. فیلم بهندرت برای هر تصویر توضیحی سرراست ارائه میکند و از مخاطب میخواهد میان نشانهها ارتباط برقرار کند، حتی اگر آن ارتباط کامل یا یگانه نباشد.
چنین رویکردی برای تماشاگرانی که از سینمای تأملی و تصویرمحور لذت میبرند، فرصتی برای بازگشت دوباره به فیلم و کشف جزئیات تازه فراهم میکند. اما همین ویژگی میتواند برای دیگران به فاصلهای عاطفی تبدیل شود. ریتم اثر نیز با حرکت آرام و اپیزودیک خود ممکن است طاقتفرسا باشد. برخی بخشها بیش از آنکه به پیشبرد داستان کمک کنند، بر کیفیت تصویری و فضای غریب خود تکیه دارند.
در نتیجه، اگر پیوندی که میان تصاویر برقرار میشود برای تماشاگر شکل نگیرد، فیلم ممکن است تکراری یا گنگ به نظر برسد. این انتقاد را نباید با این ادعا که اثر «باید» سرراستتر میبود خلط کرد؛ مسئله آن است که شیوهٔ شاعرانهٔ فیلم، هرچند آگاهانه و منسجم با جهانش طراحی شده، برای همهٔ مخاطبان به تجربهای گیرا بدل نمیشود.
« از همین رو، فیلم همزمان میتواند همچون رؤیایی شخصی و سوگواری برای گذشتهای جمعی دیده شود. »
جمعبندی
جمعبندی «آسایشگاه ساعتشنی» فیلمی است که بیش از آنکه پاسخ بدهد، تصویر میسازد؛ بیش از آنکه راهی مستقیم پیش پای تماشاگر بگذارد، او را در راهروهای خاطره، خیال و تاریخ رها میکند. نقطهٔ قوت اصلی آن، هماهنگی میان طراحی صحنه، قاببندی و منطق رؤیایی روایت است؛ عناصری که جهانی متمایز و فراموشنشدنی پدید میآورند.
در مقابل، همین روایت گسسته و ریتم تأملی ممکن است تمرکز برخی تماشاگران را از میان ببرد و پیوند عاطفی با داستان را دشوار کند. ارزش فیلم در این نیست که همهٔ رازهایش را بگشاید یا هر تصویر را به معنایی قطعی برساند. اهمیتش در تجربهای است که از تماشاگر میخواهد: پذیرفتنِ بیثباتی، ماندن در برابر قابها و احساسکردن اندوهی که گاه پیش از فهمیدهشدن، در فضا حضور دارد.
هاس جهانی میسازد که در آن گذشته نه پشت سر، بلکه در اتاقی مجاور است؛ کافی است دری گشوده شود تا دوباره وارد اکنون گردد.
« ارزش فیلم در این نیست که همهٔ رازهایش را بگشاید یا هر تصویر را به معنایی قطعی برساند. »
ثبت دیدگاه